ماجرای میمون‌ها در اداره

شما بلدید میمون شکار کنید؟ آفریقایی‌ها این کار را خیلی خوب بلدند. شکار میمون یک تخصص ویژه است. شکارچی باید اول به محلی برود که میمون‌ها در آن فراوانند. آن وقت طوری که انگار میمون‌ها را نمی‌بیند در یک سوراخ کوچک مقداری غذا می‌ریزد. میمون‌ها که زیرچشمی او را تماشا می‌کنند با خودشان حساب و کتاب می‌کنند تا بلافاصله پس از دور شدن غریبه احمق سراغ سوراخ بروند و خوراکی‌ها را بردارند، اما نمی‌دانند که در واقع این یک تله است. تله چطور عمل می‌کند؟
کد خبر: ۹۳۵۰۳۵
ماجرای میمون‌ها در اداره

همین که میمون دستش را توی سوراخ می‌کند و خوراکی را توی مشتش می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند آن را از سوراخ بیرون بکشد چون دهانه سوراخ تنگ است و مشت میمون نسبت به آن بزرگ. میمون که وحشت زده می‌شود هر لحظه بیشتر و بیشتر تقلا می‌کند، اما نه تنها موفق نمی‌شود بلکه خسته و نیمه جان از تقلا کردن پای سوراخ بی‌حال می‌نشیند، اما جالب است که به هیچ عنوان مشتش را باز نمی‌کند تا رها شود.

ذهن برخی از ما انسان‌ها هم شباهت زیادی به همان میمون دارد. وقتی به مشکلی بر می‌خورد همان وقتی است که مشت میمون توی سوراخ گیر می‌کند و مستاصل می‌شود؛ در حالی که بهترین راه چاره در رها کردن آن و آزادی ذهن از قید و بند است.

برای درک بهتر این موضوع مثالی از کارمندی به نام سیمین می‌زنم. او مدیر ارشد یک سازمان است. سیمین مدیرعاقلی است، اما یک اشکال بزرگ دارد. او نمی‌تواند از کسی عذرخواهی کند چون فکرش این است که اگر به اشتباهش اعتراف کند و بگوید «ببخشید» منزلت، احترام و ژست «همه‌چیزدانی‌اش» از بین می‌رود. هفته گذشته او یکی از منشی‌ها را جریمه‌ای سنگین کرد. جرم منشی این بود که به تشخیص سیمین، او یک نامه اداری مهم را تایپ نکرده بود، اما دائما اصرار می‌کرد که نامه را تایپ کرده و به رئیسش تحویل داده است.

این گونه شد که سیمین فریاد کشید و گفت «اگر فقط نامه را تایپ نکرده بودی اشتباهت قابل بخشش بود، اما این سرسختی‌ات در دروغ گفتن واقعا آزارم می‌دهد!» این شد که او منشی بیچاره را 500 هزار تومان جریمه کرد، یعنی رقمی تقریبا یک سوم حقوقش!

پس از این ماجرا سیمین به اتاقش برگشت و مشغول کار شد، اما ناگهان موس کامپیوتر از دستش افتاد و وقتی خم شد تا موس را بردارد نامه تایپ شده را دقیقا زیر پایش دید. او بلافاصله از جا بلند شد تا از منشی عذرخواهی کند، اما همین جا بود که باز هم آن دغدغه عجیب سراغش آمد و فکر کرد با این کار جایگاهش را از بین می‌برد و این یعنی شکارچی غذا را در سوراخ گذشته و میمون ذهن سیمین سراغش رفته و مشتش توی سوراخ گیر کرده بود.

این طوری شد که سیمین میان انسانیت و یک باور غلط درباره تحقیرشدنش پس از عذرخواهی، سرگردان شد. او چند روز فکر کرد. تنش درونی‌اش بالا گرفت و سرانجام به روانشناسش مراجعه کرد.

روانشناس برای او ماجرای شکار میمون را تعریف کرد. سیمین لحظاتی به فکر فرو رفت و سپس پرسید «من چه چیز را باید رها کنم تا مشتم از این سوراخ بیرون بیاید؟!» روانشناس خندید و گفت «خودت چی فکر می‌کنی؟» همانجا بود که سیمین فهمید تصور احمقانه‌اش درباره عذرخواهی، همان خوراکی داخل مشت ذهن اوست که به تله‌اش انداخته. پس رهایش کرد یعنی ناگهان و بدون مقدمه‌چینی تصمیم گرفت در حضور همه به منشی بگوید مرتکب اشتباه شده است و می‌خواهد بابت آنچه انجام داده، عذرخواهی کند. به این ترتیب سیمین، میمون ذهنش را نجات داد. تا به حال میمون ذهن شما هم گیر افتاده است؟ خبر دارید کجاها دستش را مشت نگه داشته است؟

آناهیتا اسفندیاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها