در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سعی میکند خیلی مودبانه رفتار کند و به فرد مقابلش این حس را بدهد که در خانهاش نیست بلکه در یک شرکت خیلی مهم و درجه یک است. همه چیز تمیز و مرتب است، اما نو نیست. احتمالا از اول هم، دست دوم خریداری شدهاند. این از چشمهای زن دور نمیماند. بنابراین اداهای مزورانه مرد جوان را جدی نمیگیرد. فقط نگاهش میکند. قبلا رزومهاش را اینترنتی پر کرده و تلفنی برای مصاحبه دعوت شده است. خودش فکر میکند با وجود سوابقی که ذکر کرده و مدارکی که آورده، نیازی به صحبت کردن نیست.
مثلا این آقا حالا که او را از نزدیک دیده و چند کلمهای هم تعارف رد و بدل کردهاند، چه چیز دیگری میخواهد درباره او بداند؟
مرد جوان از او خواهش میکند اصل مدارکش را ارائه کند؛ شناسنامه و کارت ملی. زن آنها را از کیفش در میآورد و جلوی مرد جوان میگذارد. مرد شناسنامه را برمی دارد، ورق میزند و به صفحه دوم میرسد، زن از حالت صورتش، از آن تکان نامحسوسی که میخورد و سعی میکند پنهانش کند، و لبخند محترمانهای که میزند و میگوید «بله»، همه چیز را میفهمد. و این فهم چیزی فراتر از یک درک عادی است. زن همه چیز را احساس میکند. آن گرد وغباری را که اندیشه مرد در هوا میتکاند، آن حس ناخوشایندی که از وجود مرد جوان در هوا منتشر میشود، همه چیز را به زن میفهماند.
زن با بیحوصلگی منتظر میماند و مرد جوان، دستدست میکند. پروندهاش را ورق میزند. و اجازه میخواهد برود و برگردد. زن سری تکان میدهد به معنای تفاهم و همدردی. انگار که این مشکل مرد جوان باشد و نه مشکل او. اصلا یک جورهایی دلش برای مرد جوان میسوزد. روی صندلیاش جا به جا میشود و یک پایش را روی آن یکی پایش میگذارد. این حالتی است که او در ختم جلسه میگیرد. حالتی است که نشان میدهد، او در عین آرامش، آنچه را دارد اتفاق میافتد میپذیرد. اینکه اینجا هم نه خواهد شنید و باید کمکم پرونده و وسایلش را جمع کند.
دور و برش را نگاه میکند. مردی میانسال برایش چای میآورد و با احترامی واقعی، جلویش میگذارد. این رفتار هم برایش آشناست. معمولا مستخدمهای مرد یک شرکت یا یک اداره، با خانمها رفتار ملاطفتآمیزی دارند. انگار که در حال پذیرایی یا پرستاری از یک بیمار باشند. سرش را بلند میکند، به چهره مرد نگاه میکند، لبخندی میزند و از او تشکر میکند. نه، واقعا الان به چایی نیازی ندارد. فقط دلش میخواهد زودتر پرونده و مدارکش را بدهند و برود. طبق عادت مقنعهاش را مرتب میکند، استکان کمر باریک را برمیدارد و چای را میچشد، بیقند و بیحوصله، تمام چای را سر میکشد. احساس میکند کامش میسوزد، چه اهمیتی دارد! بالاخره مرد جوان برمیگردد. عذر میخواهد که منتظرش گذاشته و در حالی که مدارک زن را لای پرونده میگذارد، میگوید که تشریف ببرد به اتاق رئیس، آخرین در، انتهای راهروی روبهرو. زن ناباورانه پرونده را میگیرد و بیکلمهای به راه میافتد. تقدیر با او بازیهای فراوان کرده، تقدیر گاهی به طرز وحشتناکی او را دست انداخته است.
همینطور که در طول راهرو راه میرود فکر میکند که دیگر تحملش را ندارد. نه این بار و نه هیچ بار دیگری. دارد فرومیریزد. حس میکند نمیتواند قدم از قدم بردارد. جلوی در، حتی نای آن را ندارد که تقهای به در بزند. میایستد. نفس میکشد و به در زل میزند. دو تقه به در میزند و بیآنکه منتظر جوابی بماند، وارد اتاق میشود. پشت میز، زن میانسالی نشسته است. زنی بیهیچ آرایش و آرایهای. حتی سادهتر از خودش لباس پوشیده. خانم رئیس میگوید که بفرماید و او در صندلی سمت راستی مینشیند. این را خوش یمن میداند. این که از سمت راست شروع کند. سرش پایین میماند. جرات ندارد به صورت خانم رئیس نگاه کند.
خانم رئیس بیهیچ مقدمهای توضیح میدهد که شرکتش لنگ تخصص اوست و مدتهاست دنبال کسی مثل او میگردد. حالا هم با این شرایط، اگر زن بپذیرد، او را استخدام میکند. زن به شرایط گوش میدهد، به میزان حضورش در شرکت، به وضعیت بیمهاش و به میزان حقوقی که دریافت خواهد کرد. حالا هر دو ساکتاند. خانم رئیس عجلهای ندارد. انگار میتواند تا ابد منتظر بماند تا زن تصمیم بگیرد. بالاخره زن سر بلند میکند و به چشمهای خانم رئیس نگاه میکند. خانم رئیس آرام است. هیچ اصرار یا تردیدی در نگاهش نیست.
زن میگوید: و چند روز مرخصی در ماه؟
خانم رئیس کوتاه جواب میدهد: دو و نیم روز در ماه، که اگر استفاده نکنید، برایتان ذخیره نمیشود.
زن سرش را پایین میاندازد، پیشانیاش و تمام تنش خیس عرق شده است. خانم رئیس، با کنترل اسپیلت را روشن میکند. زن همانطور که سرش پایین است، شمرده و آرام میگوید که خوب است و شرایط را میپذیرد. خانم رئیس، گوشی را برمیدارد و زن را به قسمتی که باید برود، معرفی میکند.اصل مدارک زن را به او میدهد و میگوید که میتواند از همین حالا کارش را شروع کند. زن مدارکش را میگیرد و توی کیفش میچپاند. بلند میشود و تشکر میکند و اجازه میخواهد که برود. دستگیره در را میگیرد و دو دل است که بگوید یا نه. ترجیح میدهد بگوید. برمی گردد طرف خانم رئیس. به هم نگاه میکنند. خانم رئیس لبخند میزند: لازم نیست چیزی بگویی یا چیزی را توضیح بدهی. همه روزهای زندگی مثل هم نیستند. همه آدمها هم مثل هم نیستند. این که به دلیلی طلاق گرفتهای، به خودت مربوط است. یک مساله کاملا شخصی است. برای من تخصص تو مهم است و رعایت کردن شرایط من در شرکتم.
زن در را باز میکند و وارد راهرو میشود. سبک است. در انتهای راهرو به سمت راست میپیچد. کسی او را سوال پیچ و محاکمه نکرده است. مرد جوانی که با او مصاحبه کرده بود، نگاهش میکند و لبخندی میزند. زن از پلهها بالا میرود.
آذر فخری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: