در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همانطور که به چشمانم خیره شده بود، سر جایم ماندم و فقط تماشایش کردم. آنقدر در نینی چشمهایش خیره شدم که همه چیز محو شد، حتی رنگ چشمهایش .هر صدایی که به گوشم میرسید، ناگهان به سکوت تبدیل شد.
ـ من چیزی نمیخوام.
با آشفتگی سرم را چرخاندم و بالاخره از طلسم نگاهش رها شدم. در اطراف و دور و برش دنبال چیزی گشتم، برای عوض کردن صحبت. به پنجره اتاقش نگاه کردم. اما کرکرههای چوبیاش را بسته بود. اتاق نیمه تاریک بود.
ـ پس بالاخره برای پنجره ات پرده خریدی؟ حالا از این کرکرههای چوبی راضی هستی؟
ـ چرا حرفاتو میخوری؟
ـ حرفی ندارم بخورم.
ـ چرا، چیزایی هست که باید بگی و نمیگی. اگه بخوای از من چیزی رو پنهان کنی، که نمیتونی، و اگه خودم بفهمم، دیگه هیچوقت باهات حرف نمیزنم.
هنوز مردمکهایش دو دو میزد. چانهام میلرزید. هم بغض کرده بودم و هم عصبانی بودم. دستش را رها کردم. بلند شدم و به طرف پنجره رفتم. روی کرکرههای چوبی دست کشیدم. گفت بازشان نکن.
ـ روشنایی اذیتم میکند.
ـ نه، کاری به این پردهها ندارم. حرفم اینه که خودت همه چی رو میدونی نه؟ اون وقت از من میخوای، جلوت بایستم، تو چشمات خیره بشم و هر چیزی رو که خودت بهتر از همه میدونی، برات تکرار کنم. تو رفتی سراغ کشوهای من، همه اون پرونده را زیر و رو کردی. تو زنگ زدی و با میرپور حرف زدی. حالا از من میخواهی چی بگم؟ چیزایی رو که میدونی؟
برگشتم سر جایم و در کنارش نشستم. این بار دستش را نگرفتم. با این که میدیدم دلش میخواهد این کار را بکنم. خیره شدم به چشمهایش و گفتم:
ـ از عذاب دادن دیگران خوشت میآد؟ از اعتراف گرفتن خوشت میآد؟
ـ نه ... میخوام ... میخوام ...
اشکش سرازیر شد. به ملافهاش چنگ زد. زانوهایش را در شکمش جمع کرد و ناگهان هایهای گریهاش بلند شد. بی حس و وامانده، فقط نگاهش کردم. هر وقت دیگری که بود، اینطور گریه کردنش، آبم میکرد. اما این بار انگار منجمد شده بودم. چقدر میتوانست سنگدل باشد! چطور میتوانست؟
اشاره کرد که برایش دستمال بکشم. چند تا دستمال کاغذی کشیدم و همانطور مچاله چپاندم توی مشتش. همانجا دستم را گرفت. مشتم را با مشتش، همراه دستمالها گرفت و دستم را برد به طرف دهانش. دستم را بوسید.
دستم از اشکش خیس شد. میشد طاقت آورد و همچنان سنگ و منجمد باقی ماند؟ نتوانستم روی صندلی بنشینم.
روی زمین، کنار تختش ولو شدم. دستم را محکم فشرد. هر وقت دیگری بود، از این همه زور و قدرتی که داشت، تعجب میکردم، اما حالا نه... حالا میدانستم که میتواند برخیزد، از تخت بیاید پایین و تمام استخوانهایم را خرد کند. پیشانیام را بر لبه تختش فشردم. و گذاشتم تا هر کجا که میتواند زار بزند و گریه کند.
وقتی بالاخره در اتاقش تنها شدم، مدتی ایستادم و به سکوت اتاقش گوش دادم. به کرکرههای چوبی نگاه کردم. به ملحفهها و بالش مچاله تختش...
شروع کردم به قدم زدن. از در به سمت پنجره و از پنجره به سمت در ... میرفتم و میآمدم ... دست خودم نبود... دیگر هیچچیز دست من نبود. چیزی برای نگه داشتن یا کنترل کردن نبود... سرعت راه رفتنم زیاد و زیادتر میشد. سرگیجه گرفته بودم. انگار در گردابی افتاده باشم. بالاخره ایستادم. پایین تختش ایستادم و از این زاویه به ماجرایی که در این تخت اتفاق افتاده بود، خیره شدم. تنها یک فرورفتگی کوچک روی تشک تخت بود، بقیه هر چه بود، مچالگی و جدال بود.
جدالی که او اجازه داده بود، در فضای ساکت و نیمه روشن اتاق، و حتی پنهان از چشم پنجرههایی که همیشه دوست داشت بدون پرده و باز و روشن باشند، اتفاق بیفتد و صدایش در نیامده بود. تمام صدایش را وقتی که من پیشش بودم و آنطور زار زده بود، تمام کرده بود. زنگ بالای سرش را فشار نداده بود.
میتوانستم تصور کنم که زانوهایش را توی شکمش جمع کرده بود. ملافه را چنگزده بود، لبهایش را گاز گرفته بود... هیچوقت نمیتوانست کمترین دردی را تحمل کند و ساکت بماند. ساکت مانده بود.
نرفتم. برای هیچکدام از کارهایی که باید برایش انجام میشد، تاب و توان نداشتم. گذاشتم دیگران هر طور که لازم است و میشد و میتوانند، جمع و جورش کنند. باید خودم را میسپردم به هر چیزی که در جریان بود. حتی به اندوه و گریههایی که هم واقعی بودند و هم غیرواقعی ... به دروغهایی که در اشکها و چشمها بود، نگاه میکردم. باید من هم کاری میکردم. اما نمیتوانستم. پس از همه کندم و به اتاقش آمدم و در هایهای جدال گنگی که اتفاق افتاده بود، ساکت و درمانده ایستادم. انگار که با رفتنش، همه کلماتی را که بین ما میتوانست وجود داشته باشد، نالازم دانسته بود و با خودش برده بود. از این به بعد، بین من و او هر اتفاقی که میافتاد، به کلمه نیازی نداشتیم. حتی یک کلمه باقی نگذاشته بود.
به طرف پنجره رفتم، کرکره چوبی را باز کردم، آفتاب، رشته رشته، در اتاق جاری شد. یکی در میان نور بود و سایه. اما نه نور و نه سایه، به تختش نمیرسید. کرکره را بالا کشیدم. دستگیره پنجره را گرفتم و آن را چارتاق باز کردم. نسیمی در اتاق وزید که ناتوان از تلاطم و نوسان بود. از پنجره خم شدم و به حیاط نگاه کردم. چند بار از این بالا، صدایم کرده بود؟ چند بار خودم را به بیخیالی زده بودم و جوابش را نداده بودم؟
حالا دیگر نه صدایی مانده بود، نه بغضی، نه اشکی... او هر کاری را که من باید میکردم، انجام داده بود و رفته بود. به جای من، گریه کرده بود، درد کشیده بود و ... مرده بود.
آذر فخری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: