در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صدازنی یا دادزنی یا به عبارتی بازاریابی و فروش چهره به چهره، مطمئنترین راه برای کسب درآمد از طریق فروش دادههای علمی است. لازمه و نیاز حیاتی آن هم صدازنها هستند که هرچند شغلی کمدرآمد و پرضرر برای شاغل است، اما به هر شکل در بازار کار ایران وجود دارند و نان حلال به خانه میبرند.
در بین دادزنهای خیابان انقلاب میتوان چهرههای ناب و دستنخوردهای پیدا کرد. آدمهایی که صادقانه برای تامین هزینههای زندگیشان 16، 17 ساعت یکجا میایستند و حاضرند برای به دست آوردن مشتری دست به هر کاری بزنند. از دنبال کردن و بمباران اسامی تا خواهش و چانهزنی معمول.
مثلا ابتدای خیابان نظری، دادزنی است که همیشه کارش را نشسته روی موتور انجام میدهد. سبک پوشش و لباس پوشیدن او منحصر به فرد است و اگر به صورت مستمر از این مسیر رفت و آمد داشته باشید، حتما با او برخورد داشتهاید، اما او که بیشتر از بقیه من را به خود جذب کرده، مردی است که در سرما و گرما یک اورکت سبز، یک کلاه قرمز و مشکی و یک شلوار خاکستری به تن دارد. کفشهای دودگرفته از هوا با احتمالا طول عمر بالایش که زمانی سفیدرنگ بودهاند. موهای بلندش از پشت کلاه دیده میشود و در این دوسالی که تقریبا هر روز از مقابلش میگذرم، یک تابلو به دست داشته که نوشتههای: ادبیات، تاریخی و هنری نایاب در آن درج شده است. در کارش جدی است. کمتر لبخند به لبش دیدهام و مساله اصلی این است که همیشه در حال گفتن یک جمله است. همیشه یعنی 16 ساعت در شبانهروز! «همه رقم انواع کتابهای کمیاب و نایاب هنری، ادبیات، تاریخی و...»
این هم پنجمی!
به عنوان مشتری به او نزدیک میشوم. قصد ندارم رو کنم که خبرنگارم. برخلاف انتظارم در برخورد اول مرا میشناسد. گرم و صمیمی میگوید: بالاخره بعد از این مدت تصمیم گرفتی سری به ما بزنی؟ میپرسم: کتاب چی داری؟ جواب میدهد: همه رقم انواع کتابهای کمیاب و نایاب. هنری، ادبیات و تاریخی؛ شما چی لازم داری؟ به داخل راهنماییام میکند. همراه با هم به مغازهای در طبقه پنجم یک پاساژ قدیمی میرویم. اینجا انگار توفان کتاب آمده است. تا سقف روی هم کتاب گذاشته شده، هنگام ورود به صاحب مغازه میگوید،
این هم پنجمی!
مرد بدون اینکه توجهی کند با اشاره دست بیرونش میکند. قیمت چند کتاب را میپرسم، همه چند برابر قیمت واقعی. با این توجیه که اینها نسخههای اصلی است و الان در جایی پیدا نمیشود. از پاساژ بیرون میآیم. مشغول گفتن همان جملههای قدیمی است. میفهمد چیزی نخریدم، سعی میکند اعتنایی نکند.
از او میپرسم، چقدر درآمد دارد؟ ترش میکند. پاسخ میدهد: مأمور شهرداری هستی؟ مأمور آبی، مأمور گازی؟ گفتم هیچ کدام! سرانجام پاسخ داد: 700 هزار تومان اگر بازار خوب باشد. در طول روز بیش از 80 ـ70 مشتری میزنم که اکثرا مثل تو علاف هستند و خریدار نیستند! حسنآباد یک خانه 50 متری دارد با دو بچه. دل پردردی از برخورد و جنگ با مأموران شهرداری دارد و معتقد است که آنها چهره خیابان انقلاب را زشت نکردند.
کتاب زیاد خوانده و وقتی حرفش را وسط میکشم یک لیست بلندبالا از خواندههایش رو میکند. بین حرفهایش با من همچنان تکرار میکند: همه رقم انواع کتابهای کمیاب و نایاب. هنری، ادبیات، تاریخی. با چشمهایش به من میفهماند که وقت رفتن است. به عنوان حرف آخر میگوید: دستفروشها چهره شهر را زشت نمیکنند، برای مردم مزاحمت ایجاد نمیکنند و سد معبر نیستند. مردم با ما دوست هستند، اما مأموران میگویند، مردم از دست شما شاکی هستند. گرچه اینطور نیست. مردم از وزارت نفت هم شاکی باشند آیا باید وزارت نفت را ببندیم و کارمندانش را لت و پار کنیم؟!...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: