در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نهفقط من؛ بسیاری از دوستانی که در آن زمان بودند کارمان را از همین مرحله با کارهای نمایشی در تلویزیون آغاز کردیم. خاطرم هست سال 38 گروهی داشتیم که کار صحنه میکردیم. اداره هنرهای دراماتیک در آن سالها وجود داشت که وابسته به وزارت آموزش و پرورش آن زمان بود و بعدها در قالب اداره هنرهای زیبا به زیرمجموعه ارشاد پیوست. من در آن سالها یکی از کارمندان اداره هنرهای دراماتیک بودم. امکانات خاصی هم نداشتیم و از سر علاقه کار میکردیم. گروه نمایشی «مروارید» را به راه انداختیم و نمایشی بود که دو سال برای آن تمرین کردیم و در سالنی به اسم فارابی (که این روزها تبدیل به پارکینگ شده است!) برای دو شب آن نمایش را روی صحنه بردیم. اجرای عمومی هم نبود و صرفا کارمندان شرکت نفت که هنوز وزارتخانه نشده بود، به تماشای کار ما مینشستند. مکان تمرین را هم شرکت نفت در اختیار ما گذاشته بود. همان نمایش یکبار بهصورت زنده از طریق تلویزیون آن زمان، روی آنتن رفت. دو هفته پشت سر هم این نمایش روی آنتن رفت. عادت مرسوم آن زمان این بود که لابهلای برنامهها، تبلیغات پخش میکردند، ما اما با این شرط حاضر شدیم که دو ساعت و نیم اجرای این نمایش را روی آنتن بفرستیم که میان آن تبلیغات پخش نشود. پرده اول نمایش که پخش شد، دیدم تبلیغات روی آنتن رفت و برای همین، همه گروه به اعتراض تصمیم به قطع همکاری گرفتیم. رئیس وقت نمایش آن زمان پیگیریهایی کردند و بار دیگر گروه ما گردهم آمد و هفته بعد، بدون تبلیغات کارمان یعنی نمایش «پوشاندن آنان که برهنهاند» بهصورت کامل پخش شد. این اولین مواجهه و آشنایی من با تلویزیون بود.
اداره هنرهای دراماتیک آن زمان تازه تأسیس بود و ما هم عده اندکی بودیم که در کار نمایش فعالیت داشتیم. کارهای آنچنانی نمایشی هم نداشتیم تا آنکه تصمیم گرفتیم مانند اداره هنرهای زیبا که هر هفته یک برنامه موسیقایی روی آنتن تلویزیون داشت، ما هم هر هفته یک اجرای نمایشی روی آنتن داشته باشیم. پایهگذار این کار که واقعا هم پای کار ایستاد عباس جوانمرد بود و بعدها افرادی مانند علی نصیریان، جمشید مشایخی و... به این حرکت پیوستند. با همین گروههای نمایشی هر چهارشنبه یک تئاتر بهصورت زنده روی آنتن تلویزیون اجرا میشد و این جریان ادامه داشت تا سال 1340 که بنده برای ادامه تحصیل به اتریش و آلمان رفتم. سال 48 که به ایران بازگشتم اداره هنرهای دراماتیک به اداره برنامههای تئاتر تبدیل و مسئولیت آن هم به یک وزارتخانه واگذار شده بود. همزمان فریدون رهنما که از سالها قبل مرا میشناخت از من دعوت کرد که به تلویزیون بیا. آنوقتها مانند امروز تلویزیون ساختمان و تشکیلات نداشت. یک ساختمان بود که مکان فعالیت چند گروه بود از جمله گروه آقای رهنما. به آن گروه پیوستم و بهعنوان یکی از اعضای شورای هنرهای نمایشی مشغول کار شدم. متنها را میخواندیم، بحث میکردیم و برای اجرا برنامهریزی میکردیم. از همان زمان من کار با تلویزیون را بهصورت جدی آغاز کردم هر چند کارمند رسمی هنرهای نمایشی بودم.
اصولا دوست نداشتم در استخدام جایی باشم، اما شرایط به این صورت بود که در اداره هنرهای نمایشی مشغول شدم. اتفاقا در همان سالها وارد حوزه تدریس هم شدم. در سالنی که آن سالها نام 25 شهریور داشت و بعد از انقلاب به سالن سنگلج تغییر نام داد، کلاسهایی را برگزار میکردم. آن سالن ساخته شده بود برای اجرای نمایشنامههای ایرانی. در موزه ایران باستان هم زیرزمینی بود که در اختیار کارهای نمایشی قرار میگرفت و چند کار را در همان فضا کارگردانی و اجرا کردم، اما بعدها آنجا را تعطیل کردند و گفتند به دلیل وجود اشیای عتیقه در موزه و از نظر امنیتی امکان ادامه کار ما آنجا وجود ندارد. از آنجا که بیرون آمدیم کار صحنهای شاخصی نداشتیم غیر از چند کاری که با مرحوم سمندریان داشتیم. گهگاه کارهای تلویزیون در مقام بازیگر و کارگردان داشتم. بعد از آن که حکم تهیهکنندگی برای من در تلویزیون زده شد، اداره فرهنگ و هنر ما را اخراج کرد و تلویزیون هم تلاش کرد ما را جذب کند. میخواستم برای آموزش به خارج بروم، اما بر سر مجادلات نفت، روابط ایران و انگلیس به هم خورد و ما هم در تلویزیون ماندگار شدیم و بهرغم میل باطنی که اساسا علاقهای به استخدام نداشتم، در تلویزیون مشغول به کار شدیم.
بعد از انقلاب، چند سالی با تلویزیون همکاری نداشتم تا سال 62 و 63 بود که نمایش «ماه پنهان است» را در چهار قسمت ضبط کردیم؛ نمایشی که وقتی روی آنتن رفت با استقبال بسیاری هم مواجه شد. بعد از آن کارهای اداری به من واگذار شد که یکی از آنها مسئولیت تهیهکنندگان تلویزیون بود. در تولید مجموعههای نمایشی مختلفی هم بهعنوان تهیهکننده حضور داشتم. یکی از این آثار که خیلی در زمان خودش خوش درخشید «آوای فاخته» بود. بهعنوان کارگردان هم نمایشها و سریالهایی را روی آنتن فرستادم. از سال 74 بازنشسته شدم و از آن سال تا امروز در مجموعههای تلویزیونی بسیاری حضور داشتم که آخرین آنها چهارسال پیش بود. بعد از آن به دلیل ناراحتی قلبی ناگزیر از ترک تهران شدم و امروز در یک روستای دورافتاده در شمال کشور ساکن هستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: