او به عنوان مامور وصول در یک شرکت بیمه کار میکرد و همین شخصیت آرام و کمصحبت او باعث شده بود مورد احترام کارفرمایانش قرار بگیرد. حضوری مداوم و 15 ساله موجب شده بود او را به عنوان فردی قابل اعتماد بشناسند. با این حال او هیچ گاه در این سالها برای ارتقای شغلش اصرار و تاکیدی نداشت. این ویژگیهای شخصیتی و همچنین همسر خجالتیاش باعث شده بود که همسایههای این زوج در منطقه آنفیلد در شهر لیورپول انگلیس به آنها علاقه داشته باشند.
همسایهها هرگز عصبانیت یا بدرفتاری را از ویلیام مشاهده نکردند. با این حال هیات منصفه در دادگاه به این نتیجه رسید که او یک قاتل وحشی است.
همسر او طوری به قتل رسیده بود که سرش به طور کامل متلاشی شده بود. او توسط مردی به قتل رسیده بود که با ظرافت تمام توانست تحقیقات پلیس را بینتیجه بگذارد. هیچ مدرک واقعی وجود نداشت که قتل جولیا را به گردن ویلیام بیندازد، اما او زندگیاش را طوری ترتیب داده بود که جزئیات آن کاملا مورد توجه قرار داشت. نظر هیات منصفه این بود که ویلیام آنقدر فرد عادی بود که میتوانست به یک شیطان تبدیل شود.
با وجود نظرات مختلف پلیس که قابل بررسی نبود، با وجود نبود انگیزهای مشخص از سوی او برای قتل و باوجود اصرارهای فراوان قاضی برای تبرئه، در نهایت هیات منصفه رای به قاتل بودن بودن ویلیام داد. در زمان محاکمه، او آرام و ساکت پشت جایگاه مخصوص نشسته بود. مثل همیشه هیچ احساسی در صورتش دیده نمیشد.
پیش از آن که قاضی حکم را بخواند، ویلیام آهسته و زیرلب گفت: « من قاتل نیستم. نمیتوانم بیشتر از این چیزی بگویم».
رابرت آلدرسون، قاضی دادگاه با شنیدن این سخنان بیش از خود متهم دچار اضطراب شد، اما او هیچ گزینه قانونی دیگری نداشت. بهواسطه تصمیم هیات مدیره او چنین حکمی را برای ویلیام صادر کرد: اعدام با طناب دار.
اولین اتفاقی که باعث شد زندگی یکنواخت ویلیام از این حالت خارج شود مربوط به تماس تلفنی مرد غریبهای بود که در ساعت 7 و 15 دقیقه بعدازظهر روز 19 ژانویه 1931 به کافه سیتی در خیابان نورث جان در لیورپول زنگ زد. ویلیام قرار بود آن شب برای تمرین شطرنج با یکی از دوستانش به کافه برود، اما این مامور بیمه 52 ساله در زمان تماس در کافه حضور نداشت. ساموئل بیتی، رئیس باشگاه شطرنج تلفن را جواب داد و گفت که ویلیام هنوز نرسیده است. ساموئل این سوال را پرسید که آیا دوباره تماس میگیرد؟
صاحب صدای آن طرف خط، درخواست کرد که یک پیام را به ویلیام برساند. او خود را 11«آر. اِم. کوالترو» معرفی کرد و از ویلیام خواست شب بعد برای بحث بیمه به خانه او در منلو گاردن شرقی در موزلی هیلز برود. ساموئل این پیام را روی یک برگه نوشت. در همان زمان ویلیام خانه خود را ترک کرد و سوار قطار برقی شد تا به کافه برود.
ادامه ماجرا را هفته آینده دنبال کنید.
حسین خلیلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم