وارد که میشوی تمام تصاویری را که قبلا داشتهای رنگ میبازد، انگار دنیایی را در ذهنت طرح زده بودی که بینهایت افتان و خیزان و لرزان بوده. انگار کنار واقعیتی نشسته بودی و به جای آن که سرت را برگردانی و نگاهش کنی، تصویرش را در رودخانه مقابلت میدیدی، تا این که معجزهای سرت را برمیگرداند به سمت واقعیت.