کاناپه سـه نفره

روی کاناپه سه نفره نشسته‌ام. اولین بار است که مرا به خانه‌اش دعوت کرده است. بیرون هوا سرد است و یخبندان. خانه‌اش هم چندان گرم نیست. پس کتم را درنمی‌آورم. به دور و برم و به تابلوهای روی دیوار نگاه می‌کنم. با سینی چای می‌آید و روبه‌رویم می‌نشیند. یک فنجان چای، جلویم روی میز می‌گذارد و لبخندی می‌زند؛ لبخندی که به اندازه لبخندهایی که در طول روز در محل کار از او می‌بینم، گرم و گیرا نیست.
کد خبر: ۹۹۵۴۷۷

شاید از این‌که دعوتم کرده پشیمان است، مثل من که از پذیرفتن دعوتش پشیمان بودم و دلم نمی‌خواست بیایم. و دلم هم نمی‌خواست که زیر قولم بزنم.

ـ چه قولی؟ می‌توانستی زنگ بزنی، بگویی کاری، مشکلی پیش آمده و قرارتان را کنسل کنی.

ـ شاید می‌شد این کار را کرد. اصلا به فکرم نرسید.

ـ از بس که به قول‌هایت متعهدی.

ـ مساله تعهد نبود. هم دلم می‌خواست بیایم و هم نه. آمدم اما حالا پشیمانم. طوری نگاهم می‌کند انگار که انتظار نداشته دعوتش را بپذیرم و بیایم.

ـ خب، شاید همین طوری تعارفی کرده و تو هم طبق معمول با زودباوری قبول کرده‌ای، هنوز فرق دوستی محل کار را با دوستی صمیمی و خانوادگی نمی‌فهمی!

در جعبه گز را باز می‌کند و می‌گیرد جلویم و تعارف می‌کند که بردارم. یکی برمی‌دارم توی پیش‌دستی می‌گذارم. دستی به فنجان چای می‌زنم که هنوز داغ است و نمی‌شود خورد. هر دو ساکتیم. دلم می‌خواهد درباره تابلو‌ها حرف بزنیم. خیلی متفاوت‌اند. نه چهره‌اند، نه منظره، اما در نگاه اول هم چهره‌اند هم منظره، دقیق‌تر که می‌شوی، رنگ‌ها و خط‌ها شروع به حرکت می‌کنند و همچنان که در آنها خیره می‌مانی شروع می‌کنند به چرخیدن. می‌چرخند، گرداب‌وار می‌چرخند و آدم را به سرگیجه می‌کشانند.

می‌فهمد که غرق تابلوها شده‌ام. دعوتم می‌کند که بلندشویم، در خانه گشتی بزنیم. می‌گوید دوست دارد خانه‌اش را به من نشان بدهد. می‌گوید این طوری می‌توانم از نزدیک تابلوها را ببینم. این تابلو‌ها را و تابلو‌های دیگر را.

برمی‌خیزم. در طول دیوارها و اتاق‌ها قدم می‌زنیم. خانه، از آنچه که به نظر می‌آمد، بزرگ‌تر است و تعداد تابلو‌ها خیلی بیشتر. هر تابلو سرگیجه و سرسام خاص خودش را دارد. این را به خودش می‌گویم و می‌پرسم که از انتخاب و خرید اینها چه قصدی داشته است.

دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد. سرم را به سویش می‌چرخانم. گرمای دستش را احساس می‌کنم و از نزدیکی صمیمی‌اش جا می‌خورم. بدنم ناخودآگاه منقبض می‌شود. می‌فهمد و دستش را برمی‌دارد. لبخند می‌زند و می‌گوید تابلوها را نخریده است. و حالا از من نظرم را درباره خانه‌اش می‌پرسد. می‌گویم با این‌که قدیمی است، ولی بزرگ و دنج است. یکجور حال و هوای خاصی دارد و به شوخی ادامه می‌دهم، والبته کمی هم سرد است.

می‌گوید هنوز نتوانسته همه بخاری‌ها را از زیرزمین بیاورد و نصب کند. می‌گوید گرم کردن خانه به این بزرگی، با سقف‌های به این بلندی سخت است.

برمی‌گردیم سر جاهایمان و چایمان را می‌خوریم. فنجان خالی را توی نعلبکی می‌گذارم و پیشنهاد می‌دهم که در آوردن بخاری‌ها می‌توانم کمکش کنم. باز لبخندی می‌زند و می‌گوید نه. کار سخت و پردردسری است. و به لباس‌هایم اشاره می‌کند. برمی‌خیزم، کتم را درمی‌آورم و می‌گویم که آماده‌ام. با تعجب نگاهم می‌کند.

ـ فکر می‌کنی این طوری می‌توانی یخش را آب کنی؟

ـ اصلا. فقط می‌خواهم کمکش کنم. شاید خودش هم در این خانه سردش می‌شود و کسی را ندارد که کمکش کند.

ـ مگر می‌شود؟ پس آن دو تا بخاری اتاق خواب و کتابخانه‌اش را کی آورده و کار گذاشته؟

ـ شاید خودش تنهایی.

ـ نمی‌شود. زورش نمی‌رسد.

ـ می‌رسد.

ـ از کجا می‌دانی.

برمی‌خیزد و می‌گوید باشد برویم، حداقل می‌توانیم امروز یکی بیاوریم و راه بیندازیم. راست می‌گویی، اینجا سرد است. باهم به زیرزمین می‌رویم؛ زیرزمینی که بیشتر شبیه یک تالار بزرگ است؛ مرتب و تمیز. با یک حوض گرد خالی در وسط. یک سالن اِل مانند که برای دیدن بخاری‌ها باید دور بزنیم به سمت راست، به گوشه‌ای که سه بخاری در کنار هم ردیف شده‌اند و رویشان پارچه کشیده شده.

لوله بخاری‌ها را برمی‌دارد و کناری می‌گذارد. دست می‌برم از یک طرف بخاری را بگیرم که می‌گوید صبر کن. نگاهش می‌کنم که به انتهای دیگر زیرزمین که حالا می‌توانم بگویم حوضخانه، می‌رود و یک نردبان فلزی را کشان‌کشان با خودش می‌آورد. کمکش می‌کنم که نردبان را بلند کنیم و سرم را که بلند می‌کنم، متوجه دریچه‌ای که روی سقف هست می‌شوم. نردبان در جایش ثابت می‌شود. او بالا می‌رود و دریچه آهنی را باز می‌کند.

ـ این نردبان آهنی واقعا سنگین است.

ـ آن دریچه آهنی هم سنگین است .

ـ و خودش تنهایی این کار‌ها را انجام می‌دهد؟

ـ دیدی که خودش نردبان را کشید و آورد، خودش هم آن دریچه را به بالا هل داد تا باز شود.

ـ فکر می‌کردی این‌قدر پرزور باشد؟

ـ این طوری به او فکر نکرده بودم.

ـ چه طوری؟

ـ به قوی بودن یا نبودنش. به تنها بودنش. به سرد بودن خانه‌اش

ـ و به این‌که مخصوصا تو را دعوت کرده که کمکش کنی بخاری راه بیندازد.

ـ منتظر من نمانده بود.

ـ شاید برای آن یکی‌ها هم کس دیگری را دعوت کرده بود.

ـ من این‌طور فکر نمی‌کنم.

می‌گوید: تو از آن طرف هل بده طرف من. و خودش می‌رود روی اولین پله نردبام و سر دیگر بخاری را می‌گیرد. می‌گویم: خیلی سنگین است. درحالی که از بلند کردن بخاری و سنگینی‌اش سرخ شده می‌گوید: راه‌مان نزدیک است. همین چند پله را بالا ببریم، وارد آشپزخانه می‌شویم و همین کار را می‌کنیم. او پله به پله بالا می‌رود و من هم زیر سنگینی بخاری که به دست‌ها و شانه‌هایم فشار می‌آورد، بالا می‌روم. از دریچه وارد آشپزخانه می‌شویم. نفسم بند آمده است. دلم می‌خواهد همانجا روی زمین ولو شوم تا کمی بدنم آرام بگیرد، اما خجالت می‌کشم.

ـ می‌بینی نقشه‌اش همین بود

ـ ولم کن.

ـ باور کن.

بخاری را نصب می‌کنیم، لوله‌هایش را در جایش می‌گذاریم. در مخزنش نفت می‌ریزیم و روشنش می‌کنیم. همانجا جلویش می‌نشینم و به شعله آبی آن خیره می‌شوم. گرم می‌شوم. برای هردومان دم‌نوش می‌آورد. می‌خوریم و گرم‌تر می‌شویم. می‌گوید که خوشحال است که من امروز آمدم و کمکش کردم. می‌گوید که فکرش را هم نمی‌کرد که من چنین آدمی باشم؛ آدمی که بخواهم یا بتوانم به کسی کمک کنم. می‌گوید که تا امروز فکر می‌کرد من آدم عصا قورت داده‌ای هستم که کسی را تحویل نمی‌گیرم که فقط در دنیای خودم سیر می‌کنم و کسی را به سکوت و تنهایی‌ام راه نمی‌دهم. می‌گوید که اصلا فکر نمی‌کرد به آن راحتی دعوتش را قبول کنم.

فقط نگاهش می‌کنم. او را که از زیر سنگینی بخاری و بالا رفتن از آن پله‌ها، و با عبور دادن من از آن دریچه، توانسته بود مرا از درونم بیرون بکشد .

ـ و تو این گرما و دنجی این خانه را دوست ‌خواهی داشت.

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها