در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ناهید میخواهد هر طور شده حمید را از طلاق منصرف کند، اما تصمیم شوهرش قطعی است و زن جوان یک ماه دیگر باید به دادگاه برود. 14 سال پیش حمید و ناهید زندگیشان را شروع کردند. حمید استاد رشته جامعهشناسی بود که در دانشگاه تدریس میکرد، ناهید هم تازه لیسانسش را گرفته بود. دوقلوهایشان که به دنیا آمدند، زندگی شیرینتر شد. بچهها که از آب و گل درآمدند ناهید تصمیم گرفت ادامه تحصیل دهد. او میگوید: «وقتی تصمیمم را با حمید در میان گذاشتم هیچ مخالفتی نکرد. چون خودش دانشگاهی بود و دوست داشت من هم مثل خودش تحصیلاتم را تا مقاطع بالا ادامه دهم. درس خواندم و بالاخره دکترایم را گرفتم. خیلی خوشحال بودم و شوهرم همه جا خانم دکتر صدایم میکرد. میدیدم چقدر خوشحال است و همه جا از من و ارادهام تعریف میکند. اما ای کاش درس نمیخواندم که زندگیام به اینجا کشیده شود. چند وقت بعد هم در یک مرکز تحقیقاتی مشغول به کار شدم. حقوقم خیلی خوب و چند برابر شوهرم بود. حمید هم مشکلی نداشت و هیچوقت نشده بود که از زیاد بودن حقوق من نسبت به حقوقش ناراحت شود. دوقلوها که بزرگتر شدند، خرج و مخارج زندگی هم بالا رفت و حقوق حمید دیگر زندگیمان را تامین نمیکرد. همین باعث شد تا بیشتر کار کنم و بیشتر از اینکه به زندگی و بچهها و شوهرم برسم، سرم گرم کار کردن و پول درآوردن شود. وقتی از محل کار به خانه برمیگشتم، از بس خسته بودم دیگر قدرت رسیدگی به بچهها و خانه را نداشتم. شام هم بیشتر وقتها حاضری میخوردیم. دیگر صدای بچهها و حمید درآمده بود. آخرش کار به جایی رسید که شوهرم برای خودش زندگی میکرد و من و بچهها هم برای خودمان. از بس سرم به کار کردن گرم بود که اصلا متوجه نشدم حمید از من فاصله گرفته و شاید هفتهای یکبار با هم حرف میزدیم یا بیرون میرفتیم. وقتی هم من سرحال بودم و دوست داشتم با هم بیرون برویم، حمید خستگی را بهانه میکرد و در خانه میماند. فکر میکردم واقعا خسته است، نمیدانستم به خاطر رفتارهای من اخلاقش تغییر کرده است. خبر نداشتم به خاطر من کینهای در دلش در حال بزرگ شدن است و دیر یا زود زندگیام را نابود میکند.»
ناهید با درآمد خوبی که داشت، زندگی خود و بچهها را تامین میکرد و از شوهرش پولی نمیگرفت. چون به اعتقاد او پولی که حمید میگرفت؛ درحد یک زندگی بخور و نمیر بود. بچهها را هر از گاهی در یک کلاس جدید ثبتنام میکرد و بهترینها را برایشان میخرید. ناهید در ادامه میگوید: «خانه و ماشینمان را هم عوض کردیم و چون بخش زیادی از پول خرید اینها را من داده بودم، خانه به نام من شد. بچههایمان روز به روز بزرگتر میشدند. از نظر من همه چیز درست بود و مشکلی وجود نداشت. تا اینکه متوجه شدم دخترم که 13 سال دارد، با پسری دوست شده است. یک روز که شوهرم رفته بود دبیرستان تا دخترم را بیاورد، او را با پسری دیده بود. به خانه که آمد سر همین موضوع دعوای مفصلی با من کرد و گفت من به درک، حواست به بچهها باشد و برایشان مادری کن. من هم که از حرفهایش بشدت عصبانی شده بودم گفت اگر حقوقت خوب بود و میتوانستی زندگی را بچرخانی لازم نبود من سرکار بروم و این مشکلات به وجود بیاید. از دهانم در رفت و یکدفعه گفتم من دارم مخارج زندگی را تامین میکنم. این را که گفتم شوهرم خیلی ناراحت شد. همان لحظه پشیمان شدم که چرا چنین حرفی زدم. کمی فکر کرد و گفت برو مهریهات را بگذار اجرا که بیفتم زندان و از دست هم راحت شویم. بعد هم گفت از خانهام برو بیرون. من هم گفتم انگار یادت رفته این خانه را چه کسی خریده است؟ غرورش را با این حرف جریحهدار کردم. حمید چیزی نگفت و رفت. یک هفته بعد دادخواست طلاق به دستم رسید. بهت زده بودم و باورم نمیشد شوهرم دادخواست طلاق داده باشد. با حمید تماس گرفتم اما جواب نداد. زنگ زدم خانه خواهرش که گفت همان جاست. رفتم و با حمید حرف زدم. اما روی دنده لج بود و میگفت باید جدا شویم. به خانه که برگشتم بچهها مدام سراغ پدرشان را میگرفتند. حقیقت را گفتم و دادخواست طلاق را نشان دادم. با اینکه همیشه از بچههایم حمایت کرده بودم و نگذاشته بودم کوچکترین کمبودی در زندگیشان احساس کنند، اما در عین ناباوری سرزنشم کردند و گفتند که اگر بابا این طور رفتار کرده، همهاش تقصیر تو است. اگر سرکار نمیرفتی الان وضعمان این نبود. تا رسیدن موعد دادگاه بچهها با پدرشان تماس میگرفتند و دلتنگی میکردند.»
روز دادگاه حمید باز هم حرفش را تکرار کرد و گفت فقط طلاق میخواهد و دیگر نمیخواهد با ناهید زندگی کند. میگفت با کارهای او شخصیت و غرورش خرد شده و به عنوان مرد و پدر ارزشی در خانه و پیش بچههایش ندارد. ناهید در ادامه میگوید: «با دهانی باز حمید را نگاه میکردم و به این فکر میکردم که شوهرم عجب دل پری از من داشته است. به قاضی گفتم شوهرم هم به من توجهی ندارد. اما میدانستم حرفم بیهوده است و قاضی حق را به حمید داد. شوهرم یک لحظه هم آرام نمیشد و مدام میگفت میتوانم مهریهام را به اجرا بگذارم و او را به زندان بیندازم، اما حاضر نیست دوباره با من زندگی کند. قاضی که میخواست ما را از طلاق منصرف کند، نصیحتمان کرد که شما که دو فرد دانشگاهی هستید، نباید این طور رفتار کنید و ما را به مشاور خانواده معرفی کرد. از شوهرم عذرخواهی کردم و گفتم حق با تو است. دیگر سرکار نرفتم و سعی کردم بیشتر به حمید و بچهها محبت کنم. اما هر کاری کردم، حمید از خر شیطان پایین نیامد. میگوید جای من و تو در خانه عوض شده و تو مرد خانه هستی.
احساس مرد بودن ندارم. بچهها مال من، مهریهات را هم تا قران آخر میدهم. برو با هر کسی که دلت میخواهد ازدواج کن. یک دادگاه دیگر هم داریم که یک ماه دیگر تشکیل میشود. میدانم که دادگاه باز هم حق را به حمید میدهد و این من هستم که تنها میمانم. قبول دارم که مقصرم، ولی منصفانه نیست که حمید این همه آزارم دهد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: