در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
معلمانی که حتی به خاطر یک یا دو دانشآموز در مناطق دورافتاده و محروم به عشق آموختن و باسواد کردن آنها دل به جاده میزنند وبا همه کمبودها، نارسائیها، سختیهای راه زمستانی، جادههای خاکی و گاهی باتلاقی خسته و دلسرد نمیشوند آنهایی که دانشآموزان خود را همچون گوهری پرورش میدهند و با شادی آنها شاد شده و با ناراحتی آنها غمگین میشوند.
روایت اول
روایت اول ما، گفتوگو با معلمی است با نام رحیم فرامرزی که تنها 2 دانشآموز دارد.او ساکن شهر «آقکند» از توابع شهرستان میانه است و روزانه 20 کیلومتر مسیر رفت و برگشت را طی میکند تا در روستای «ینگهکند» به 2 دانشآموز الفبای دانایی بیاموزد.
معلم فداکار روایت اول ما، معلمی است 42 ساله که 27 سال سابقه خدمت دارد و 6 سال در مرکز «آقکند» به بچههای این شهرستان خدمت کرده و بقیه دوران خدمتش را در روستاهای محروم و دور افتاده سپری کرده است.
مدرسه روستای «ینگهکند» مانند مدارس ما، مجهز و پیشرفته نیست که سالنهای ورزشی و آزمایشگاه داشته باشد آنها در یک کانکس مشغول یاد دادن و یاد گرفتن هستند.
فرامرزی هرگز از حرفهایی که ازبرخی افراد شنیده بود و میشنود خسته و دلسرد نمیشود، میگوید: در ابتدا برخی افراد میگفتند به خاطر یک یا دو دانشآموز این همه راه سخت و طاقتفرسا را تحمل نکن. اما من به عشق آموختن به فرزندان روستا حرفهای آنان را نشنیده میگرفتم.
وی از دانشآموزانی سخن میگوید که در این خاک پاک ریشه گرفتهاند و اکنون در تهران و سایر کلانشهرها در مجامع علمی و دانشگاهی به تدریس، تحقیق و پژوهش میپردازند.
آقا معلم میگوید: وقتی دانشآموزان کوچک من که اکنون جوانانی تحصیل کرده شدهاند هرچند وقت یک بار به این روستا میآیند من به عشق آنها دلگرم شده و هیچ وقت از این که فرزندان این آب و خاک هر چند یک نفر هم باشد دلسرد نمیشوم.
میپرسم چرا این روستا فقط 2 نفر دانشآموز دارد؟ جواب میدهد بقیه بچههای روستا که چهار نفر هستند در مقطع ابتدایی قبول شدهاند و در مدارس شبانهروزی شهر «آقکند» درس میخوانند بنابراین در مقطع ابتدایی در روستا دانشآموز دیگری ندارم .
در خصوص سختیهای تدریس به یک دانشآموز اضافه میکند: برخی افراد فکر میکنند کار من خیلی راحت است چون به یک دانشآموز درس میدهم و هیاهوی کلاس و شلوغی مدرسه را ندارم در حالی که تدریس به یک دانشآموز سختتر از تدریس به یک کلاس چند نفری است.
او ادامه میدهد: در یک کلاس چند نفری دانشآموزان از همدیگر نیز یاد میگیرند ولی در یک کلاس یک نفری این گونه نیست و مخصوصا اگر دانشآموز دیرآموز یا کند ذهن باشد معلم خیلی اذیت میشود. اما در کنار همه این مسائل گفته شده عشق و علاقه من به کارم مهمترین عنصر انرژی دهنده برای ادامه این مسیر است.
روایت دوم
روایت دوم ما، حکایت چشمان منتظر حسین و فاطمه است که هر روز به ورودی روستا دوخته میشود تا «میثم شیخی» آقا معلم فداکار و مهربان ساکن میانه پس از طی 90 کیلومتر از راه برسد و آنها در کنار هم آهنگ آموختن و دانایی بسرایند.
روستای ملاحاجی از توابع ترکمنچای شهرستان میانه راه پرپیچ و خم و خطرناکی دارد اما این معلم دلسوز و فداکار وقتی شادی را در چهره دانشآموزانش میبیند سختی راه و جاده را فراموش میکند و برای ادامه این کار مصممتر میشود.
وقتی با او حرف میزنم به وضوح شادی در صدایش موج میزند شادی ناشی از شادی دانشآموزانش و ابراز خوشحالی از این که رسانهها یادی از معلمان زحمتکش در مناطق دورافتاده و روستاهای محروم کرده و آنها را فراموش نکردهاند.
او هشت سال سابقه خدمت دارد و اولین سالی است که در روستای «ملا حاجی» مشغول تدریس است. حسین مظفری دانشآموز کلاس پنجم و فاطمه محمدپور دانشآموز کلاس ششم او هستند.
وی میگوید: در حالی که مسئولان ذیربط به مدارس نقاط دورافتاده و محروم کم لطفی میکنند، اما روستائیان بومی منطقه به مدرسه کمک میکنند و حتی به من پیشنهاد میکنند در همین روستا منزل بگیرم همین جا سکونت داشته باشم تا هر روز مجبور نشوم مسافت 180 کیلومتری رفت و برگشت را طی کنم.
روایت سوم
روایت سوم ما، حکایت دلدادگی معلمی است که با وجود خطرات فراوان از جمله حمله گرگها باز هم اراده او برای تعلیم و تعلم به دانشآموزان کلاس پنجم سست نشده و نمیلرزد.
سعید سعادتیفر، معلم از خود گذشته روستای «آلا تیمور» از توابع ترکمنچای شهرستان میانه است. او تدریس را در دانشسرای تربیت معلم آغاز کرده و پس از آن در روستاهای مختلف شهرستان میانه دانشآموزان باسواد بسیاری را تحویل این آب و خاک داده است.
دو دانشآموز کلاس پنجم او زهرا صف یاری و سمیرا محمدی نام دارند.
او به عشق آموختن علم و دانش به این دو دانشآموز روستایی، 60 کیلومتر از میانه تا روستای «آلاتیمور» را میپیماید که 15 کیلومتر از جاده خاکی و سربالایی است.
وی از زمستانهای سخت و طاقت فرسای این روستاها سخن میگوید و خطراتی که او را در مسیر رفت و آمد تهدید میکند و از حمله گرگها که او را دنبال کرده بودند. اما خطرات راه و جاده نیز بخشی از زندگی او را تشکیل میدهند و او همه این خطرات را به جان خریده است تا دانشآموزان او چشم انتظار معلم خوب و فداکارشان نباشند.
معصومه درخشان - روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: