در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدربزرگ که پیرمردی بسیار مهربان بود از دیدن شادی دخترک کوچکش از ته قلب خوشحال بود. آنها با هم کوچهها و خیابانها را یکییکی پشت سر میگذاشتند و به سمت خانه حرکت میکردند. در راه پدربزرگ برای نوهاش یک بستنی شیرین زمستانی هم خرید و دخترک آن را با لذت خورد و بستهاش را درون سطل زباله انداخت.
از پارک تا خانه دو سه چهارراه بزرگ بود. چهارراههایی که بسیار شلوغ بود و مرتب چراغهایش سبز و قرمز میشد.
عابران پیاده پشت چراغ قرمزها میایستادند و صبر میکردند تا چراغ سبز شود و بعد به راهشان ادامه میدادند. پدربزرگ مثل همه با صبر و تحمل میایستاد تا چراغ سبز شود اما دخترک دیگر از این وضعیت کلافه شده بود. او از پدربزرگ پرسید: «پدرجان دلیل این همه چراغهای رنگی چیست؟ هی سبز و زرد و قرمز میشوند و الکی ما را معطل میکنند. کاشکی پلیس همه این چراغها را بردارد و ما را راحت کند.»
پدربزرگ با مهربانی نگاهی به نوهاش انداخت و گفت: «تو کدام چراغ را بیشتر دوست داری؟ سبز یا قرمز؟» دخترک گفت: «سبز، سبز. چراغی که وقتی سبز است راحت رد میشویم اما وقتی چراغ قرمز است باید صبر کنیم.»
پدربزرگ گفت: «وقتی عصبانی میشوی خودت هم قرمز میشوی. اما وقتی راحتی و احساس آرامش داری مثل رنگ سبز طبیعت روحیه لذتبخشی پیدا میکنی. تو فکر کن چراغ قرمزها را گذاشتهاند تا به ما یادآوری کنند گاهی باید صبر کنیم بدون آن که عصبانی شویم. اگر دوست داریم مثل چراغ سبز مهربان باشیم و همه دوستمان داشته باشند پس باید همیشه در هر حالتی صبر و حوصله به خرج بدهیم و با همه مهربان باشیم. همانطور که چراغ سبز هست. همانطور که تو هستی و به همین دلیل هم همه تو را دوست دارند.»
چراغ سبز شد و همه از جمله پدربزرگ و دختر کوچولو همراه باهم از آنجا عبور کردند، در حالی که دخترک لبخند به لب و خوشحال بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: