اگر کسی در حیاط خانه کبابی به سیخ میزد، حتما چند تا همسایه این طرف و آن طرف را هم نان و کبابی میداد حتی اگر در حد یک لقمه باشد. میگفتند بو دارد، گناه دارد، دل مردم میخواهد. حکایت همه غذاهای بودار کموبیش اینطور بود.
خیلی وقتها همسایهها درخانه هم را که میزدند، به رسم تعارف برای هم چیزی آورده بودند. یک سیخ کبابی، یک کاسه آشی، حلوایی، چیزی و هر چه بوی مطبوعش در فضا میپیچید و از دیوارها عبور میکرد، بهرهای هم به همسایه میرساند. هرچیز هم سر سفره کم بود زدن زنگ در همسایه عار نبود. این ضربالمثل به همدیگر نان قرض میدهند را ما به چشم دیده بودیم.
روزهایی که برنامههای سنگین پخت و پزبه راه بود در خانه باز بود و خانمهای همسایه و دخترهایی که کاری از آنها ساخته بود و پسرهایی که زور و زرنگی داشتند مشغول میشدند.
مجلسهای نذریپزان و سمنوپزان و عزا و عروسی یادش بخیر. رب پختنهای تابستان و ترشی انداختنهای پاییز.
مامانها همانطور که توی حیاط نشسته بودند و دستشان توی کار بود به کوچکترها فرمان میدادند و همسایهها را صدا میزدند: فاطمه خانم، خوبی، خوشی، سلامتی، بیا این ور دیوار. نشستهایم، کار نداری تو هم بیا.
همسایه اینور دیوار، همسایه اونور دیوار، همسایه جلویی، همسایه پشتی، همه یک خانواده میشدند.
یادم میآید آن روزها که تازه انقلاب کرده بودند و عادت داشتیم صدای هر غرشی توی آسمان، هواپیما و موشکاندازی دشمن باشد، دلها خیلی به هم نزدیکتر بود.
بچههای محله همه مثل خواهر و برادر بودند. وقتی میخواستیم نذری پخش کنیم، بابا بزرگ، کسی نبود که راه بیفتد و خانه به خانه در بزند. بابا بزرگها مقامشان تکیه زدن به پشتی بود. پسر بچهها برای این کارها ساخته شده بودند. دخترهای کوچکتر که هنوز خانم نشده بودند هم کمک میکردند. سه تا دیگ بزرگ نذری در 30 دقیقه غیب میشد، انگار که هیچ وقت نبوده.
همه برای رب و ترشی و شلهزرد و اینطور چیزها کمک میکردند و دست آخر به هرکسی هم یک شیشه یا یک ظرف از محصول نهایی دستخوش میرسید.
عروسیها هم مختصر بود. ما خانه بزرگی نداشتیم، اما عروسیهای آن روزگار آنقدر مختصر بود که مجلس زنانه دوتا از دختران همسایههای ما در خانه ما باشد. این همسایگیها جای دوری نبود. همین دور و برها توی محلههای وسط شهر پایتخت مدرن خودمان تهران.
حالا 40-30 سال بعد همان جا بعضی از همسایهها در کوچههای عمودی بدون اجازه و هماهنگی با همسایههای دیگر و بدون این که فکر کنند همسایهها هم حقی دارند، بزن و بکوبی آنچنانی راه میاندازند و تا فریادی بلند نشود مفهوم نیمه شب را درک نمیکنند. همان حوالی کسی هست که نذری میپزد و تمام آسایش همسایهها را سلب میکند، اما دریغ از این که یک ظرف نذری هم برای همسایههایی که حق آنها را زیر پا گذاشته بفرستد.
مردم این روزها به دنیا میآیند و میمیرند بیاینکه همدیگر را دیده یا با هم زیسته باشند؛ گرچه در یک خانه و در همسایگی هم زندگی میکنند. همسایگی این روزها واژه غریبی است در حد غریبگی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم