به بهانه توزیع «کفش هایم کو؟» در شبکه نمایش خانگی

مجید و قصه‌هایش کو؟

اولین فکری که با دیدن فیلم «کفش‌هایم کو» آخرین ساخته کیومرث پور‌احمد به ذهن می‌رسد این است: چگونه فیلمسازی که قصه‌های مجید، بی‌بی چلچله یا حتی شب یلدا را ساخته می‌تواند فیلم کفش‌هایم کو را بسازد؟ فیلمی که در هیچ‌کدام از عناصر تشکیل‌دهنده‌اش نشانی از یک اثر متفکر و استاندارد ندارد و بیشتر از همه، گویی هجویه‌ای است بر فیلم‌های قبلی پوراحمد که غم‌انگیز است.
کد خبر: ۹۵۸۵۵۳

کفش‌هایم کو ادامه همان داستان شب یلدا، خواهران غریب و اصولا داستان‌های مورد علاقه پور‌احمد است که گویی حدیث نفس خود اوست. مردی تنها که همسر و فرزندش او را ترک کرده و به خارج از کشور رفته‌اند. این داستانی است که شب یلدا بر اساس آن ساخته شد و حالا در کفش‌هایم کو انگار حامد شب یلدا‌‌ دچار آلزایمر شده، دخترش از فرنگ باز‌می‌گردد و باقی ماجراها اتفاق می‌افتد، اما نکته اینجاست که در این فیلم هیچ چیز سر جایش نیست. فیلمنامه به شکلی ملموس فاقد قصه پیش رونده است و تمام داستان‌های مربوط به خیانت برادر و پنهان کردن نامه و ماجراهای از این دست براحتی می‌تواند در همان 20 سال قبل حل شود و اینچنین خانواده‌ای از هم نپاشد. این که بعد از این همه سال با یک گفت‌وگوی ساده همه چیز حل می‌شود اوج بی‌سلیقگی و بی‌حوصلگی نویسنده در پرداخت دراماتیک یک قصه است که در این اثر اتفاق می‌افتد. دختر داستان هم از وقتی وارد داستان می‌شود کمکی به داستان نمی‌کند و حتی همسر حبیب هم پس از بازگشت این سوال را به وجود می‌آورد که اگر می‌شد همه چیز با یک دعوای مودبانه حل شود پس چرا این همه سال این اتفاق نیفتاده است.

نکته دوم رفتارهای شخصیت اصلی است که رضا کیانیان نقش او را بازی می‌کند و بیشتر به شکلی است که زوال عقل را تداعی می‌کند تا آلزایمر و مسلما این دو بیماری در بسیاری از نقاط علائم مشترک دارند، اما نوع رفتارهای کاراکتر اصلی چیزی به غیر از فراموشی را تداعی می‌کند‌. رضا کیانیان مثل همیشه تمام تلاش خود را برای متفاوت کردن نقش انجام می‌دهد، اما حاصل متاسفانه چشمنواز نیست.

سومین نکته که اتفاقا بسیار کلیدی است بازی دیگر بازیگران فیلم بخصوص مینا وحید، دختر حبیب کاوه است که از خارج از کشور بازگشته است. این معضل نه در این فیلم که در بسیاری از فیلم‌های سینمای ایران وجود دارد به نوعی که ایرانیان از فرنگ بازگشته با یک نوع خاص از صحبت کردن و فراموش کردن برخی کلمات تصویر می‌شوند که بشدت کلیشه‌ای و ناملموس است و در اینجا بازیگر این نقش هم این کلیشه را تشدید می‌کند و در مجموع گویی همه بازیگران فیلم حوصله‌ای برای خلاقیت نداشته‌اند. این اتفاق در تمام کلیت فیلم به چشم می‌خورد و ایده فیلم را هدر می‌دهد و آن را تبدیل به فیلمی می‌کند که بیننده با هیچ‌کدام از اجزایش ارتباط نمی‌گیرد.

پوراحمد در فیلم آخرش از تمام مولفه‌های آشنای فیلم‌های قبلی و حتی ترانه‌های آنها استفاده می‌کند و این در حالی است که فضا و رنگ‌آمیزی آن نه‌ فقط به دو سه فیلم گفته شده شباهتی ندارد، بلکه به نوعی خاطره خوب آنها را هم از ذهن پاک می‌کند و مخاطب مانند حبیب درون قصه فراموش می‌کند روزی روزگاری نام پوراحمد نشانی از دیدن فیلمی خوب و صاحب نگاه می‌توانست باشد.

کفش‌هایم کو در ادامه آثار اخیر فیلمسازی است که گویی در یک بی‌حوصلگی آشکار به سر می‌برد و مانند یکی دو فیلم آخر و البته سریال«پرانتز باز» نشانه‌هایی از آن کارگردان با هوش و صاحب نگاه را در خود ندارد. این نکته در واکنش‌های عصبی پوراحمد و چند فیلمساز مهم دیگر سینمای ایران نسبت به نقدهای دلسوزانه به فیلم‌هایشان وجود دارد و این دوستان تصور توطئه علیه خود و سینمایشان را دارند، حال آن‌که باید به شکلی مستقیم خطاب به این سرمایه‌های سینمای ایران گفت فیلم‌های آخرشان فقط و فقط تمام خاطرات خوبمان با آثار درخشانشان را نابود می‌کند همان‌گونه که مخاطب جدی سینما و تلویزیون با دیدن کفش‌هایم کو بشدت دلش برای مجید و قصه‌هایش و حامد شب یلدا تنگ می‌شود.

بهمن صفائی‌نیا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها