آنها از مردن پشیمان می شوند

مرد استخوانی و آفتاب سوخته را نشاندند لب تخت اورژانس. کبودی تزریق هروئین ، روی رگ ورم کرده دستش ، صورت زن خالکوبی شده را از ریخت انداخته بود. عق زد.
کد خبر: ۱۰۰۹۹۷

لجن سبز و لزج ولو شد روی زمین. پرستار کشیک ملافه را انداخت روی استفراغ. مرد باز عق زد، روی فهرست اسامی فوت شده های شب قبل که دست پرستار بود، دختری با صورت مهتابی روی تخت بغلی هذیان می گفت.
عقب رفتم که صدای شکستن آمد. کسی با دهان کف کرده داد کشید: «می کشمتون» تیغه شکسته شیشه ای از جلوی چشمم با شتاب گذشت. همهمه شد.
خون دوید روی زمین و روپوش پرستارها. مرد آفتاب سوخته باز بی خیال عق زد. تیغه شیشه ای را از دست آن که دهانش کف کرده بود، به زور گرفتند.
یکی گفت : «روانی بود.» پسری که تلوتلو می خورد. خندید: «زکی!» روی زمین سرخی خون با سبزی لجن درهم شده بود و به سیاهی می زد. دختر تخت بغلی همراه نداشت.
انترن تکانش داد: «چی خوردی؛» زنی پچ پچ کرد: «دختر فراریه!» دختر با بغض پرسید: «اینجا کجاست؛» انترن گفت : «چی خوردی؛» گفتم: «اورژانس مسمومیت های دارویی بیمارستان لقمان»
انترن رو کرد به من : «دستهاشو بگیر!» و لوله پلاستیکی را فشار داد توی سوراخ دماغ کوچک و سربالایی دختر که تقلا می کرد از تخت پایین بیاید. «قورتش بده!» انترن گفت و لوله را باز فشار داد.
دختر خرخر کرد و انترن سر دیگر لوله را وصل کرد به قیف فلزی و بزرگ بالای سرمان. آب افتاد توی لوله. اشک از گوشه چشم دختر سر خورد و چکید روی تخت.
تنها اورژانس مسمومیت های دارویی کشور، برخلاف اسم بزرگش ، دو اتاق کوچک تو در تو بود با 6تخت که در بعدازظهری به قول پرستارها «معمولی» بیش از 100مراجعه کننده داشت که شصت و چند نفرشان بستری شدند.
انترن گفت : «این هم بستری می شود.» سر لوله را از قیف جدا کرد. دختر باز دست و پا زد و سعی کرد لوله را از سوراخ دماغش بیرون بیاورد. انترن با سرنگ محلول سفید آب و قرص را از دل لوله بیرون کشید و خالی کرد توی سطلی بزرگ که پیش تر با نوک کفش هول داده بود کنار تخت.
دختر با چشمهای از حدقه درآمده خیره شد به مایع سفیدی که از سر دیگر لوله جاری شده بود توی سطل.

حکایت هر روز
هوا خوش نبود. هرم گرما و صدای گریه چند زن که نشسته بودند روی نیمکت های چوبی حیاط از شکستگی پنجره می دوید توی اتاق.
مردی با لباسهای خاکستری زانو زده بود، شیشه های شکسته را جمع می کرد، گفت : «ترس نداره که! حکایت هر روزه.» پرستاری که دست به سینه تکیه داده بود به دیوار پوزخند زد: «با یک نفر نگهبان که نمی شود امنیت بیمارستان به این بزرگی را تضمین کرد. وای به روزی که یکی از مریض ها فوت کند...»
پرستار تعریف کرد که روز پیش ، حوالی ظهر باز یکی از تختهای آی.سی.یو خالی شده است، کسی مرده. پرستارها گیره پالس اکسی متر را از سر انگشتش جدا کرده اند. ترانشه را از دهانش بیرون آورده اند.
بعد خدماتی های خاکستری پوش آمده اند و جسم ملافه پیچ را گذاشته اند روی برانکار که ببرند سردخانه ، اما بستگانش رسیده اند و کارکنان بیمارستان مثل بعضی از روزهای دیگر کتک خورده اند.
پرستار گفت : «عزادارند. اختیارشان دست خودشان نیست. فکر می کنند تمام عالم مقصرند.» یکی از پرستارهای آی.سی.یو را پیش تر دیده بودم. هر دو سه جمله ای که می گفت خمیازه می کشید. خسته بود. گرچه در شرایط استاندارد، هر پرستار آی.سی.یو باید مسوولیت یک تخت را به عهده بگیرد، اما در لقمان به ازای هر دو تخت آی سی یو یک پرستار وجود دارد.
کمبود تخت فقط مشکل بخش اورژانس نیست. آی سی یو هم تخت کم دارد. از 2سال پیش قرار بوده است 13تخت به تختهای آی سی یو اضافه شود، اما کسر بودجه طرح را متوقف کرده.
کسر بودجه بهیاران را هم جواب کرده است تا مسوولیت آنها را، پرستارها به عهده بگیرند. پرستار اخم کرد: «اسم من؛ اسم می خوای چه کار؛ اصلا شما چه کاره ای ؛!»
خواست پرستار دیگر را صدا کند که آژیر آمبولانس از شکستگی پنجره ریخت بین آدمها و حواسش را برد. یکی داد زد: «برو کنار» برانکار از کنارم با سرعت گذشت.
زنی را آورده بودند که جیغ می کشید و چنگ می زد به موهای حنا بسته اش هیچکدام از 6تخت اورژانس جا نداشت.
روی هرکدام دو سه نفر، با لبهای سیاه از شارکول ، منگ نشسته بودند. انترن گفت : «دانشجوی پرستاری هستی؛ این که چیزی نیست. بعضی وقتها 30-20نفر همزمان می آیند.»

به سیاهیش نگاه نکن
آمبولانس هنوز آژیر می کشید. انترن خونسرد بود: «عادت می کنی، اغلبشان از مردن پشیمان می شوند. بعد شروع می کنند به التماس کردن.»
اشاره کرد به دختری که هذیان می گفت. لبخند زد: «کمک کن زانوهایش را خم کنیم که اون یکی را هم بنشانیم اینجا.» پاهای دختر سنگین و سرد بودند. خم نمی شدند. چشم باز کرد. اشک دوباره از گوشه چشمش سر خورد.
پرسید: «اینجا کجاست؛» انترن جوابش را نداد. سرنگ را پر کرده بود از مایعی سیاه و داشت توی لوله ای که از سوراخ دماغ دختر بیرون آمده بود، تزریق می کرد.
گفت : «اسمش شارکوله. به سیاهیش نگاه نکن. شیرینه» زنی که جیغ می کشید را نشاندند لب تخت. دختر انگار به وهمی آشفته از خواب پرید.
نیم خیز شد، خیره به زن که ضجه می زد: «زندگی ام را ریخته توی کوچه. کرایه خونه ندارم.» سرش را کوبید به دیواری که کاشی های چرک و خاکستری تا کمرش را پوشانده بودند.
زن شور گرفته بود: «کرایه خونه ندارم.» یکی از پرستارها دوید طرفش. دیر شده بود. زن سرکوبیده به دیوار «کرایه خونه ندارم» سیاهی چشمهای دختر رفت. سرش افتاد روی تخت.
انترن داشت لوله را از دماغش بیرون می کشید. دختر بچه تو هق هق گریه هایش ، بریده بریده گفت: «تو رو خدا نکن مامانی» مرد آفتاب سوخته دست کشید روی سر بچه، زن سر کوبید اما این بار دست پرستار بین دیوار و سرش حائل شده بود «کرایه خونه ندارم».
غریبه ای بچه را بغل کرد و سرش را چسباند به شانه اش. یکی به مرد آفتاب سوخته چشم غره رفت: «چرا اورژانس زنها را از مردها جدا نمی کنند؛» انترن شانه دختر را تکان داد: «وقت پیاده روی شده.»
باز خندید، گفت : «همه اونها که شارکول می خورند باید راه بروند.» حیاط بیمارستان لقمان غروبها شلوغ می شود. از آدمهایی که لبهایشان از شارکول سیاه شده است و ناموزون قدم می زنند. مسمومان در روزهای تعطیل یا فصل امتحانات و حوالی کنکور چند برابر می شوند.
تعداد مراجعه کنندگان اگر زیاد شود، پزشکان و انترن ها، بستری شان می کنند تا اورژانس خلوت شود اما بخش بستری هم 42تخت بیشتر ندارد.
به همین خاطر، گاهی وقتها بیماران به قول انترن ها «دوستانه می خوابند». یعنی چند نفر روی یک تخت کنار هم دراز می کشند. یا یکی می نشیند و زانوهایش را جمع می کند توی شکمش تا آن دیگری دراز بکشد اما اگر بخش بستری هم پر باشد آن وقت مریضها روی زمین می خوابند یا توی راهرو.
با این همه ، آنها که وضع مالی خوبی ندارند، التماس می کنند. بستری شوند چون بیمه هزینه درمان سرپایی را قبول نمی کند، اما اگر کسی بستری شود آن وقت شاید دفترچه بیمه اش به کار بیاید.

چی مصرف کردی؛
اتاق جا برای راه رفتن نداشت. هوا از بوی الکل سنگین شده بود. سه پسر با چشمهای خمار و سرخ و لپهای گل انداخته به زنی که شیون می زد، می خندیدند.
یکی از پسرها مشت کوبید روی زمین. داد زد: «همه تون دامپزشکید!» خودکار دکتر از دستش افتاد. گفت : «چی مصرف کردی؛» پسری که تی شرت سفید پوشیده بود با کف دست ، عرق را از روی گردنش پاک کرد. گفت : «من فقط گرمم شده!»
دختربچه هنوز گریه می کرد. یکی از پسرها داد زد: «خفه شو!» مرد آفتاب سوخته باز عق زد. پسر عقب جست. زنی زیربغل دختری 14-15ساله را گرفته بود و وادارش می کرد راه برود.
دختر نای تکان خوردن نداشت. سنگین شده بود. خورد زمین. پسرها باز خندیدند. پرستار خیره شده بود به دختر که زن سعی می کرد بلندش کند. پرستار دیگر، داشت دستش را زیر شیر آب گوشه اتاق می شست.
گفت: «کاش قرص برنجی نیاورند. امروز، دلش را ندارم.» پرستارها به زنده نگه داشتن قرص برنجی ها دل نمی بندند. آخر قصه آنها، همیشه مرگ است ، پرستار گفت : «توی بیمارستان که باشی آنقدر مرده می بینی که اشک چشمت خشک می شود. ولی همین سه چهار روز پیش ، برای دو تا دختر قرص برنجی ، ساعتها گریه کردیم.»
دخترها دبیرستانی بوده اند. یک قرص را نصف کرده اند و خورده اند، فقط از سر کنجکاوی. اول اصلا بد حال نبوده اند. با پای خودشان آمده اند اورژانس اما رنگ پریده پرستارها را که دیده اند ترس برشان داشته است که شاید بستری شوند و یکی دو روزی از مدرسه عقب بیفتند.
بعد لرزش دست پرستارها و نگاه های نگرانشان دخترها را به شک انداخته است، سکوتشان ، بهتشان. دخترها تشنه شده اند، بی تاب. عطش هی بیشتر شده است و سایه مرگ را که حس کرده اند روی سرشان ، به التماس کردن افتاده اند که پرستارها نجاتشان دهند.
صدای پرستار می لرزد: «چه غلطی می کردم؛ کارشان تمام بود!» سوپروایزر گفته است: «آب بهشان بدهید.» و بغضش جمله اش را شکسته است وقتی می گفته: «رفتنی اند.» دخترها دست پرستارها را رها نمی کرده اند. پرستارها وقتی دخترها به حال کما رفته اند، نشسته اند توی راهرو و ساعتها گریه کرده اند. دخترها مثل هم جان کنده اند. مثل هم مرده اند و مادرهایشان مثل هم جیغ کشیده اند و اسم بچه ها را توی راهرو فریاد زده اند.
پرستار چشمش را با پشت دست پاک کرد و گفت : «حالا اسم هیچکدامشان یادم نیست. چه فرقی می کند. به خدا خسته شده ام.» پرستار گفت وقتی برمی گردد خانه، آدم دیگری می شود.
جلوی زنش ، هی الکی می خندد. اما صدای گریه عزادارها وقتی تنها می شود توی گوشش می پیچد و هر جا که باشد دل نگران اورژانسی هایی است که هر روز بیشتر می شوند. «به خدا خسته شده ام.»
خسته بود و زیر بغل پیرمردی را گرفته بود که می ترسید لبه میز را ول کند و زمین بخورد. پیرمرد را بچه هایش آورده بودند مرکز و توی حیاط ولش کرده بودند.
گفت: «بابا اسباب ننگشان شده. همه شان دکترند. مهندسند...» پرستار گفت : «چی خوردی؛» پیرمرد گفت: «سردم شده» پیرمرد را نشاند لب یکی از تختها.
انترن آمد فشارش را بگیرد. زنی که شیون می زد، ساکت شده بود و عقربه فشارسنج را تماشا می کرد. برانکار باز با جسمی ملافه پیچ از جلوی در اورژانس گذشت. پرستار دوید در را بست. اما صدای ضجه زنها را همه شنیده بودند. پسرها دیگر نمی خندیدند.
پرستار در را محکم گرفته بود. کسی به در مشت می کوبید. مرد آفتاب سوخته چرت می زد. صداهای خش دار، توی راهرو باز اسم کسی را فریاد می زدند.

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها