کلاغ ناراحت، کلاغ خوشحال

در زمان‌های دور در دوردست‌ها کلاغی زندگی می‌کرد که زیاد از کلاغ بودن خودش راضی نبود. وقتی قوهای سفید را می‌دید آرزو می‌کرد قو باشد و وقتی عقاب‌ها را بر فراز آسمان تماشا می‌کرد از کلاغ بودن خود خسته می‌شد.
کد خبر: ۹۹۲۶۸۹

گاهی دوست داشت مثل گنجشک‌ها کوچک و دوست داشتنی باشد و گاهی دیگر هم هوس طوطی بودن به سرش می‌زد تا بتواند با انسان‌ها صحبت کند. خلاصه او از کلاغ بودن خودش راضی نبود. اصلاً نمی‌دانست چرا کلاغ آفریده شده و این موضوع او را ناراحت می‌کرد.

در روستایی که آن کلاغ می‌پرید خانواده‌ای یک طوطی داشتند و با علاقه زیاد آن را در خانه نگه می‌داشتند. به طوطی غذا می‌دادند، هر کجا می‌رفتند آن را با خود می‌بردند، کنارش می‌نشستند و با او صحبت می‌کردند و به راه‌های مختلف به طوطی محبت می‌کردند.

کلاغ این صحنه را می‌دید و ناراحت می‌شد تا این‌که یک روز که پدر و مادر در آن خانه نبودند و بچه‌ها مشغول بازی بودند خانه آتش گرفت. بچه‌ها وحشت کرده بودند. طوطی هم ترسیده بود، اما بچه‌ها نمی‌دانستند باید چه‌کار کنند و چگونه به بقیه اهالی روستا خبر بدهند. از دست طوطی هم کاری بر نمی‌آمد.

کلاغ آن صحنه را دید و با صدایی بسیار بلند قارقار کرد. او سریع به سمت خانه‌های همسایه‌ها رفت و آن‌قدر سروصدا کرد تا مردم متوجه شدند خبری شده و به‌دنبال کلاغ آمدند و خیلی زود متوجه شدند چه اتفاقی افتاده و آتش‌نشان روستا را خبر کردند. ظرف چند دقیقه آتش‌نشان آتش را خاموش کرد و بچه‌ها و طوطی را نجات داد.

همه می‌دانستند که این‌کار به‌خاطر کلاغی بوده که در هنگام خطر با صدای بلندش بقیه را آگاه کرده است. برای همین هر کدام با خوراکی دادن به کلاغ و نوازش کردنش از او تشکر کردند. حالا کلاغ خیلی خوشحال بود چون می‌دانست کلاغ بودن و داشتن صدای قوی می‌تواند گاهی بسیار مفید باشد. کلاغ قصه ما دیگر تا ابد دوست داشت یک کلاغ باقی بماند و به وجود خود افتخار می‌کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها