در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چادر و کیفش را آویزان چوب لباسی میکند، در را میبندد و با صدای نه چندان بلندی میگوید: رعنا
میآید داخل هال و میرود سمت آشپزخانه دوباره صدا میزند: رعنا !
برنج روی گاز در حال دم کشیدن است و ماهیهای سرخ شده توی بشقاب روی اپن آشپزخانه و قوری چای روی کتری که نرم نرم میجوشد. لبخند میزند و میرود سمت یکی از اتاقخوابها. از حمام صدای آب میآید به در حمام میزند و میگوید: رعنا اینجایی؟
بله! اومدی مامان؟
مامان مینشیند روی تخت نزدیک در حمام، صدای آب قطع میشود.
بله رعنا؟ چهکار کردی تو امشب؟ یک روز هم که تعطیلی این همه خودتو به زحمت انداختی. خودم میاومدم یه چیزی درست میکردم.
رعنا با حوله لباسی از حمام بیرون میآید.
سلام. خسته نباشی گلی خانوم...
مادر را میبوسد و مینشیند کنارش لبه تخت.
همه هفته را شما غذا میپزی یک روز هم نوبت من. خودش را لوس میکند سرش را میگذارد روی شانه مادر.
آشپزی منو دوس نداری؟ سبزی پلوی رعنا چی کم داره از پلو ماهی گلی خانوم، خانم خانما؟
مادر دستش را میگذارد روی سر رعنا و آرام نوازشش میکند.
بابا چطور بود؟
بد نبود، آرامبخش بهش تزریق کرده بودند، خواب بود. میگفتن امروز بیتابی میکرده.هر چی نشستم بیدار نشد. فردا دوباره میرم. پاشو لباس بپوش سرما میخوری، منم برم دو تا چایی رعنایی بریزم برای خودم و دختر گلم.
مادر از اتاق بیرون میرود و رعنا زل میزند به قاب عکس روی میز کنار تخت.عکس سه تایی وقتی رعنا بچه بود و مامان و بابا جوان.قاب عکس دوم؛ رعنا بزرگ شده، مامان شکسته شده و بابا روی تخت دراز کشیده. رعنا با انگشتان دستش بازی میکند؛
30 سال گذشته. چقدر سنگین گذشت. صدای مادر رعنا را به خودش میآورد.
بلند شو مادر، لباس بپوش.بیا چایی بخور از دهن میافته.
رعنا که بلند میشود زنگ در خانه را هم میزنند. با حوله از اتاق بیرون میرود. مادر میپرسد.
مهمون داریم؟
نه! کسی قرار نبود، بیاد.
مادر به سمت در میرود از چشمی بیرون را نگاه میکند. به سمت رعنا برمیگردد و میگوید:
عزیز خانومه! مادر عماد.
مادر در را باز میکند و رعنا برمیگردد داخل اتاق، صدای سلام و احوالپرسی مادر را با عزیز خانوم میشنوه.
بفرمایید... چقدر خوب شد اومدید بالا. همانطور که مادر عماد را به سمت مبل میبرد و مینشاند، میگوید:
امشب رعنا ماهی پلو پخته، خوردن داره این غذا.
مادر عماد میگوید: بله بله حتما هم خوردن داره، کجاست خودش؟
مادر رعنا را صدا میزند. رعنا با خودش میگوید: چی شده؟ چرا امشب نخوابیده؟ دوباره به صحبتهای بیرون از اتاق گوش میکند. صدای مادر عماد خسته است. ته دلش خالی میشود. نکنه اتفاقی افتاده باشه!
رعنا از اتاق بیرون میآید و سلام میکند، میرود کنار مادر عماد مینشیند و دستش را میگیرد و میبوسد. مادر عماد دستش را میکشد روی موهای خیس و بعد روی صورت رعنا و میگوید: قربونت برم که مثل گل تازهای. رعنا میخندد و میگوید: خدا نکنه عزیزجون . ایشالا سایهتون همیشه بالای سرمون باشه.
مادر سینی چای را میگذارد روی میز و مینشیند روبهروی رعنا و مادر عماد. رعنا تکهای نبات میاندازد توی استکان و هم میزند و استکان را میدهد دست مادر عماد. عزیز استکان را میگیرد و رو به مادر رعنا میگوید:
حالا آقا جلال چطور بود؟ دکتر اجازه نداد بیاریدش خونه؟
نه! دکترش میگفت دیشب تشنج کرده و مجبور شدن بهش آرامبخش تزریق کنند. وقتی رفتم خواب بود بیدار هم نشد. فردا دوباره میرم. اگه بهتر شده بود میارمش.
اشکهای مادر عماد از زیر عینک میغلتد روی گونههایش.
الهی بمیرم براتون. برای هر سه تاتون.
30 ساله... اشکهایش را پاک میکند. نمیدونم تقدیر چی بود؟ مشیت خدا چی بود. درست آخرای جنگ باید اینجوری میشد. دست رعنا را میگیرد توی دستش و میگوید: این بچه ده سالش بود.
رعنا سرش را میاندازد پایین و به گلهای قالی خیره میشود. با خودش میگوید: 30 سال! از وقتی که عماد رفت جبهه و دیگه برنگشت.
30 سال خودش یه عمره. رعنا به موهای سفید عزیز خانوم نگاه میکنه که از زیر روسریاش زده بیرون.30 ساله این زن چشم به در دوخته تا عماد بیاد. پس چرا نمیاد؟ چرا هیچ خبری ازش نیست. صدای مادر عماد در ذهن رعنا محو میشود. از وقتی بچه بود همین حرفها را شنیده بود. عماد با آن قد بلند و چهره زیبا رفت و انگار آب شد رفت توی زمین. رعنا نگاه عماد را یادش بود. وقتی از زیر قرآن رد شد و برگشت به رعنا نگاه کرد و لبخند زد و رعنا سرخ شد. بابای رعنا تا ایستگاه راهآهن عماد را برد و وقتی برگشت به سه زنی که توی خانه منتظر برگشتنش بودند، گفت: عماد چقدر زود بزرگ شد، چقدر زود مرد شد.
رعنا مادر را دید که داشت غذا میکشید و صدای مادر عماد هنوز برایش محو بود. اگر گوش تیز میکرد باز هم صدایش را واضح میشنید که میگفت: بابات چند وقت قبل از تموم شدن جنگ اینجوری شد. یعنی چه صلاحی بود که گوله توپ بخوره نزدیک آقا جلال. یعنی چی که موجی بشه؟
مادر عماد که دست رعنا را گرفت، رعنا به خودش اومد. مادر میز شام را چیده بود. رعنا بویی احساس نمیکرد. مادر عماد میگفت: من که شام نمیخورم. یک لیوان آب بهم بدید.
رعنا گفت: اگه ماهی دوست ندارین براتون کباب دیگی درست کنم.
نه دخترم. یک لیوان آب بده، کافیه. میام کنارتون میشینم نون و ماست میخورم. من که شام نمیخورم مادر.
سر میز شام مادر عماد خیره شد بود به رعنا. اینبار اولی نبود که این همه به رعنا نگاه میکرد. سالها گفته بود اگر عماد برمیگشت الان رعنا شده بود عروسش. همین یک ماه قبل بود که از رعنا پرسیده بود: خانم دکتر، اگه عماد برگرده، عروسم میشی؟
چند سال بود که رعنا شده بود همدم مادر عماد، این همسایه قدیمی که کسی را نداشت و پسرش را به تنهایی بزرگ کرده بود. بابای عماد توی تصادف مرده بود وقتی عماد فقط دو سالش بود.
عزیز خانوم لیوان آبی را که رعنا به دستش داده بود تا ته سر کشید و گفت: امروز، آقا سعید اومد خونه ما.
رعنا گفت: سعید؟ چیکار داشت؟
با عموت اومدن قبل ظهر.
مادر رعنا با تعجب پرسید: چرا اومدن خونه شما؟ خبری آورده بودن؟ چیکار داشتن با شما؟
اشکهای مادر عماد دوباره سرازیر شد روی گونههایش. رعنا و مادرش زل زدن به عزیزخانوم.رعنا قاشق غذا را گذاشت توی بشقاب. سبزی پلو و ماهی یخ کرده بود و از گلو پایین نمیرفت.
عموت گفت من بیام باهات صحبت کنم و بهت بگم با آقا سعید ازدواج کنی.
حالا هقهق گریهاش بلندشده بود.
بگم منتظر عماد نباشین. اون اگر اومدنی بود تا حالا اومده بود...
رعنا مادر عماد را خواباند روی تخت و پتو را کشید رویش و کنارش دراز کشید. دست استخوانیاش را گرفت توی دستانش. به سقف خیره شد. دستان مادر عماد گرم بود. رعنا به صدای نفسهای مادر عماد گوش میداد. کوتاه بود و بریده بریده. بس که گریه کرده بود. غلت زد مادر عماد را بغل کرد. چشمانش را بست و فکر کرد فردا چطوری خودش را کنترل کنه که فریادش بر سر سعید بلندتر از حد معمول نشه. چطوری به او بگه بزرگترین اشتباه زندگی شو مرتکب شده و با چه لحنی به سعید بگه مادر عماد به اندازه خود عماد براش عزیزه...
طاهره آشیانی - روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: