یک سفر بی سرانجام

ساکش را از روی ریل چرخان، برداشت. هم سبک بود و هم کوچک. به زحمتش می‌ارزید که آن را داده بود به بخش بارهواپیما؟ مهم نبود. فقط می‌دانست که وقتی روی صندلی هواپیما نشسته و از پنجره ابرها را تماشا می‌کند، اصلا حال این را ندارد که حواسش به ساکش باشد که موقع پیاده شدن یادش باشد برش دارد. حوصله هیچ چیز را نداشت. فقط می‌خواست در آن یک ساعتی که آن بالا بود،تا می‌تواند، خالی و تنها باشد. نگران هیچ چیز نباشد. به هیچ چیزی که مربوط به رسیدن و پیاده شدن باشد، فکر نکند.
کد خبر: ۹۷۹۶۶۲

مهماندار بسته‌ای را جلویش گرفت. در بسته یک کیک کوچک بود و یک آب میوه، بی آن که نگاهی به مهماندار کند گفت که نمی‌خواهد. دلش یک غذای گرم حسابی می‌خواست. به قول مادرش یک پلو خورش با یک وجب روغن و پیاز سرخ شده. نمی‌خواست خودش را و لحظه‌هایی را که می‌توانست خود را در لابه‌لای ابرهایی که روی آن پرواز می‌کردند، رها بکند، صرف کیک و آب میوه‌ای کند که طعمش دلش را می‌زند و سر معده‌اش را می‌سوزاند.

ابرها کپه‌کپه از برابرش می‌گذشتند. انگار او نبود که در حرکت بود. او، در جایی که نشسته بود، ساکن بود و جهان، آن بیرون، درحرکت و دوران.

ساکش را از روی ریل چرخان برداشت و از ترمینال فرودگاه بیرون رفت. به دعوت راننده‌های تاکسی توجهی نکرد و پیاده راه افتاد. حوصله هم صحبتی با هیچ‌کس را نداشت. ساکش را روی دوشش انداخت و راست پیاده‌رو را گرفت. روز جمعه‌ای گرم و غبارآلود بود و درختانی که از لا به لای بنرها و تابلوهای تبلیغاتی، سر می‌کشیدند و آفتاب طلب می‌کردند.

گاهی می‌ایستاد و به یک تابلوی تبلیغاتی خیره می‌شد. بیشتر به آن چهره مشهوری که ماشین ریش تراشی یا پودر رختشویی را در دست گرفته بود و لبخند می‌زد. و فکر می‌کرد به این که آدم‌ها چه چیزهایی را می‌توانند بفروشند. فروختن این لبخندهای وقیحانه به همراه ماشین ریش تراشی و پودر لباسشویی... به خیابان اصلی که رسید، پیچید سمت چپ. و از پله‌های پل هوایی بالا رفت. می‌توانست از خیابان عبور کند. امروز جمعه بود و خیابان‌ها خلوت. اما حوصله احتیاط، حوصله مراقب چپ و راست بودن را نداشت. حوصله نداشت تن به احتیاط‌هایی بدهد که فقط از او انتظار می‌رفت.

آن بالا روی پل هوایی ایستاد تا نفسی تازه کند. ایستاد و تکیه داد به نرده و خیره شد به راننده‌هایی که پشت فرمان ماشین‌هایشان نشسته بودند و بی‌توجه به چپ و راست‌شان عبور می‌کردند و به سوی هیچ می‌رفتند. فکر کرد اگر او هم راننده بود... نه اصلا به زحمتش نمی‌ارزید.

تا برسد به آن سر پل و بخواهد از پله‌ها پایین برود، صدای تیز ترمز را شنید. به پیاده‌رو که رسید دید که عده‌ای به سمت خیابان می‌دوند و شنید... صدای جیغ زنی را شنید...

به راهش ادامه داد... هنوز صدای جیغ زن در گوشش بود. خودش بود؟ بچه‌اش؟ شوهرش؟ یا هر کس دیگری که نسبتی خونی یا غیرخونی با زن داشت... کسی که حالا خونش روی آسفالت خیابان ریخته بود. فکر خون ماسیده بر آسفالت گرم، سوت ممتد جیغ زن در گوشش و تیر کشیدن معده خالی اش، حالش را بد کرد. به ایستگاه اتوبوس رسید و در خلوتی و بی مسافری روز جمعه، روی نیمکتش نشست. عرقش را با آستین‌اش پاک کرد. تکیه داد به پشتی نیمکت. ساکش را روی زمین رها کرد و چشم هایش را بست.

بین بستن و باز کردن چشم هایش چه قدر فاصله بود؟ نفهمید، برخاست برود. دست دراز کرد ساکش را بردارد. ساک نبود. سرخم کرد، سر چرخاند و دور و برش را و زیر نیمکت را نگاه کرد، ساک نبود...

دست‌هایش را در جیبش فرو کرد و نفس عمیقی کشید. بیچاره آن دزدی که به ساک او زده بود. به یک دست لباس نشسته و کثیف و یک جفت کفش گلی‌اش فکر کرد و یک دستمال کاغذی لوله‌ای نصفه نیمه، مسواک کار کرده و خمیردندان تا ته مصرف شده.

شانه‌ای بالا انداخت. و به راه افتاد. درست زمانی که اتوبوس به ایستگاه رسید، او از ایستگاه خارج شد و در اولین چهارراه بعدی به سمت چپ پیچید و باز سمت چپ و باز سمت چپ. تا به دری چوبی رسید که رویش خراش‌ها و خط‌های زیادی داشت. تنها زنگ روی دیوار را فشار داد و منتظر ماند. منتظر ماند و صدایی نیامد. چند ضربه با مشت به در زد و منتظر ماند. کسی از پنجره‌ای در آن نزدیکی سر بیرون کرد و گفت:

ـ نیستند. دیروز رفتند.

ـ کجا؟

ـ نمی‌دانم. اسباب کشی کردند. رفتند.

ـ همه‌شان؟

ـ همه‌شان.

دوباره انگشت روی زنگ گذاشت و فشار داد. فشار داد... فشار داد ... و باز منتظر ایستاد. در، آرام باز شد. و او دستگیره در را گرفت و به داخل هل داد. با همان چادر خانگی، با همان خمیدگی، با همان چشم‌های کم سو...

همه‌شان نمی‌توانستند رفته باشند. کسی که منتظرش بود باید می‌ماند و مانده بود. در را بست و کنارش روی پله نشست و مثل او تکیه داد به لنگه دیگر در و دستش را گرفت.

حیاط نه حوض آبی رنگ داشت، نه باغچه‌ای ... نه خرپشته‌ای که گربه‌ای از روی آن میومیوکنان عبور کند. یک حیاط خالی و بی دار و درخت، یک دیوار نیمه فرو ریخته. دری در انتهای پله‌هایی به زیر زمین. پله‌هایی نیمه ویران به سوی اتاق‌هایی خالی با دیوارهایی که گچ‌شان طبله کرده و ریخته بود.

برخاست. از گوشه حیاط خاک گرفته، بقچه را برداشت. او هم برخاست. و هر دو، یکی بلند بالا و دیگری خمیده، از در گذشتند و بیرون رفتند. ویرانی خانه را پشت دری که به دقت چفتش کردند، برجای گذاشتند و پنهان کردند.

سر کوچه که رسیدند به سمت چپ پیچیدند. دست هم را گرفته بودند. یکی با دست دیگرش، پر چادرش را چسبیده بود و یکی با دست دیگرش، بقچه‌ای را که روی شانه انداخته بود، می‌کشید.

بقچه سنگین بود. دستی که در دستش بود، می‌لرزید.باید حوصله می‌داشت. باید مواظب بارش و مواظب دستی که در دست داشت می‌بود. به خودش نگاه کرد، به مسافری که بی حوصله و کسل، از پنجره هواپیما ابرها را نگاه می‌کرد و ساک سبکش در قسمت بار هواپیما بود. راست پیاده رو را گرفتند و رفتند. شاید تا غروب به ترمینال اتوبوس‌های مسافربری می‌رسیدند.

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها