«برد» همچنین مقالاتی در والاستریتژورنال، واشنگتن پست و میامی هرالد منتشر میکند. این زن موفق آمریکایی توانسته با نوشتن شش داستان که حاصل سفرهایش به نقاط مختلف جهان است، شهرت خوبی در کشورش به دست آورد. برد حاصل سفرش به ایران را در کتابی به نام «نه شرق، نه غرب» منتشر کرده است. این کتاب در سال 2001 (1379) به عنوان یکی از ده کتاب سفرنامهای برتر سال آمریکا انتخاب شد. کریستین برد در کتاب نه شرق، نه غرب خاطرات سفرش به شهرهای تهران، تبریز، قم، مشهد، شیراز، کرمان، یزد، اصفهان، سنندج و سایر شهرهای مورد بازدیدش را نقل میکند. آنچه در اینجا میخوانید ترجمه بخشهای کوتاهی از کتاب 396 صفحهای برد درباره ایران است.
سفر به ایران برای من با دیگر سفرهایم فرق داشت. من به ایران سفر کردم تا خاطرات کودکیام را دوباره مرور کنم؛ به ایران سفر کردم تا آنچه را که در این کشور تغییر کرده درک کنم و بفهمم دگرگونیهای این کشور تا چه حد روی خاطرات من اثر گذاشته است. من و خانوادهام در طول دهه 1960 (اواخر دهه 30 و اوایل دهه 40 خورشیدی) برای مدت سه سال در تبریز، شهری در شمال غربی ایران زندگی میکردیم. من در آن دوران کودکی خردسال بودم. بسیاری از نخستین خاطراتم به ایران باز میگردد، خانهای با نماهای آجری و گلی که ما در آن زندگی میکردیم، صدای درشکههایی که با اسب از روی سنگفرشها گذر میکردند، بازی کردنم در زیر سایه درختهای بادام و انار باغمان، فروشندهای که در کنار پیادهرو بساط کرده بود و به من و برادرم آدامس بادکنکی میفروخت؛ و از همه مهمتر چشماندازهایی از بیابانهای بیپایان که طی سالها زندگی در نیویورک برایم بیرنگ و فراموششده بودند. با تمام وجود دلم میخواست به آن زمان برگردم و با وجود اینکه میدانستم غیرممکن است، دوست داشتم باز مزه زندگی در آن زمان را تجربه کنم. به وضوح میتوانستم تبریز آن زمان را در خاطراتم ببینم. پدر مهربانم را با آن روپوش سفیدش، زمانی که به عنوان دکتر داوطلب برای بهبود وضع بهداشت به این شهر آمده بود.
مادرم را که پس از ترک خانهاش در آلمان شرقی و فرار از دست روسها، سعی میکرد با زندگی در ایران تطبیق پیدا کند، برادرم را که از من حمایت میکرد و کودکی خود را که چگونه با حسرت سعی میکردم خواندن و نوشتن را فراگیرم.
در تبریز
پس از 12 ساعت نشستن در اتوبوس تهران- تبریز در نیمههای شب به تبریز رسیدم. چشماندازهای طول مسیرم خشک بود و بیشتر کوهها را در برمیگرفت. پیرزن مهربان تبریزی که اکنون ساکن تهران بود در طول مسیر کنار من نشسته بود و به طور مداوم از من با تخمه آفتابگردان، کلوچه، آبنبات، چیپس، خیار و چای داغ پذیرایی میکرد. متاسفانه نمیتوانستم تمامی آنچه را که میگفت بفهمم چون تسلطم به زبان فارسی خیلی کم بود. در تبریز میترا، یاسر و فرزاد مرا به بیمارستانی بردند که پدرم در آنجا کار میکرد و خانه ما در نزدیکی آن بود. از قبل میدانستم که خانهمان دیگر وجود ندارد و به جایش یک مدرسه برای تربیت پرستاران یا چیزی شبیه به این ایجاد شده است. با وجود این در طول مسیر قلبم بشدت میتپید.
فکر اینکه در جایی قدم خواهم گذاشت که روزگاری در کودکی آنجا زندگی میکردم هیجان عجیبی در من ایجاد کرده بود. باید بگویم تبریزی که من به آن وارد شدم بهطور کلی با تبریز دوران کودکیام تفاوت داشت. من در دورهای در تبریز زندگی میکردم که هنوز میترا، یاسر و فرزاد به دنیا هم نیامده بودند!
فردای آن روز باز هم با میترا به محله قدیمیمان برگشتم. خیابانی که ما در آن زندگی میکردیم شهناز نام داشت امروزه به خیابان شریعتی شناخته میشود. امیدوار بودم بتوانم مجید را که الان نزدیک به 70 سال داشت، ببینم اما متاسفانه دو روز پیش از آمدن من به تبریز برای کاری فوری به تهران رفته بود و تا یک هفته در آنجا میماند. توانستم در تماسی تلفنی با او صحبت کنم.
ایرانیهای مهربان و مهماننواز
تصمیم گرفتم با اتوبوس از تبریز به سنندج بروم. در ساعت مقرر در ترمینال پیشرفته تبریز حاضر بودم که شنیدم از بلندگو به زبان انگلیسی چند بار نام من خوانده شد و از من خواسته شد خود را به سکوی شماره 5 برسانم. خاطره جالبی بود چون مسئولان ترمینال میدانستند که من خارجی هستم نگران بودند که راهم را پیدا نکنم. برای همین هم مرتب مرا صدا میزدند تا هر چه سریعتر سوار اتوبوس شده و جا نمانم!
من برای گشتن دور ایران تنها از اتوبوس استفاده کردم. رفتار مردم در اتوبوسها معمولا یک جور بود. همه کسانی که با من همسفر میشدند به محض سوار شدنم به اتوبوس به من نگاهی طولانی میانداختند و گاه پس از اینکه من نیز نگاهشان میکردم سر برمیگرداندند و یکی دو پچپچه میشنیدم. گاه نیز هنگامی که اتوبوسها را برای استراحت، غذا خوردن یا نماز توقف میکردند، زنان به من سلامی میکردند و گاه به کباب و نوشیدنی دعوت میشدم. برخی هم که به زبان انگلیسی تسلط داشتند، پس از گپی کوتاه از اینکه به دیدار کشورشان رفتهام، ابراز خوشنودی میکردند و عنوان میکردند، امیدوارند در کشورشان به من خوش بگذرد و با خاطراتی خوب برگردم.
در طول سفرم به شیراز تصمیم گرفتم که یک ماشین با راننده کرایه کنم. چرا که جاذبههای گردشگری این شهر و اطرافش بسیار زیاد اما پراکنده بود و من دوست نداشتم وقتم را در وسایل نقلیه عمومی تلف کنم. نخستین بازدیدم از خرابههای باستانی متعلق به ساسانیان در فیروزآباد بود که در 100 مایلی جنوب شیراز قرار داشت. شب قبل از سفرم به شیراز با خانوادهام تماس تلفنی داشتم. صدای گرمشان به یادم آورد که چقدر از آنها دورم. من در طول سفرهایی که به نقاط مختلف دنیا داشتم اغلب خیلی خسته میشوم و گاه بشدت احساس تنهایی میکنم. اما این خستگیها و تنهاییها به هیچ وجه در سفرم به ایران روی نداد. شاید مهمترین دلیلش هم مهربانی و مهماننوازی بیحد ایرانیهاست که معمولا مرا به جمعهایشان در مواقعی که تنها هستم راه میدهند. برای مثال زمانی که در رستورانهای بین راهی غذا میخورم معمولا مرا به میزشان دعوت میکنند یا در خیابان زمانی که بهدنبال آدرس میگردم تا به مقصد نرسم، رهایم نمیکنند. بسیاری از ایرانیها با وجود اینکه شناختی از من نداشتند، مرا به خانههایشان دعوت کردند و پذیرایی گرم و صمیمانهای داشتند. سفر ایران یکی از بهترین و خاطرهانگیزترین سفرهای من تاکنون بوده است.
منبع: christianebird.com
و کتاب Neither East Nor West
آیسا اسدی
مترجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم