هندسه فرهنگ

آن روزها

دفترچه‌ای داشت که هرشب می‌نشست و قبل از خواب، چیزهایی در آن یادداشت می‌کرد. وقتی می‌خواستیم برویم عملیات، دفترچه‌اش را به من ‌سپرد.
کد خبر: ۹۵۰۷۸۸

گفتم: «من خودم هم که می‌آیم؛ بهتر نیست به کسی بسپری که نمی‌آید؟!»

گفت: «نه؛ دست تو باشد بهتر است. فعلا دفترچه پیش تو بماند: اگر من برگشتم که پس می‌گیرم ولی اگر برنگشتم، دفترچه مال تو!»

گفتم: «اگر من برنگشتم، چطور؟!»

خندید. فقط خندید. وقتی بدون او برگشتیم، مشتاقانه سراغ دفترچه‌اش رفتم؛ خیلی مشتاق بودم بدانم چه چیزهایی نوشته است.

دفتر، سررسیدی بود که در هر صفحه، برنامه‌های آن روز را نوشته بود. آخر شب می‌نشست و کارهای روزانه‌اش را مرور می‌کرد. در هر صفحه، گوشه‌ای را جدا کرده بود و گذاشته‌ بود برای محاسبه نفس! به مصداق همان که فرموده است: «حاسبوا قَبلَ ان تُِحاسبوا» (حساب اعمال خود را بکنید قبل از آن‌که مورد محاسبه قرار گیرید)، هر روز حساب و کتاب اعمال و افکار آن روز را هم نوشته بود. ظاهرا در صفحه اول سررسید به این موضوع هم اشاره کرده بود.

اما نکته مهم آن بود که از گناه خبری نبود! نه غیبتی، نه تهمتی، نه دشنامی، نه نماز قضایی؛ هیچ گناهی ثبت نشده بود! بخش محاسبه اعمال در بیشتر صفحه‌ها سفید بود! همینطور که ورق می‌زدم، بالاخره به صفحه‌ای رسیدم که چیزی در آن نوشته شده بود: «امروز از ذهنم گذشت که غیبت کسی را بکنم.» و از خدا برای گناه نکرده طلب مغفرت کرده بود! در تمام روزهای یک ماه، فقط همین خطا ثبت شده بود؛ اگر بشود آن را خطا شمرد! او انسان نبود؛ یک فرشته بود.

***

این حرف‌ها را سال 1362، «محمدرضا کارور» می‌گفت درباره «شهید علی‌اکبر شاهمرادی». «کارور» را به نیکی و پاکی می‌شناختیم و من حیرت‌زده بودم که وقتی کارور درباره کسی این حرف‌ها را می‌زند؛ آن فرد دیگر کیست!

این روزها و با فاصله گرفتن از آن روزها، خیلی‌ها بدرستی تلاش می‌کنند تا بگویند عموم رزمنده‌ها هم از جنس بقیه مردم بودند؛ با همه خطاها و گناهانی که ممکن است یک انسان دچار آن شود و با سوابقی که در بعضی موارد چندان درخشان هم نیست. نباید از رزمنده‌ها، الگوهای دست‌نیافتنی ساخت!

افراط در این موضوع باعث شده تا امثال شهید کارور و شهید شاهمرادی کم‌کم به افسانه تبدیل شوند! شاید در ذهن کسانی که همه ذهنشان را دنیا و دنیاپرستی پر کرده است، همه اینها یک افسانه به نظر آید. مگر می‌شود یک انسان در طول یک ماه، هیچ گناهی نکند و فقط یک مرتبه به فکر خطا و گناه بیفتد؛ آن هم فقط از ذهنش بگذرد و نه آن‌که مرتکب خطا شود؟! مگر می‌شود؟! آری، می‌شد. آن روزها چنین افرادی هم در جبهه‌ها داشتیم. همه این‌گونه نبودند اما چنین گوهرهای تابناکی هم داشتیم.

نگذاریم در گذر زندگی روزمره دنیایی، یاد و خاطره‌شان فراموش شود.

محسن پرویز

کارشناس کتاب و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها