ایران زمین

نماز عشق در بسطام

جاده تهران – مشهد از سمت سبزوار، طولانی، خشک و ملال‌انگیز است. فاصله شهرها دور، فاقد کمترین پوشش گیاهی تاحد کویر، یکنواخت، صاف، یکطرفه و به همین مناسبت کسل‌کننده و خطرناک. جاده آنقدر صاف و مستقیم است که رانندگان را به گاز دادن وسوسه می‌کند و باقی قضایا. در میانه این راه هزار کیلومتری، شاهرود دقیقا راه را نصفه می‌کند.
کد خبر: ۹۶۹۰۰۹

شهری که برخلاف مسیر طی شده، طبیعتی سرد و کوهستانی وسرسبز دارد. شاهرود به علاوه شهری تاریخی و پرآب هم محسوب می‌شود که رانندگان حرفه‌ای تهران – مشهد می‌دانند برای راندن در مسیر 250 کیلومتری شاهرود – سبزوار که سخت‌ترین قسمت مسیر است، باید در شاهرود خوب استراحت کرد. اما در میان استراحت‌های رایج مسافران مشهد که بیشتر به قصد زیارت امام هشتم (ع) بار سفر بسته‌اند، شاید کمتر کسی فکر کند که استراحتی به نام «نماز عشق» نیز وجود دارد که روح انسان را پیش از رسیدن به مشهد مقدس، شست و شو می‌دهد و تازه می‌کند.

سلطان العارفین، 6 کیلومتر

اگر به چنین استراحتی نیاز یا حوصله آن را داشتید از همان میدان خروجی شاهرود به جای این‌که مستقیم به سمت مشهد بروید به چپ بپیچید، به سمت شمال شرق و فقط 6 کیلومتر که فکر کنم با خودرو حدود یک ربع طول بکشد، خود را در محلی متفاوت خواهید یافت: بسطام.

در طول این مسیر شش کیلومتری طبیعت واقعا تغییر می‌کند. در دو طرف باغ‌های انگور با دیوارهای کاهگلی و زمین‌های صیفی‌کاری شده به چشم می‌آید. به طوری که انگار بخشی از تاریخ ادبیات ایران را و بخصوص حکایت‌های گلستان و بوستان سعدی را حکایت می‌کنند. اما بلافاصله خود را در بلواری با چنارهای سر به فلک کشیده خواهید یافت. بلواری که در آرامش همیشگی بسطام و نسیمی که همیشه می‌وزد، شما را به دنیایی دیگر می‌برد: دنیایی وهم‌انگیز که خبر از کیفیتی حاضر و ناظر می‌دهد. کیفیتی که در لابه‌لای برگ‌های درختان چنار بسطام، ‌نرم و آهسته می‌لغزد و گاه به شکل باد، موهایتان را شانه می‌کند.

بلافاصله پس از چنین تجربه‌ای خود را با گنبدهای فیروزه‌ای که بیشتر شبیه کلیساست تا مسجد، می‌بینید. اینجا مجموعه آرامگاه، عبادتگاه و مسجد سلطان‌العارفین، بایزید بسطامی است. بزرگ‌ترین عارف قرن سوم هجری و آن‌که تقریبا تمام بزرگان و حکمای عرفان و ادبیات فارسی از عطار تا شیخ اشراق و شیخ بهایی و دیگران از او سخن‌ها گفته‌اند.

در محضر بایزید

شهر بسطام فقط 7000 نفر جمعیت دارد و در مجموع چند خیابان بیشتر نیست. انگار شهر، سادگی‌اش را از سادگی آرامگاه بایزید گرفته است. ساده و با استفاده از مصالح محلی ساخته شده: چوب و خشت. فقط کاشی‌های روی گنبد لعاب آبی فیروزه‌ای خورده‌اند. اما معماری آن و شکلی که کتیبه‌ها به دیوارها داده‌اند بس گیرا و با ابهت است و حضور آن کیفیت معنوی هم بر این ابهت و آرامش و احترام می‌افزاید. از دری کوچک که وارد می‌شوید، مقبره بایزید در روبه‌رو و پشت آن، مسجد است. اما به سمت راست که بچرخید، در کوچکی می‌بینید که بسته است. اینجا خلوتگاه و عبادتگاه بایزید است که همگان به آن دسترسی ندارند. اما با استفاده از رانت روزنامه‌نگاری به درون آن راه می‌یابیم. جلوی در ورودی، پرشی کوتاه می‌کنیم و به داخل عبادتگاه می‌رسیم. شاید باور نکنید اما در آن محوطه حداکثر 3×2 دخمه‌شکل، انگار در آرام‌ترین جای جهان نشسته‌اید. آرامشی است وصف‌ناپذیر، چیزی که حس نمی‌شود تنگی و کوچکی فضاست. نیمچه عطری که در فضا می‌آید و منبعش مشخص نیست.

راهنما می‌گوید حواستان هست موقع ورود به عبادتگاه پریدید؟ می‌گویند جلوی در حاکم ظالمی دفن است و آن قسمت اصلا جزو عبادتگاه به حساب نمی‌آید و کسی هم بر خاک آن پا نمی‌گذارد. عبادتگاه، پس از آن قبر آغاز می‌شود.

مجال نشستن زیاد است، اما زمان مجوز رانت‌دار رو به پایان. پس از زیارت قبر بایزید به مسجد وارد می‌شویم و چه مسجدی؛ چوب و سیمان.

محرابی از خاک نقره و سیمانی به نام «ساروج». این سیمان از بتون سفت‌تر است و گفته‌می‌شود هنوز فرمول آن کشف نشده است. راهنما ضمن توضیح شکل‌های بالای محراب به علامت ماری که دور یک جام پیچیده می‌رسد. همان که اکنون آرم دانشگاه علوم پزشکی ایران است. او می‌گوید مار در تاریخ ادبیات فارسی نشان سلامتی و ثروت است و زهر مار دوای بسیاری از دردها و از پایه‌های اصلی طب ابوعلی سینا بوده است.

قرار گرفتن این علامت در دو سوی محراب نشان از شفابخشی معنوی دارد.

راهنما می‌افزاید: این مسجد با آن ستون‌های چوبی‌اش، خیلی از تارک‌الصلوه‌ها را نمازخوان کرده است... با آن فضای معنوی‌اش و حکایتی از بایزید را چاشنی می‌کند:

نقل است او را گفتند قومی می‌گویند که کلید بهشت کلمه لا اله الا الله است. گفت بلی. کلید بی‌دندانه در نگشاید و دندانه این کلید چهار چیز است: زبانی که از دروغ و غیبت دور، دلی از مکر و خیانت صافی، شکمی از حرام و شبهت خالی و عملی از هوی و بدعت پاک.

همین جملات، کم‌ توشه‌ای از بسطام نیست....

پا‌نوشت

نخستین‌بار بسطام را با زنده‌یاد محمدرضا رستمی؛ روزنامه‌نگار تازه‌درگذشته رفتم. عاشق بایزید بود و از خرد و عشقش حکایت‌ها می‌دانست و نقل می‌کرد.

آن روز قرار گذاشتیم این مطلب را یا من یا رضا بنویسیم ... افسوس که عمر او قد نداد و امروز شرمندگی بر قلم من مانده است.

خدایش بیامرزد.

عکس، ورودی وهم‌انگیز بسطام را نشان می‌دهد.

بهمن موسوی - روزنامه نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها