در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دایی غفور (علی نصیریان): من این حرفارو چرا باید اینجا بگم یوسف، منی که میدونم اینجا نیستی، خودتو به من نشون بده، تو کجایی؟ تو شکم کوسه؟ من با این دل چه کنم؟ دیگه وقتش رسیده که بزنم تو گوشت؟
بهانه روایت: «بوی پیراهن یوسف» یکی از خاطرهانگیزترین فیلمهای دوران دفاع مقدس به حساب میآید که در آن نه گلولهای شلیک و نه میدان جنگی نمایش داده میشود.
این فیلم یکی از بهترین ملودرامهای حاتمیکیا و حتی سینمای ایران است که به بهترین شکل ممکن مساله انتظار را به تصویر میکشد. بازی فوقالعاده علی نصیریان و موسیقی بهیادماندنی مجید انتظامی نقش مهمی در برانگیختن احساس مخاطب بهعهده دارد. این فیلم البته در زمان نمایش در جشنواره فجر و در اکران عمومی با استقبال چندانی مواجه نشد، اما پس از گذشت چند سال به فیلمی محبوب و دوستداشتنی بدل شد که چندباره دیدنش خالی از لطف نیست.
خلاصه داستان: دایی غفور (علی نصیریان) برخلاف دیگران که اعتقاد دارند پسرش یوسف شهید شده، میگوید او هنوز زنده است. شبی دایی غفور که راننده فرودگاه است دختری به نام شیرین (نیکی کریمی) را که از فرانسه میآید، سوار میکند و متوجه میشود که برادر شیرین به نام خسرو قرار است همین روزها آزاد شود و شیرین هم منتظر آزادی برادرش است.
دایی غفور به همین دلیل به شیرین احساس نزدیکی میکند. به دایی غفور خبر میرسد که خسرو توسط عراقیها کشته شده اما دایی غفور این خبر را به شیرین نمیدهد و برخلاف واقعیت خانه شیرین را چراغانی میکند. شیرین به محض اینکه از واقعیت خبردار میشود از دایی غفور دلگیر شده و قصد رفتن از ایران را دارد. اما داماد دایی غفور که معالجه خود را نیمهکاره رها کرده و به ایران آمده تا به مرز برود و شاهد آزادی اسرا باشد، خبر میدهد که اسم خسرو در فهرست آزاد شدههاست.
دایی غفور شیرین را از رفتن به فرانسه بازمیدارد و او را شبانه با خود به مرز قصرشیرین میبرد. صبح روز بعد که اسرا آزاد میشوند شیرین، یوسف (پسر دایی غفور) را در میان اسرا میبیند و...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: