در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آقا و خانم میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و غروب خورشید را تماشا میکردند.
خانم میمون از آقای میمون پرسید: وقتی خورشید به افق میرسد، چه چیز باعث میشود که رنگ آسمان عوض شود؟
آقای میمون گفت: اگر بخواهم همه چیز را توضیح بدهم از زندگی میمانیم.
ساکت باش، بیا دل را به این غروب رمانتیک شاد کنیم.
خانم میمون خشمگین شد «تو عقبمانده و خرافاتی هستی. هیچ توجهی به منطق نداری و فقط میخواهی از زندگی استفاده کنی».
همان لحظه هزارپایی از آنجا میگذشت. آقای میمون گفت: هزارپا! موقع حرکت چطور همه پاهایت را هماهنگ با هم حرکت میدهی؟
هزارپا گفت: تا حالا فکرش را نکردهام!
ـ پس فکر کن. زن من توضیح میخواهد.
هزارپا به پاهایش نگاه کرد و گفت: خوب این عضله را منقبض میکنم... نهنه، این بهتر است، بدنم را به این طرف متمایل میکنم...
هزارپا نیم ساعت تمام تلاش کرد تا توضیح بدهد که چطور پاهایش را تکان میدهد و مدام گیجتر و گیجتر میشد .
بعد که خواست به راهش ادامه بدهد دیگر نتوانست، دیگر نتوانست راه برود.
خانم میمون با ناامیدی جیغ زد: میبینی چهکار کردی. خواست توضیح بدهد که چطور راه میرود و حالا اصلا نمیتواند راه برود.
آقای میمون گفت: حالا میبینی چه بلایی سر کسی میآید که میخواهد توضیح همه چیز را بداند؟
و دیگر حرف نزد و غروب خورشید را تماشا کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: