یک چایی ریختم و توی رقص بخار چایی دلم می خواست پلک نزنم و بارش نرم برف را ببینم . برف بود و سکوت و آرامش. به تماشای بر ف نشسته بودم که پرواز پرندهای بوم سفید افق روبهرویم را چاک داد و بر استواری درختی فرود آمد. توی سرم یک جمله نقش بست: چه تنها... بعدها روستاییان گفتند جفت دارد... یک انار توی دلم پاره شد... گفتند عشقشان دیوانه کننده است... گفتند جفتش به دنیا که آمده جوجه که بوده نامرادی ما آدمها به پاهایش زنجیری از جنس گونیهای پلاستیکی کرد و یکی از پاهای قلمی اش معیوب شد و قدرت اوج گرفتن را از پرنده ماده گرفت. مرد روستایی میگفت: جفت نر اما در فصل کوچ با قبیله نرفت و ماند پای حرفش... پای دلش ...پای دلدارش... پیرمرد میگفت: چند وقت پیش جوجه آورده بودند .همه خوشحال بودیم چشم روستا روشن شده بود . چشم خوردند. یک شب طوفان آمد . طوفان به بختشان افتاد لانهشان واژگون شد.. تا برسیم برای کمک جوجه ها خاطره شدند. پیرمرد با همان لهجه شیرین میگفت: یاد بگیریم به خدا یاد بگیریم ... یک وقتایی ما آدما از این زبون بسته ها ضعیفتر میشیم ... باید بایستیم و با مشکلات بجنگیم نه که صورت مساله را پاک کنیم. همین نری که میتونست با قبیله ش بره و اون سر دنیا کیف کنه نرفت موند و یه زندگی دوباره ساخت ... دمش گرم ... دم همه اونایی که برای زندگی هاشون می جنگن گرم ...
پانوشت: تالاب آب شیرین زریبار یا زریوار در فاصله 3 کیلومتری غرب شهر مریوان، در استان کردستان و از مکانهای دیدنی و گردشگری این استان است.
عکسها: آذین حقیقی/ جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم