در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خانه کوچکش در نور غروب کمی دلگیر بود، اما رنگ قهوهای متمایل به قرمز چوب مبلهای قدیمی و فرش دستبافی که پر بود از رنگ قرمز لاکی و آبی فیروزهای چشم را نوازش میکرد. هنوز مثل همیشه منگ بو و رنگ خانه عمه لعیا بودم که صدای عفت جان، پرستار میانسال عمه من را به خود آورد:
- سلام خانم جان بفرما بفرما تو. بهخدا ببخش به زحمتت انداختم زود برمیگردم.
همانطور که یک ریز حرف میزد کیف و چادرش را از روی مبل برداشت و رو کرد به عمه لعیا که روی کاناپه هال زیر ملافه سفید دراز کشیده بود و گفت:
- خانم جان، رعنا خانم آمد، تصدق سرتان، میروم دو ساعت دیگر برمیگردم!
همانطور که به طرف عمه لعیا میرفتم به عفت گفتم:
- باشه برو من عجلهای برای رفتن ندارم. به کارت برس.
عفت قربان صدقهگویان رفت و در را پشت سرش بست. خانه پر از سکوت شد و عمه لعیا مثل پرندهای سفید سرش را به طرفم چرخاند که حالا کنار کاناپه روی زمین نشسته بودم. سلامم را جواب داد و دستم را محکم گرفت و گفت:
- یک ریز حرف میزنه. ریسمان و آسمان میبافه از صبح تا شب.
دستش را بوسیدم، گرم بود و صدایش زنگ خوبی داشت.
گفتم: امروز حالتان خیلی بهتر است، بزنم به تخته!
دستم را فشار داد و گفت: تو هم انگار بهتری امروز، چه عطر خوبی زدی.
از وقتی یادم میآمد، عمه لعیا عاشق عطر و بوی خوش بود، مثل پیرزنهای دیگر نبود که چون نماز میخواند و تسبیح از دستش نمیافتد به خودش گلاب بزند. خودش میگفت اولین عطر شنل را شوهرش30 سال قبل از استانبول برایش آورد، این عطر تنها خاطره خوشی بود که عمه از شوهرش به یاد داشت.
همانطور که نشسته بودم جابهجا شدم و لبهایم را روی پیشانیاش گذاشتم، کمی سرد بود یاد آخرین باری افتادم که بابا را بوسیدم، روی تخت بیمارستان. بوی خوش عطر عمه و بوی بیمارستان در مغزم بههم آمیخت. لبهایم را از روی پیشانی عمه برداشتم. قلبم تند میزد. گفت: دیشب خواب مادر خدا بیامرزت را دیدم، داشت خانه تکانی
میکرد...
گفتم: خیر باشه ایشالا! چرا اینجا خوابیدید؟
گفت: توی اتاق حوصلهام سر رفته بود.
صدایش مثل وقتی جوانتر بود، طنین گرمی داشت، اصلا آدم چند روز قبل نبود. انگار همه ناتوانی و نارسایی قلب و ضعف ریه از بدنش رفته بود. دست گرم و صدای خوبش را باور میکردم یا پیشانی سرد و خوابی که دیده بود؟
یاد خواب مادرم افتادم که یک سال بعد از فوت بابا دیده بود؛ خواب دیدم بابات خانه تکانی میکرد! به شب نرسیده، مادر تمام کرد.
عمه نفس عمیقی کشید و گفت: پاشو دختر دو استکان چایی بیار بخوریم! به چی فکر میکنی؟
بلند شدم. روی میز قوطی سوهان قم بود و نان برنجی کرمانشاه. توی قندان نبات بود و کنارش چند گز اصفهان. تا یادم میآمد خانه عمه لعیا همیشه پر بود از این جور خوراکیها.
به آشپزخانه رفتم، زیر کتری روشن بود و قوری پر چای روی کتری. عفت قبل رفتن چایی دم کرده بود. در قوری را برداشتم. بوی هل پیچید توی دماغم. عمه لعیا حالا بلند شده و روی کاناپه نشسته بود. صورتش انگار بیرنگ بود. توی استکانهای دسته نقرهای چایی ریختم و بردم روی میز گذاشتم.
گفتم: دراز بکشید عمه جان.
ابروهای خوشفرماش را بالا انداخت و گفت: دراز کشیده که نمیشود چایی خورد، دختر!
بسته سیگار را یک جوری که عمه نبیند از توی کیفم برداشتم و به آشپزخانه رفتم، هود را روشن کردم . عمه از آن طرف اوپن آشپزخانه نگاهی کرد و گفت: نتونستی بیخیالش بشی؟
سیگار را روشن نکردم هود را خاموش کردم میخواستم برگردم توی هال که عمه گفت: سیگار را که نگفتم ؛ بکش، میدانم الان کرمش توی مغزت میلوله و دود میخواهد!
برگشتم کنار کاناپه نزدیکش نشستم دوباره دستش را گرفتم. احساس کردم کمی سردتر شده. توی استکان چایی نبات انداختم. با دست دیگرم شروع به هم زدن چایی کردم.
گفتم: نتوانستم بیخیال چی بشم؟
نفس عمیقی کشید و گفت: سعید چند ساله رفته، اگر قرار بود برگرده تا حالا برگشته بود! آدمی که به خاک غریب عادت کرد دیگه برنمیگرده.
چایی را به دستش دادم. نگاهش خیره به صورتم بود. گفتم: بخور عمه جان. هِل هم دارد.
ریز خندید و گفت: هل من تو هستی، خوشرنگ و خوشطعم من تو هستی، دختر بیکس من تو هستی. بغض کرد و ریز گریست! اشکهایم ریخت. با پشت دست پاکشان کردم. کنار گرمی استکان چای، سردی دستش را بیشتر احساس کردم، صدایش میلرزید.
گفت: یکی یک دانه خاندان قوامی، رعنا خانم، با تنهایی چه میکنی؟ به پدر و مادرت چی بگویم؟ بگویم پسرم بیوفایی کرد، نامردی کرد، رعنا را تنها گذاشت و رفت؟
حالا هقهق میکرد. دستانش میلرزید، استکان چای را از دستش گرفتم. خم شد سرش را لای دستانم گذاشت و در میان هقهق گفت: سعید به راهی رفت که باباش رفت. حالا با این همه تنهایی چه میکنی؟ جواب دل شکسته تورو چی بدم؟ همه بدنش تکان میخورد. صورتش کف دستانم بود. لال شده بودم چی باید میگفتم. اشکهایم همه صورتم را گرفته بود. صدای پاندول ساعت دیواری هفت بار نواخت و بعد سکوت بود و سکوت! عمه لعیا دیگر تکان نمیخورد. سرش را بلند کردم چشمانش بسته بود، صورتش خیس اشک و دستانش سرد سرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: