در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کرمعلی که سه سال تمام در غار مخوف این خرس وحشی به سر برده و بتازگی بر اثر یک اتفاق از چنگال این حیوان بیرحم نجات یافته،سرگذشت حیرتانگیز خود را برای خبرنگار ما در اهواز اینطور
تعریف کرد:
حمله خرس
آن روز من و خانوادهام در خانه نشسته بودیم و از هر دری صحبت میکردیم که ناگهان سگ شکاری برادرم زوزهکشان از راه رسید و با زبان بیزبانی به ما حالی کرد که اتفاقی برای برادرم رخ داده است.
چون سید، برادرم، صبح زود برای شکار پرنده به یکی از کوههای اطراف دزفول رفته بود و از محل شکار او تقریبا اطلاع داشتم، یکراست به اتفاق چند نفر دیگر به آنجا رفتم و در دامنه کوهی با صحنه وحشتناکی روبهرو شدم. یک خرس عظیمالجثه خود را روی سید انداخته و دست راست او را از کتف جدا کرده بود و تلاش میکرد تا او را با پنجههای نیرومندش از هم بدرد. چون همگی تفنگ به همراه داشتیم، لولههای تفنگ را به طرف خرس گرفتیم تا او را با گلوله از پای درآوریم، ولی ماده خرس وحشی با مشاهده ما به چالاکی با مهارت فرار کرد و ما جسم نیمه جان سید را به خانه بردیم و زخمهایش را پانسمان کردیم، اما او برای همیشه از یک دست محروم شده بود.
در غار مخوف
چند ماهی از این ماجرا گذشت و خاطره وحشیگری خرس ماده از یادها رفت ولی یک روز، در یک بیابان خشک و سوزان همان صحنه، بلکه به مراتب ترسناکتر و کشندهتر برای من تکرار شد. به شکار رفته بودم که همان خرس از پشت سر خود را روی من انداخت و در یک چشم به هم زدن خود را در زیر چنگال تیز و برنده او اسیر دیدم. قدرت هرگونه حرکتی از من سلب شده بود و هر آن منتظر بودم تا خرس بیرحم با چنگال نیرومندش سینهام را بشکافد و قطعه قطعهام کند. اما برخلاف انتظار من حملهای نکرد. چند لحظه چشمهای براقش را به چشمهایم دوخت و بعد مانند آنکه میرقصید مرا به دوش گرفت و به طرف کوهستان برد.
پس از طی مسافتی، به دهانه غار بزرگی که 14،15 خرس عظیمالجثه در آنجا بودند رسیدیم وخرس ماده مرا زمین گذاشت و سپس شروع کرد به زوزه کشیدن و به دور خود چرخیدن. از شدت ترس سرم گیج میرفت و رعشه به اندامم افتاده بود و هر لحظه انتظار مرگ را میکشیدم، ولی پس از چند دقیقه خرس ماده در حالیکه چشمهایش مانند دو آتش گداخته سرخ شده بود جلو آمد و عجولانه لباسهایم را درید و به گوشهای انداخت و مرا کشانکشان به داخل غار برد. غاری که از آن پس خانه من و این خرس ماده بود و ارتباط مرا با دنیای خارج به کلی قطع میکرد!
زندگی دوباره
در اینجا کرمعلی مکثی کرد و گفت: در تمام این سه سال خرس ماده سعی داشت مانند یک زن مهربان، از من نگهداری و مراقبت کند. اما همین علاقه شدید او بزرگترین رنج و عذاب برای من بود، زیرا مرتبا به من گوشت خام و علفهای کوهی میخورانید و هر روز و هر شب کف پاهایم را میلیسید تا مجروح شود و نتوانم از غار بگریزم. اما یکروز که خرس از غار بیرون رفته بود با کمک دستها و زانوهایم از غار بیرون خزیدم و به کمک 6 نفر شکارچی که در آن حوالی بودند به شهر منتقل شدم و به این ترتیب به زندگی برگشتم، اما هنوز نمیتوانم کف پاهایم را به زمین بگذارم.
این بود سرگذشت حیرت انگیز کرمعلی کشاورز دزفولی که طی این سه سال قوایش را از دست داده و مشغول معالجه است.
6 خرداد 1346 اطلاعات
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: