به یاد آنان که بی خبر رفتند

1- آفتاب صلات ظهر در لحظه غروب تو، آفتاب بود هنوز... یادم نیست ، درخواب هم ندیدم و شاید باتو غروب کرد. تو هم در حلبچه بودی ، هم در حصار شهرخون. تو پیش از خبر و واقعه ، پیش از رخداد و حادثه... ایستاده بودی. انگار خون را می فهمیدی که جان حقیقت است و حقیقت جان خبر.
کد خبر: ۱۰۵۵۲۵

و خون خون است ، قوت زمین و تو کاشف آن ، ساحر نبودی با آن که سحر کردی ، فاتح نبودی با آن که فتح کردی و... تو تنها کاشفی بودی ، کاشف خون که جان "خبر" و میزان "حقیقت" است ، خط را تو می کشی در مقدم ترین سرزمین ، چرا که تو قلم داشتی . خطی که می نوشت : "خونین شهرآزاد شد." آفتاب را دیدم می گفت : تو را بارها دیده با کوله اندک زندگی ، "دوربین و قلم" و می دویدی و او آفتاب شرمسار بود از آن که نمی توانست آفتاب مرداد را از آن که هست ، کمتر کند و تو... می شنیدم آفتاب را که سایه نداشته که جان رطب می سوخته و انگارجان "تو" نیز در "او" ، "ما" می شدی . تو خود "آفتاب حسن" می شدی. "که ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر."
2- باد می وزد محمود ، بادهای سخت ، از همان بادها که از شمال وقتی شکل می گرفت تا جنوب سر می کشید و جان می سوزاند. حتی حال که تو نیستی ، (که مظلوم بودی) و طالبان که نیست (که ظالم بود) ، باز هم باد می وزد این بار از جنوب از همان بادها که جان می سوزاند حتی حالا که تو نیستی تا در لبنان باشی یا در شبهای قانا . این را می بینم که تو بودی و بادهای سخت ، مثل کوههای سخت و خراش دهنده آسمان ملت افغان ، تو بودی و کودکان پیر شده از رنج که اگر سنگ قبری داشته باشند نوشته رویش به 6 سال هم نمی رسد. این را می بینم که جان می گرفتی از خبرها اگر خوب بود و از صلح بود و شاید پیش از آن که با لکه ای از خون در چشم از زیر پا آسمان را ببینی ، شاید بارها جان داده بودی که کاشف تلخ ترین های جهان بودی و چه چیز از جان دادن کودکی نیمه برهنه در دستهای مادر سخت تر است. محمود دیده بود تو را باد ، نه از آن بادها که از شمال تا جنوب را زیر خون می کنند ، همان باد که دیگر نمی وزد، همان که چشمانش از خون تر است . "صبا" را می گویم ، می گفت : محمود را دیده ام بارها در دره ها ، دوشهایش سنگین و معلوم بود که "خبر" روی "فاجعه" را سفید کرده است. دیده ام محمود را که... دیده ام محمود را که... چه بارها تو را دیده بود محمود ، باد که مجاهدی و قلم را از روبسته ای ، در روزهایی که چشمها را در روز با دستار بسته بودند که شب است. مزارت شریف است نه به آن خاطر که از مزار شریف به آسمان رسیدی . نه به آن خاطر که طالبان تاریکی ، طالبان وهم و قاتلان مشق با تو بد کردند. بل به آن خاطر که تو با قسم خدا به خون نشستی. ن والقلم و ما یسطرون.
3- صدای بالهایش را ما نشنیدیم. شما بودید که شنیدید ، همه تان. آیا کسی گفته بود پیش از این که شما خود خبرید نه خبردار ، نه خبرنگار. اما چه حیف بر ما که "بی خبران حیرانند." نمی دانم که بود که می گفت صدای بالهایش را شما شنیده بودید. صدای بالهای پروانه و پرواز پروانه را پیش از پرواز تجربه کرده بودید ، همه تان ، (این را همه ما که سالها شاهد شما بودیم شهادت می دهیم). که می دانست که شما از سقوط ، صعود می کنید. جواب ما نیست حتی اگر همه چیزها مشخص شود که چرا C-130 به چابهار نرسید و آسمان تهران از پروانه پر شد. ما فقط می دانیم رنج "خبر" با شما بود و رنج خبرداری.

حسین قره
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها