اندر حکایت تهیه بلیت قطار

اگر شما جزو طبقات محروم جامعه اید و زیر خط فقر زندگی می کنید، اگر شما خود را مستضعف می دانید و به قول حضرت امام (ره) صاحبان اصلی این مملکتید ، فکر نکنید
کد خبر: ۱۰۴۰۶۳
پس از یک سال کار و تلاش می توانید چند روزی بدون دغدغه به همراه همسر و فرزندانتان به مسافرت شمال و دریا و جنگل بروید؛ چراکه قدرت پرداخت هزینه های چنین سفری را ندارید. اما چون عشق سفر به مشهد و زیارت مرقد امام رضا (ع) را در دل دارید، اگر فرصتی دست دهد لابد عزمتان را جزم می کنید تا چند روزی به مشهد بروید و صفایی کنید و برگردید. قاعده سفر را می دانید.
باید به پایانه اتوبوس بروید، بلیت بگیرید و سفرتان را آغاز کنید. اما خاطره تلخ سفر با اتوبوس و 15 ساعت نشستن که پادرد و خستگی مفرط را به دنبال دارد، شما را به فکر سفر با قطار می اندازد. فکر می کنید سفر با آن از سفر با هواپیما بهتر است ؛ چون هواپیما هم بلیتش گران است و هم تهیه آن برای امثال شما غیرممکن. به یک آژانس فروش بلیت قطار شرکت رجاء می روید و چقدر خوشحالید که مجبور نیستید به راه آهن بروید و از این خوشحال ترید که مدیران کشورتان کارها را برای مردم آسان کرده اند. باجه فروش بلیت قطار خلوت است. فکر می کنی بزودی 5 بلیت مشهد را برای خانواده ات به ارمغان خواهی برد. دختر بلیت فروش توضیح می دهد که هیچ بلیتی برای مشهد ندارد، مگر بلیتهای 20 هزار تومانی. توضیح می دهی که بلیت هواپیما نمی خواهی که بشود 20 هزار تومان و دختر هم توضیح می دهد که بلیت های قطار درجه یک از 8 هزار تومان شروع می شود تا 20 هزار تومان که 2 ماه پیش همین بلیت قیمتش 17 هزار تومان بوده. ممکن است بدون اعلام قبلی ناگهان بشود 22 هزار تومان. تو باز مثل همه ایام زندگی ات که قادر به گشودن هیچ گرهی نیستی ، مستاصل و درمانده گردن کج می کنی و به خواهش و التماس می افتی که نداری ، بلکه او تخفیفی بدهد و یا از گوشه کامپیوترش 5بلیت ارزان برایت گیر بیاورد.
دخترک راهنمایی ات می کند که می توانی روز حرکت به راه آهن بروی و بلیت روزفروش بخری. دل پاک و ساده ات با شنیدن همین یک جمله شاد می شود و خدا را شکر می کنی که مدیران مملکتت به فکر همه چیز و همه جا هستند و بلیتهای روزفروش را گذاشته اند برای چنین مواقعی. آنقدر ساده و خوبی که حتی فکر نمی کنی مدیران مملکتت از وزیر و معاونانشان گرفته تا مدیران کل و نمایندگان مجلس ، با جمع کثیری از ثروتمندان و کارخانه داران و تجار مملکت برای رفتن به چنین سفر ساده ای حتی یک بار پایشان به چنین آژانس های مسافرتی نمی رسد و حتی به چیزی به نام قطار فکر نمی کنند و بدون دغدغه دیگرانی هستند که برای آنها بلیت هواپیما می گیرند و حتی نمی پرسند پول بلیتش چند است؛
همین بهتر به این چیزها فکر نکنی که نتیجه اش سکته مغزی و قلبی است و خیلی شانس بیاوری ، بیماری های عصبی. روز سفر ساک و چمدان را برمی داری و به رسم نیکوی قدیم با در و همسایه خداحافظی می کنی و همانجا به خاطر می سپاری که سوغاتی نخود و کشمش مشهد برای همسایه ها یادت نرود و در کنار ضریح آقا هم آنها را یاد کنی و دعا. در آغاز سفر سنگ تمام می گذاری و به جای اتوبوس های مملو از مسافر شرکت واحد، با 3 کورس تاکسی خودتان را به راه آهن می رسانید و پرسان پرسان به طبقه فوقانی می روید که محل فروش بلیت قطار است و صد البته برای راحتی حال امثال شما به سبک روز فروش. زن و بچه ها و چمدان ها در گوشه ای قرار می گیرند تا نفسی تازه کنند و تو هن وهن کنان جویای حال می شوی و می شنوی که باید در انتهای این صف طویل بایستی نه از باب خرید بلیت بلکه شماره ای به تو خواهند داد تا اجازه ورود به سالن فروش بلیت را داشته باشی تا مبادا نوبتت پایمال شود و حقی از تو ضایع شود.
مجبوری و می ایستی و ساعتی بعد به سالن فروش بلیت می روی و خوشحال می شوی که جلوی باجه فروش بلیت مشهد هیچ صفی نیست. دست به جیب برای برداشتن پول بلیت ناگهان می شنوی که می گویند هیچ بلیتی برای مشهد نداریم مگر بلیتهای 20 هزار تومانی. این بار دست و پایت را حسابی گم می کنی چون با یک حساب سرانگشتی می فهمی که پنج تا 20 هزار تومان می شود صد هزار تومان و لابد صدهزار تومان هم بلیت برگشت که روی هم می شود دویست هزار تومان که کل پول همراهت کمتر از این مبلغ است.
سفر بی سفر، مشهد رفتن هم رفت هوا و جواب زن و بچه و قول سفر تابستانی را هم باید مثل خیلی از قولهای دیگر بریزی توی سطل زباله. اما چون آدم مستضعفی هستی و پوستت کلفت است و عادت به التماس و خواهش و تمنا داری ، سراغ یکی از ماموران آبی پوش راه آهن می روی و از او می خواهی کاری کند و 5 فقره بلیت ارزان قیمت برایت گیر بیاورد، مرد آبی پوش که اصلا حوصله و وقت شنیدن حرفهایت را ندارد، می گوید بلیت نداریم. بروید فردا ساعت 5 صبح بیایید و در نوبت بایستید. آب پاکی ریخته می شود روی دستت. عصبانی می شوی. دلت می خواهد داد بزنی و هر کاری کنی که سرشکسته پیش زن و بچه ات بازنگردی اما چون نمی خواهی حرمت مستضعف بودنت شکسته شود، سر به زیر برمی گردی پیش زن و بچه ات تا آنها را از میدان راه آهن به ترمینال ببری و باز سختی سفر 15 ساعته با اتوبوس را به جان بخری تا بتوانی لذت زیارت قبر ثامن الجج را بهتر درک کنی.
نتیجه اخلاقی: نتیجه اخلاقی این روایت شیرین (!) را بگذار من بگیرم و به مدیران عزیز هشدار بدهم که کمی بجنبید تا از قافله مدیریت و خلاقیت عقب نمانید، در شرایطی که عده ای ما را به برخورداری از فناوری هسته ای رسانده اند، کاری نکنید تا بگوییم در کشوری با فناوری هسته ای و این همه پیشرفت های علمی و با این همه ثروت ملی ، چقدر زشت است مردم مستضعفش این همه دغدغه برای تهیه بلیت قطار داشته باشند و اگر مدیران مملکت باور نمی کنند، یک بار هم شده تصمیم بگیرند با قطار به مسافرت بروند. البته به شرطی که بلیتش را خودشان تهیه کنند و از چاکران و آشنایان مدد نگیرند. یک نتیجه اخلاقی دیگر این که روابط عمومی شرکت قطارهای رجا این مساله را تکذیب نکند و گناه را گردن کمبودها نیندازد و نگوید که آنها بهای بلیتهای قطار را چگونه به صورت خزنده افزایش می دهند و صدای کسی هم در نمی آید.


ابراهیم حسن بیگی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها