در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حجم وسیعی از آهنپاره، سنگ و آجر روی هم تلنبار شده. دود غلیظ سفیدی بلند است و به آسمان میدود.
اسکلتهای غول پیکر تیز به دل آسمان فرو رفتهاند. چند آتش نشان روی آوارها راه میروند، دنبال کوچکترین نشانی از زندگی.
صدها نفر دور تا دور محل جمع شدهاند. هرچه ماموران درخواست ترک محیط را میکنند، سودی ندارد. عدهای از آنها روی سقف ماشینهای آتش نشانی رفته اند و عکس میگیرند. عدهای دیگر از بالای نردههای وسط خیابان میپرند تا ماموران را دور بزنند.
یکی از حاضران در محل، کاغذی را بالا گرفته و روی آن نوشته: «التماس میکنم برگردید.» کمتر کسی توجه میکند.
چند ماشین آتشنشانی و آمبولانس در نزدیکی پلاسکو متوقف شدهاند. آتشنشانها، پشت فرمان، سر خود را به صندلی تکیه داده اند و گریه میکنند.
در میان ازدحام جمعیت، چهار زن چادری و یک دختر نوجوان با کاپشن قرمز، بسیار نگرانند. یکی از آتشنشانها، پدر دختر است. دختر فریاد میزند: «بابام از 7 صبح داره اونجا دود میخوره» ناگهان پدرش را از دور میبیند. به سمتش میدوند. او را در آغوش میکشند. گریه امانشان را بریده. تلفن را برمیدارند و یک به یک به خانم جان و خاله جان زنگ میزنند، خبر زنده بودنش را میدهند.
چند کسبه نیز در آوار ماندهاند. دوستانشان هرچه زنگ میزنند، در دسترس نیستند. پسری روی زمین نشسته، سرش را روی زانوهایش گذاشته و گریه میکند.
زنی به یکی از نردهها تکیه داده. چشمانش قرمز است. دستمال کاغذی خیسی را مثل گلوله در مشتش گرفته. میگوید پسرش از کسبه است و تلفن را جواب نمیدهد.
یکی از آتشنشانها از پلاسکو بیرون آمده. چهرهاش زرد و در هم رفته است. لباسهایش خاکی و پاره است. کلاه ایمنی در دست دارد. به دوستش میگوید: «روی نردبان بودم، آمدم بچهها را نجات بدم، یکهو ریخت.» سرش را تکان میدهد.
شرایط بیمارستان سینا، ساعت 15:30
زنی گریان، روی جدول بیمارستان نشسته. انتظامات اجازه ورود به اورژانس نمیدهد. از گریه زیاد، حلقههای قرمز دور چشمان زن نقش بسته است.
برادرش آتشنشان است و در اورژانس بستری است. به برادر دیگرش میگوید: «سرش خون اومده، حتما دست و پاش خرد شده ... بذار یه کم حالم بهتر بشه، بریم داخل. نمیخوام منو اینطوری ببینه.» حال مصدوم مساعد است.
20 ـ10 تخت اورژانس را بیرون گذاشته و محیط را کاملا تخلیه کردهاند تا امدادرسانی به آتشنشانان بهتر انجام شود.
یک وانت مزدای آتشنشانی، در محوطه اورژانس پارک شده. پشت آن چند کیسه زباله گذاشتهاند. کارمند خدمات میگوید: «توی این کیسهها، لباسهای سوخته آتش نشانهاست.»
یکی از آتشنشانها (شهید بهنام میرزاخانی) را در حالی که روی تخت دراز کشیده، از اورژانس بیرون میآورند و سوار آمبولانس میکنند. یکی از کارمندان میگوید: «سوختگیاش آنقدر شدید بود که لباسها به تنش چسبیده بود.» مصدوم چند ساعت بعد بهدلیل شدت جراحات به شهادت رسید.
مامور حراست بیمارستان، اجازه ماندن خبرنگارها در حیاط بیمارستان را هم نمیدهد. میگوید هماهنگ نشده است.
40 متری پلاسکو، ساعت: 16:45
آتشنشانها داربستهای آهنی دور تا دور آوار پلاسکو چیده و روی آن پلاستیک آبی رنگ کشیدهاند. طوری که داخل دیده نشود. اما حجم آوار و آهن و دود غلبه دارد. آتش همچنان زیر آوار روشن است و دود بسیار غلیظی، آسمان را پر کرده است.
تعدادی از مردم موفق شدهاند از چند ایست پلیس بگذرند و خود را به چند قدمی پلاسکو برسانند. موبایل به دست دارند و فیلم میگیرند. ماموران از آنها میخواهند محیط را ترک کنند.
زنی مسن، لبه چادرش را با دهان گرفته و داد میزند: «پسرم آتشنشانه، امروز میخواست بره امتحان بده، از مقر بهش کد دادن، مجبور شد بیاد عملیات. هنوز برنگشته.» یکی او را سوال پیچ میکند و با موبایلش فیلم میگیرد. فیلم چند ثانیهای، چند دقیقه بعد، سر از تمام شبکههای اجتماعی در میآورد.
تعدادی از آتش نشانان با صورتهایی درمانده، لباسهای خاکی و پاره روی زمین نشستهاند. همزمان که اشکهایشان را پاک میکنند، غذا میخورند. مردم دورشان جمع شدهاند.
ساعت 17 است. یکی میگوید: «24 نفر از همکارانمان را پیدا نمیکنیم.» دیگری لقمهای را با اشک در دهان میگذارد و حرف همکارش را پی میگیرد: «من شنیدم پنج نفر از تو موتورخونه اساماس دادن که زندهاند.» همه کمی امیدوار میشوند اما چند ساعت بعد، سخنگوی آتشنشانی به تلویزیون میگوید: «این موضوع را از فرماندههان ایستگاههای آتشنشانی پرسیدم، تائید نکردند.»
غروب شده، آسمان تاریک است. چند پروژکتور آوردهاند تا نور به آوار پلاسکو بتابد. آتش نشانها همچنان آهن پارهها را با دستگاه فرز میبرند.
یزدان مرادی
جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: