تنهایی لیلا تمام شد

امروز قرار است مهمان ساکنان سرای مهر طلوع باشیم. زنانی که روزی مصرف‌کننده مواد مخدر بوده‌اند، حالا پاک و در آرامش کنار هم زندگی می‌کنند.
کد خبر: ۹۴۹۹۷۱

پیدا کردن آدرس‌اش در میان اتوبان‌های مارپیچ و سرد و بی‌روحی که سرای مهر را در آغوش خود گرفته‌اند، کمی سخت بود، اما بالاخره پیدایش می‌کنیم. نمای خارجی ساختمان نقلی است و جمع و جور. بوی وسوسه‌انگیز غذا همه‌جا را پر کرده است. سراغ مسئول سرا را می‌گیریم. چند دقیقه بعد دختر جوانی به استقبال‌مان می‌آید و پس از خوش و بش به دفتر مدیریت می‌رویم تا یکی از خانم‌ها را برای مصاحبه آماده کند. روبه‌روی پنجره دفتر، حیاط باصفا و دَرندَشتی است که تا چشم کار می‌کند درخت دارد و فضای سبز. چند خانم هم زیر سایه درختان روی نیمکت‌های چوبی نشسته‌اند و مشغول گپ زدن هستند. همان‌طور که چشم‌مان به حیاط است، نگاه‌های خیره یک جفت چشم سیاه رویمان سنگینی می‌کند. صاحب این چشم‌ها لیلا 38 ساله است. زن جوان سبزه‌رو و لاغراندامی که 13 سال تمام مصرف‌کننده مواد مخدر بود و حالا می‌خواهد داستان زندگی‌اش را برایمان روایت کند. روی صندلی سیاه‌رنگ چوبی که آرام می‌گیرد، دستش را زیر چانه‌اش می‌زند و قصه را از دوران کودکی‌اش شروع می‌کند.

«همیشه بچه کنجکاوی بودم و همین کار دستم داد. دایی‌ام هروئین و تریاک می‌کشید و هر موقع که می‌خواست بکشد، من فتیله‌اش را با کاغذ برایش درست می‌کردم. سن کمی داشتم و 9 سالم بود. همیشه دلم می‌خواست بدانم دایی‌ام با اینها چه کار می‌کند. سر همین کنجکاوی‌ها یک روز از مادرم پول دزدیدم و رفتم تا از یکی از همسایه‌ها هروئین بخرم. گفتم برای دایی‌ام می‌خواهم. یادم است سال 68 یکی دو سوت هروئین می‌شد 25 تا تک تومانی. خریدم و برگشتم به خانه. اما از شانس بدم یکی از اقوام‌مان دیده بود که چه چیزی خریده‌ام. رفت و موضوع را گذاشت کف دست برادرم و گفت لیلا مواد خریده است. او هم یک دست کتک مفصل زد و مواد را از من گرفت. اما این مساله باعث نشد از فکر مواد بیرون بیایم. از جزجز کردن تریاک روی سیخ خیلی خوشم می‌آمد. همیشه فکر می‌کردم قیر است. برای این‌که این حالت جزجز را تجربه کنم، تکه‌ای قیر آوردم. اما نه جزجز کرد نه صدا داد. ریخت روی پایم و سوزاند. خاک را هم مثل هروئین ریختم روی زرورق اما هیچ اتفاقی نیفتاد. 11 سالم که شد ازدواج کردم، آن هم با مردی که دایی معتادم معرفش بود. 17 سال از خودم بزرگ‌تر بود و اعتیاد هم داشت. خودم نمی‌خواستم. پدر و برادرم هم راضی نبودند، اما مادرم راضی بود. شناسنامه‌ام را پاره کردم که ازدواج نکنم. به خاطر سن پایینم هیچ‌جا عقدم نمی‌کردند و بالاخره یک جوری عقد شدم.

دلم به این ازدواج راضی نبود و به همین خاطر بعد از یک سال از هم جدا شدیم. دوباره برگشتم خانه پدرم و یک سال بعد یعنی در 12 سالگی دوباره ازدواج کردم. او یکی از دوستان پدرم بود و اعتیاد هم داشت. در 13 سالگی به زور خانواده شوهرم بچه‌دار شدم و یک دختر به دنیا آوردم. شوهرم هم مواد می‌کشید و هم خرید و فروش می‌کرد. به من هم می‌داد برایش نگه دارم تا اگر مشتری آمد، بفروشم. یک روز که هروئین خریده بود، گفتم چرا «گرد» خریدی؟ گفت اگر تریاک نداشتم «گرد» بکشم. از بچگی حس کشیدن توی ذهنم مانده بود. به شوهرم گفتم یک دود هم به من بده ببینم چه مزه‌ای دارد؟ کشیدم و خوشم آمد. بعد از آن مصرف مواد شد برنامه هر شبمان. شوهرم می‌آورد و دو تایی می‌کشیدیم.» با نفرتی که در صدا و چشمانش است، ادامه می‌دهد: «برای شوهرم مهم نبود مردان غریبه دم در خانه بیایند و مواد بخرند. ناراحت نمی‌شد. همسایه‌ها که زندگی‌ام را می‌دیدند، گفتند لیلا این کار را نکن؛ در شان تو نیست. گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود. از صبح تا شب مشغول کشیدن بودم و تا هوا تاریک شود دو گرم هروئین آب می‌کردم. از شوهرم پول می‌دزدیدم و می‌دادم به برادرشوهرم. او هم هروئین می‌خرید و با هم می‌کشیدیم.»

محیط آرام و ساکت نیمساعت پیش؛ جای خود را به سرو صدای پسربچه‌ چهار پنج ساله‌ای می‌دهد که دفتر را روی سرش گذاشته و کم مانده از دیوار راست هم بالا برود. چند نفر از خانم‌ها هم برای صرف غذا دور همان میزی جمع شده‌اند که با لیلا مشغول حرف زدن هستیم. برای شنیدن جملات او باید گوش‌های‌مان را تیز کنیم. همان‌طور که داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند، سینی چای خوش‌رنگ و لعابی را می‌گذارند روی میز. لیلا فنجان چای را برمی‌دارد و حین نوشیدن از 18 سالگی‌اش تعریف می‌کند. از زمانی که همسرش را به جرم همراه داشتن مواد دستگیر کردند و چهار سال حبس برایش بریدند. شوهرش زندانی شد، پدر و برادرش هم فوت شدند، مادرش هم او را رها کرد و برای ادامه زندگی نزد برادرش رفت.

«بعد از دستگیری شوهرم، مادرشوهرم مرا به شهرستان برد. رفتارهایش آزارم می‌داد. به همه نوه‌هایش غذا می‌داد جز دختر من. خیلی ناراحت شدم. از خواهرم پول گرفتم و برای بچه‌ام غذا خریدم. برای سیر کردن شکم دخترم حتی چند بار گدایی کردم. خواهرم گریه کرد و گفت نکن آبروی‌مان را نبر. دست خواهرم در جیب خودش بود و از راه گلیم‌بافی و دوختن کفش‌های محلی زندگی‌اش را می‌گذراند. اما من دوست نداشتم این کارها را انجام دهم؛ یعنی بلد نبودم. همیشه می‌گفت لیلا بکش اما توی خانه. بیرون نرو. مادرشوهرم تصمیم گرفت من را ترک دهد. با کمک پسرش دست و پایم را با زنجیر بستند و انداختند داخل اتاق. دخترم که شاهد این صحنه بود، جیغ می‌زد و گریه می‌کرد. در مدتی که زندانی بودم، برادرشوهرم تریاک می‌گذاشت در دهانم.

با این وضعیت انتظار داشتند ترک هم کنم. یک هفته بعد یکی از همسایه‌ها آمد و دست و پایم را باز کرد. دیگر دلم نمی‌خواست آنجا بمانم و تصمیم گرفتم به خانه خواهرم بروم. مادرشوهرم بچه را گرفت و گفت برو کارهای طلاقت را انجام بده. بچه‌ام را که گرفتند، خلافم بیشتر شد. از خواهرم که پول می‌گرفتم، هم مواد می‌خریدم، هم می‌کشیدم و هم می‌فروختم. مشتری‌هایم نیز همه مرد بودند.

گذشت تا این‌که به جرم حمل مواد دستگیر شدم. خانواده شوهرم در محل زندگی‌ام چو انداخته بودند که این زن موادفروش است و جوان‌های شما را بدبخت می‌کند. با این حرف‌ها 60 شاکی پیدا کردم و 40 روز افتادم زندان. آزاد که شدم با یک دختر فراری دوست شدم. خانواده شوهرم و خواهرم اجازه نمی‌دادند با آن دختر حرف بزنم، چون با مردان زیادی رفت و آمد داشت. اما خواهرم دلش به حال آن دختر سوخت و به او پناه داد. یک روز به من گفت می‌آیی برویم تهران؟ گفتم برویم. مدتی با هم بودیم که زد و تصادف کرد و مرد. تهران که آمدم با پسرخاله مادرم که از من کوچک‌تر بود و با پدرش مشکل داشت، خانه گرفتیم. کسی به ما خانه نمی‌داد. شناسنامه جعل کردیم و به عنوان خواهر و برادر خانه‌ای گرفتیم. پسرخاله مادرم گفت موهایت را کوتاه کن، لباس مردانه هم برایت می‌خرم تا با هم باشیم. با قیافه‌ای که درست کرده بودم، همه فکر می‌کردند خارجی هستم. ابروهایم را برنداشتم و دست به صورتم نزدم تا قیافه‌ام شبیه مردها شود. بیشتر به این خاطر این کارها را کردم که مردها مرا مورد آزار و اذیت قرار ندهند. هیچ مردی جرات نمی‌کرد به ما نگاه چپ کند.»

می‌خندد و می‌گوید: «مامورها فکر می‌کردند ترنس هستم و کاری به من نداشتند. همیشه هم تیزبُر و چاقو همراهم داشتم و دوبار چاقوکشی کردم. یک بار چیزی از یک مامور شهرداری برداشتم. پیگیر شد، با چاقو زدمش. در مدتی که با پسرخاله مادرم بودم، او ضبط ماشین می‌دزدید و من هم هروئین می‌فروختم و خرج‌مان را درمی‌آوردیم. البته تابستان‌ها در پارک بودیم و زمستان‌ها خانه می‌گرفتیم. برای این‌که پول اجاره‌خانه و موادم دربیاید، مواد همشهریانم را در خانه نگه می‌داشتم و به خاطر نگهداری و بسته‌بندی مواد از آنها پول می‌گرفتم. سال 79-78 روزی 500 هزار تا یک میلیون تومان درآمد داشتم. با این‌که پارک امنیت نداشت، اما چند ماه کارتن‌خوابی کردیم. مدام پتویمان را می‌دزدیدند و مجبور بودیم روزی یک پتو بخریم. خلاصه دوباره دستگیر شدیم و این بار 13 ماه به زندان افتادیم.»

لیلا از زندان که آزاد شد، با جوان خشکبارفروشی آشنا شد که او هم خلافکار بود.

«به مغازه‌اش می‌رفتم و خرید می‌کردم. گفت چی می‌کشی؟ شیشه؟ مواد من را هم نگه می‌داری؟ قبول کردم و بعد دوست شدیم با هم. برای این‌که ترکم دهد، کتکم می‌زد و می‌گفت هرچه می‌خواهی بگو ولی نکش. آخرش هم گفت یا ترک کن یا قیدم را بزن. من هم هی امروز و فردا می‌کردم. زندگی به‌هم ریخته‌ای داشتم؛ تا این‌که با مدیرعامل موسسه خیریه جمعیت طلوع بی‌نشان‌ها آشنا شدم و زندگی‌ام از این رو به آن رو شد.

اینجا خانه نیست، کلبه عشق است

یکی از سه‌شنبه‌های سال 89 بود که عده‌ای آمده بودند و در محل غذا پخش می‌کردند. آن موقع‌ها در پارک غذا پخش نمی‌شد. در خانه‌ام را زد. خانه خودم که نبود. اجاره‌ای بود و صاحبخانه هم جوابم کرده بود. از دیگران شنیده بود که مصرف‌کننده هستم و به کمک نیاز دارم. در را که باز کردم گفت من همدرد تو هستم. می‌خواهی ترک کنی؟ اولش خوش نداشتم بیایم. اما بعد قبول کردم.» از آن دوران که حرف می‌زند، چشمان لیلا برق می‌زند: « آن فرد که دانستم نامش رجبی است، برادری را در حقم تمام کرد. محبتی کرد که من در خانواده خودم ندیده بودم. ترک که کردم تصمیم گرفتم خانه‌ای بگیرم. به او زنگ زدم و گفتم دو میلیون پول پیش خانه لازم دارم. پول را داد و گفت خانه نگیر دو میلیون هم پیش خودت باشد. بیا و در سرای مهر پیش بقیه همدردهایت زندگی کن. من هم آمدم حالا شش سال از پاکی‌ام می‌گذرد و هم جزو خدمتگزاران هستم و حقوق می‌گیرم. اینجا برای من و بقیه سرای مهر نیست؛ کلبه عشق است.

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها