در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صورت این دختر جوان به طرز وحشتناکی ضربه خورده بود و خون تمام آن را پوشانده بود. شدت پرتاب شدن او از روی دوچرخه به حدی بود که سنگریزههای کنار جاده به صورتش چسبیده بود. ساکنان روستا اصرار داشتند که یک راننده بیدقت و احتمالا مست باعث منحرف شدن و مرگ او شده است. جولای سال 1919 بود و در مقایسه با دیگر ایام سال، ماشینهای کمتری در آن منطقه روستایی تردد داشتند. بررسی جسد بِلا توسط یک پزشک محلی نیز به نظر میرسید این نظریه را تائید میکند. او اینگونه نتیجه گرفت که عاملی باعث شده بِلا کنترل خود را دست داده و پس از برخورد شدید با کف جاده، به علت خونریزی شدید جان خود را از دست داده است.
با این حال، یک پلیس محلی به این اتفاق مشکوک بود. او به محل زمین خوردن بِلا رفت تا شاید بتواند نشانه یا علامت تازهای در مورد علت مرگ این دختر جوان پیدا کند. در حالی که داشت علفهای هرز اطراف جاده را بررسی میکرد، یک کلاغ مرده و آغشته به خون را پیدا کرد. اما نشانهای از لاستیک ماشین روی بدن این پرنده دیده نمیشد. او جسد این پرنده را با چکمهاش به طرف دیگری انداخت و به جستوجوی خود ادامه داد. چند متر آن طرفتر و در جایی که دوچرخه بِلا روی زمین افتاده بود، شیء دیگری توجه این پلیس را به خود جلب کرد. این شیء یک گلوله استفاده شده بود که داخل زمین فرو رفته بود و جای سم اسب روی آن دیده میشد.
بررسی بدن بِلا، حقیقتی تلخ در مورد مرگ او را برملا کرد. زیر چشم چپ او، حفرهای کوچک به اندازه همان گلوله به چشم میخورد. در زیر موهای به هم پیچیده او نیز یک سوراخ دیگر دیده میشد. مشخص شد که از پشت سر به بِلا شلیک شده است. تحقیقات پلیس برای یافتن یک راننده بی دقت، به یافتن قاتلی بیرحم تغییر پیدا کرد.
شب قبل از مرگ، بِلا با دوچرخه خود به اداره پست روستا رفته بود تا نامهای به نامزدش بفرستد؛ افسر جوان نیروی دریایی که 240 کیلومتر آن طرفتر و در پورتموث خدمت میکرد. بلا با خانوادهاش زندگی میکرد و بیش از همه منتظر بازگشت نامزدش و ازدواج با او بود. او شیفت شب را در یک کارخانه گذرانده بود و زمانی که در روز شنبه پنجم جولای به خانه بازگشت، تا بعد از ظهر خوابید. پس از یک غذای مختصر با دوچرخه به سمت اداره پست راه افتاد و به والدینش گفت که شاید به ملاقات داییاش برود. زمانی که بِلا دو ساعت بعد به کلبه داییاش رسید، تنها نبود. وقتی وارد خانه شد، مردی که صورت لاغری داشت و روی یک دوچرخه سبز رنگ نشسته بود، بیرون خانه منتظر ماند.
جورج میجرز،دایی بِلا، از او در مورد این همراه غریبه پرسید. بِلا نیز با خنده پاسخ داد: «واقعا او را نمیشناسم. چند متری میشود که همراه من میآید. آدم بدی به نظر نمیرسد. در این فاصله فقط در مورد وضع آب و هوا صحبت کرده است». زمانی که بِلا حدود یک ساعت بعد آماده رفتن از خانه شد، داییاش از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید که آن مرد هنوز منتظر روی دوچرخه نشسته است. بِلا دوباره با خنده گفت: «امیدوارم آدم کسلکنندهای نباشد. کمی سریعتر رکاب میزنم تا از او فاصله بگیرم». وقتی بِلا از خانه خارج شد، آن مرد لبخندی به او زد و در آن عصر گرم تابستانی با دوچرخهاش همراه این دختر جوان به راه افتاد.
یک ساعت بعد کشاورزی که از همان جاده عبور میکرد، جنازه بِلا را پیدا کرد. جستوجو برای یافتن فردی با دوچرخه سبز رنگ آغاز شد. حدود هفت ماه بعد این دوچرخه پیدا شد و آن زمانی بود که یک فرد محلی سوار بر قایق متوجه شد که یک شیء به کف قایق گیر کرده است. با بیرون کشیدن از آب، مشخص شد که آن شیء همان دوچرخه سبز رنگ بوده است. نیروهای پلیس در ادامه جستوجوی خود در بستر رودخانه، چند فشنگ و یک جای کلت کمری پیدا کردند. یکی از اعداد روی پلاک دوچرخه از بین رفته بود، اما اعداد حک شده روی پدال، نیروهای پلیس را به دلال دوچرخهای رساند که این وسیله را حدود 10 سال پیش به یک مرد فروخته بود.
ادامه د ارد...
حسین خلیلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: