در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین مجموعه شعرش درسال 1350 به نام «باغ لال» منتشر شد و دومین مجموعه کارهای نیمایی و چند غزل به نام «در بیوزنی» سال 1351 منتشر شد. او همچنین «عشق است»، «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود»، «من زندهام هنوز و غزل فکر میکنم» و چندین و چند دفتر شعر دیگر هم منتشر کرده است.
شعر برایتان از کجا جدی شد و به آن علاقهمند شدید؟
اولین شعرم که چاپ شد، آقای مشیری هم دربارهاش نوشته بود که این شعر یک پسر 9 ساله است و درباره مادرم هم بود. همان اشارهای که آقای مشیری کرده بود، برای خودم خیلی جذبکننده بود، مسلما برای دیگران هم بود. به یک شکلی انگار جانم شده بود شعر.
خانوادهتان در مسیری که تا به امروز طی کردید چقدر تاثیر داشتند؟
روی زندگی من فقط مادرم تاثیر داشت، به دلیل اینکه زمانی که کوچک بودیم به خاطر مادرم که اهل مطالعه بود و فرق داشت با همه ما، به شعر و ادبیات میپرداختیم. آن موقع مادرم گوش میکرد که فرزندانش حافظ و سعدی و مولانا میخواندند، اما به آنها نمیگفت نخوانند، اما بعدا میگفت میخواهم از نیما هم برایتان بخوانم. این قضایا در برادرهای من اصلا تاثیری نگذاشت. ولی من از همان موقع دنبال این بودم که این نیما چیست و کیست که مادرم که آنقدر من دوستش دارم و قبولش دارم آن را برای ما میخواند و آن موقع شعر نیما خواندن راحت نبود، ولی مادرم خیلی درست میخواند و تمام شاعران نوپرداز آن موقع را هم شعرهایشان را از حفظ بلد بود چون دنیایش از همان موقع حتی با دنیای بچههایش هم متفاوت بود. پدرم خیلی فرق داشت و مخالف شعر و شاعری بود. با اینکه در 9 سالگی شعر هم گفته بودم و در مجله آقای مشیری چاپ کرده بود و بعدا هم تشویق شده بودم و شعر میگفتم، ولی اصلا نگذاشتیم تا آن موقع که پدرم زنده بود بفهمد که من شعر میگویم، چون میدانستم اگر بفهمد از خانه بیرونم خواهد کرد. 21ساله بودم که پدرم فوت کرد و 12 سال شعر را پنهان کردم. حتی نشستهای شعری که در خانه هم میگذاشتیم و مادرم تشویق میکرد در آن زمانهایی بود که پدرم خانه نبود به دلیل اینکه پدرم در راهآهن کار میکرد و ماموریت زیاد میرفت. در زمان نبودش میتوانستیم شعر بخوانیم وگرنه موقعی که میآمد همه این کتابها را هم مادرم قایم میکرد.
کدام شعرتان است که هنوز هم وقتی میخوانید احساس بهتری نسبت به آن دارید؟
من با شعرهایی که هنوز نگفتم خیلی بیشتر ارتباط برقرار میکنم، چون همیشه به دنبال آن هستم که کی میشود یک شعر دیگری هم بگویم. ولی روی هرکدام از این شعرها مکث کنی ممکن است فریبت بدهند. یعنی یک مرتبه میبینی که یک مدتی است از این حرفها میزنی. هیچکدامش هم آن اولی نمیشود. به دلیل اینکه این را داری میسازی، اما آن را آفریدی. اصلا نمیشود آدم الگو بگیرد. درون انسان هنرشناس بیشتری است تا خود آدم.
میانهتان با فضای مجازی چطور است؟
فضاهای مجازی مثل دوستانی هستند که پیش آدم نیستند. خب هرچقدر دوست بیشتری هم داشته باشی بهتر است. ولی مساله اینجاست که درون انسان ممکن است تخریب شود. یعنی درونت را هم وادار کنی که این را بپذیرد.
در حال حاضر از فضای مجازی در جامعه استفاده مثبتی میشود یا نه؟
ناگزیر است، این یک واقعیت حضوری است. مثل اینکه شما به مدرسه رفتید و یک معلمی هم هست که این معلم هم با شما شوخی میکند و هم جدی صحبت میکند. این را بیشتر شاگردان دوست دارند. ولی یک معلمی که با اخم تعلیم دهد ممکن است آدم وقتی بزرگ تر است بگوید درست میگوید ولی در کودکی و نوجوانی نمیتواند این را به عنوان یک معلم قبول کند و از آن فرار هم میکند.فضای مجازی مثل آن معلم اولی است.
آدم شادی هستید یا نه؟
من اصلا نمیدانم غم یعنی چه. تمام تجربههایی که انسان از پیرامونش عبور میکند بخشی از آن غم است و بخشی از آن شادی است. اگر تو بخواهی به یکی از آنها فکر کنی، درگیر همان میشوی. یعنی کسی که به غم فکر میکند غم را مثل یک همصحبت میطلبد. شادی هم همینطور است. در تمام پیرامون خودمان نمیتوانی چیزی را ببینی که دو وضعیت نداشته باشد. مثلا در مقابل درد، سلامتی است، همه اینها وجود دارد، بسته به این است که خودت را درگیر کدامشان کنی. نمیگویم به غم توجه نکن چون وجود دارد، ولی به شادیات هم فکر کن. یعنی موقعی که به شادی هم فکر میکنی و به غم هم فکر میکنی هیچکدامشان تاثیر بیشتر و مستقیمتر بر شما ندارند. مثل شب و روز است. نمیتوانیم از شب خوشمان بیاید برویم در شب زندگی کنیم یا برویم در روز زندگی کنیم. ناچاری این دو را کنار هم داشته باشی.
استاد مهمترین تاریخهای زندگیتان کدام است؟
فکر کنم فردا. خاطرههای زندگی و لحظهها الگوهای همان لحظه و همان زمان هستند. ممکن است که فردا یک لحظه بسیار شگفتتری داشته باشیم. ممکن است یک لحظه گمشدهای داشته باشیم و فردا پیدایش کنیم. مسیر زندگیات را در گذشته دنبال نکن، در فردا دنبال کن.
اگر شاعر نمیشدید چه کاره میشدید؟
من نمیتوانم هیچوقت تجزیه و تحلیل کنم، ولی من اگر یک بار دیگر هم به دنیا میآمدم دوست داشتم شاعر شوم. چون شعر من را بزرگ کرده نه از نظر مردم بلکه درون من را. هر روز به من نشان داده یک روز بزرگتر شدی و به فردا نزدیکتر شدی.
استاد میانهتان با سفر چطور است؟
شعری گفتم که یک ترانه است و خوانده شده «سفر کنم سفر کنم تجربهها در سفره/ خیلی بده که چشم من از همه جا بیخبره». هر سفری میتواند به اندازه یک کتابخانه برای آدم الگوساز باشد. میتواند شیرین باشد، میتواند تلخی و شیرینی را با هم نشان دهد. میتواند همراه خودش آدم را ببرد و برگرداند. سفر خیلی خوب است برای رشد فکر، برای رشد درکهای انسان از پیرامون خودش.
بابک نبی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: