حیفم آمد تانک را منفجر کنم

چند روزی بود که با علی مشاعی و تعدادی دیگر از بچه ها برنامه ریزی کرده بودیم تا دوباره به منطقه اعزام شویم. هم من و هم علی مشاعی در عملیات فتح خرمشهر مجروح شده بودیم ، ولی جراحت هایمان سطحی بود.
کد خبر: ۱۰۳۲۶۶

نیمه شب بود و برای سحری بیدار شده بودیم. رادیو روشن بود که ناگهان وسط دعای سحر، یک لحظه دعا قطع شد و صدای مارش عملیات پخش شد. پس از سحری ، طبق قرار همیشگی مان با بچه ها سریع به طرف مسجد رفتم. می ترسیدیم از عملیات جا بمانیم. برای 8 صبح با هم قرار گذاشتیم تا به پایگاه شهید بهشتی برویم و در خواست اعزام کنیم. آن زمان اعزام نیروها بیشتر به غرب کشور بود ؛ اما به هر طریق ممکن کارمان را درست کردیم و به سمت جنوب به مدرسه شهید مصطفی خمینی در اهواز رفتیم. (چون در تعطیلی مدارس یگانها و گردان ها در همان مدارس مستقر می شدند).
مقر تیپ 27 حضرت رسول (ص) که آن موقع فرماندهی اش با شهیدرضا چراغی بود هم در مدرسه شهید مصطفی خمینی اهواز بود. از آنجا ما را به گردان حبیب بن مظاهر فرستادند.
فرمانده مان در آنجا برادر گل محمدی نام داشت. یکی دو مرحله عملیات (رمضان) انجام شده بود و عراق منتظر ادامه عملیات بود. به هر ترتیبی بود، وارد منطقه شلمچه شدیم تا در خط مستقر شویم. قرار بود از خاکریز رد شویم و به کانال پرورش ماهی برسیم. عراق در آن محل تقریبا از سه طرف چپ و راست و روبه رو، مستقیم ما را تیرباران می کرد. آتش تانکها شروع شده بود. دیدم یک تیربار به طرفم رگبار بست ، اما در عالم بچگی خنده ام گرفت. در حال دویدن ناگهان از طرف دیگری تیر خوردم. با آن همه تجهیزات با کتف به زمین خوردم. گیج بودم و اول فکر می کردم پایم پیچ خورده است. در همان حال حاجی مهیاری (که پیر مردی اصفهانی وزنده دل بود) با همان حالت شاد آمد کنارم و پرسید چه شده است ؛ گفتم تیر خورده ام. با همان خنده گفت: خب به من چه ربطی دارد، مشکل خودت است!
گفتم: شوخی می کنی نه؛ گفت: نه ، اصلا! بعد هم بلند شد و در کمال خونسردی راهش را ادامه داد. مجبور شدم خودم بلند شوم و به عقب بروم. بعد از عملیات حاجی مهیاری هم زخمی شده بود. فردایش که به دیدنش رفتیم ، برایمان تعریف کرد که وقتی جلو می رود، می ماند وسط بیابان. در سایه تانکی می رود تا استراحت کند که می بیند از داخل تانک صدا می آید. می پرد به روی تانک و از بالای آن می بیند که درون تانک دو سه نیروی عراقی هستند. نارنجکی را بالا سرشان می گیرد و با ایما و اشاره به آنها می فهماند که باید تانک را به طرف نیروهای ایرانی ببرند. خود مهیاری می گفت که حیفم آمد تانک به آن خوبی را منفجر کنم. از طرفی حتی نارنجک را هم منفجر نکرده بود و هر دو را سالم به خط خودمان رسانده بود و تانک را هم تحویل داده بود.


حمید داودآبادی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها