در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
برای درک درست این تغییر نگاه با سیدعلی موجانی نویسنده و پژوهشگر تاریخ گفتوگو کردهایم که در ادامه میخوانید:
آیا اسلام هراسی و ایران هراسی یک پدیده مشترک هستند یا در فضای رسانهای غرب به عنوان دو موضوع مستقل مورد بررسی قرار میگیرند؟
اکنون نباید این دو موضوع را پدیده مشترک تصور کرد. در واقع اسلام هراسی که امروز در ادبیات رسانهای و نظر افکار عمومی اروپاییان معنای تازهای پیدا کرده نوعی ترس ناشی از عدم شناخت میباشد. درحالی که ایران هراسی در ذات تبلیغات و سیاست رسانهای است که به افکار عمومی ترزیق میشود. جالب آن است که عموم مخاطبان رسانهها در رابطه با ایران که آن را واجد تمدن و فرهنگی کهن و دارای جامعهای پویا تصور میکنند، یک شناخت اولیه دارند، اما چنان بمباران میشوند که به آگاهی خود شک میکنند. در مساله اسلام هراسی نوع نگرش نظام آموزشی اروپا به مساله دین، چه در رابطه با دین مسیحیت و چه در مورد سایر ادیان بهگونهای است که کودکان در فاصله سنین 13ـ14 سال از آموزشهای دینی در ادامه حیات تربیتی خودشان فاصله میگیرند. بنابراین مقوله دین در جوامع سکولار و لاییک به عنوان پدیدهای کمتر شناخته در مسیر بلوغ فکری نسلهای امروز قرار میگیرد. در یک جمعبندی جامعهای که با فرهنگ دینی خود بیگانه شده طبیعتا در رابطه با فرهنگ و نگرش دینی سایر ادیان با زاویهای تند و در عین حال گاه توام با نگرانی برخورد میکند.
گسترش تروریسم تا چه اندازه به گسترش هراس از مسلمانان انجامیده است؟
یک رابطه متناسب بین این دو عامل وجود دارد. هر اندازه که دامنه فعالیتهای افراطگرایان که از ابراز خشونت برای ترویج باور خود استفاده میکنند فزونی پیدا میکند به همان میزان ترس و بیم از نماد و پوششی که این افراد در عملیات خود به کار میبندند هم اوج میگیرد. خلا شناخت نسبت به فرهنگ و تمدن اسلامی و منابع اصیل اسلامی هم سبب میشود که به سرعت افکار عمومی به جهتی گرایش پیدا کند که رسانهها آن را ترویج و تبیین میکنند. البته بهتزدگی یا حس درماندگی یا... از سوی برخی کشورهای منطقه که نمیخواهند موضعی واحد را در برابر آنچه که به عنوان اسلام از سوی گروههای افراطگرا در پس برخوردهای خشونتآمیز آنها انتشار مییابد، صراحتا نفی کنند هم مزید بر علت میگردد. بیان تنفر و بیزاری جستن از رویههای خشونتآمیز سلفیهای تندرو و داعش نزد افکار عمومی اروپایی لااقل این تصویر را تقویت میکند که دو نگرش متفاوت و متمایز در رابطه با مساله تروریسم در دنیای اسلام وجود دارد. متاسفانه برخی از دولتهای کشورهای اسلامی یا خود در ترویج ادبیات افراطگری کوشیدهاند یا به نوعی از آن سود جستهاند. از این رو که رسانههای تبلیغی فضا را کلا در دست میگیرد و جامعه مخاطب با این تصویر روبهرو میشود که بخشی به نام اسلام به اقدامات خشونتآمیز متوسل میشوند و کمیتی بزرگتر و اکثریتی فراگیر تر با سکوت و کمتوجهی یا بیتفاوتی در برابر این نوع از رفتارها، احساسی را رقم میزنند که شائبهبرانگیز است.
نگاه غربیها نسبت به اقلیت مسلمان در کشورهای اروپایی و آمریکایی چگونه است؟ آیا میتوان برای آن دستهبندی قائل شد؟
درباره آمریکا اطلاعاتی ندارم، اما درباره اروپا میتوان گفت برخی از حوادث و رخدادهای هفتههای اخیر نشان داد که تصویر جوامع اروپایی نسبت به مجتمعات اسلامی در اروپا متفاوت است. به عنوان مثال انتخابات بریتانیا عملا انتخاباتی بود که در صفبندی یا مرزبندی درون جامعه بریتانیا جامعه شهری را از جامعه غیرشهری جدا کرد و اینجا تصادفا جامعه شهری بود که در مقابل شهرهای کوچک زانو زد. تحلیگران این ارزیابی را دارند که اصولا مردم شهرهای کوچک و مناطق روستایی هیچ تصویر از تعامل و تجانس با نظام اروپایی یا با جوامعی که به لحاظ تنوع مذهبی، قومی و زبانی نمادهای چندفرهنگی را در درون خود دارند، نداشتند. در نتیجه یک رویارویی بین شهر و آنچه که در بیرون شهر واقع است برقرار بود شهرهای بزرگ و مناطق پر جمعیت در اروپا اصولا به دلیل همزیستی ناشی از اجبار نظام شهر نشینی درک بیشتری را از زبانها، فرهنگ، نظام ارزشها و اقلیتها دارند اما در خارج از این مناطق تصویر کماکان سنتیتر باقی مانده است. جوامع مسلمان هم عموما جوامع مهاجری بودند که در پی تحولات صنعتی شدن به حاشیه شهر رانده شدند یا درون شهرهای صنعتی هضم شدند و نه در شهرهای کوچک و کم جمعیت یا مناطق روستایی. اینجا باید توجه داشت که به عنوان مثال در آلمان 55 درصد جمعیت در شهرهای زیر 20 هزار نفر ساکن هستند و این به آن معناست که بیش از نیمی از جمعیت آلمان به دلیل عدم همزیستی با مسلمانانی که عموما در شهرهای پرجمعیت و صنعتی زندگی میکنند از آگاهیهای لازم درباره دین، فرهنگ و ارزشهای اسلامی برخوردار نیستند و لذا به صورت طبیعی و قهری میتوانیم تصور کنیم که این فقدان آگاهی و شناخت میتواند خود یکی از زمینههای دوریگزینی و حساسیت درون بخش قابل ملاحظهای از ترکیب جمعیتی کشورهای اروپایی باشد.
مهاجرت و جابهجایی جمعیتی در غرب تا چه اندازه در برجسته شدن نظریه اسلام هراسی موثر بوده است؟
بیتاثیر نبوده، به این معنا که تصویر عمومی کشورهای اروپایی از اسلام بر اساس رهیافت سنتی مکاتب شرق شناسی شکل گرفته است. شرق شناسان در شناخت و مطالعه محیط اسلامی به میراث تمدنی و فرهنگ پرمجد و عظمت دنیای اسلام توجه نشان میدادند. بی جهت نبود که تاراج میراث تمدنی دنیای اسلام یکی از ماموریتهای اساسی دوران استعمار با کارگزاری جامعه شرقشناسان اروپایی بود. در انتقال این یافتهها به اروپا، شرقشناسان براساس آنچه که در اختیار داشتند تصویری متمایز و برجسته از دوران شکوه و عظمت اسلامی را تبلیغ و ترویج میکردند. دورانی که تصادفا با قرون وسطی اروپا نزدیکی داشت. تاثیر این بیان به این گونه بود که اصولا سنت شناخت در نسلهای گذشته اروپایی از جوامع اسلامی ناشی از درک میراث عظیم و دستاورهای فوق العاده مردمانی بود که نقطه انتقال دانشهای عصر یونانی و حفظ آنها بر ای اروپای دوران فعالیتهای استعماری و سپس دوران معاصر شده بودند. برخورد و تماس، گفتوگو و تعامل به دلیل اقتضائات دنیای کهن و هزینههای سفر چندان صورت نمیگرفت پس شناخت به صورت عینی حاصل نشده بود بلکه شناخت روایی بود که میکوشید وجوه خاصی از آنچه را که در میراث به تاراج رفته بود عرضه دارد . پس بیجهت نیست اشخاصی مثل گوته در آلمان با شیفتگی در رابطه با اسلام و ادبیات آن سخن گفته اما این نوع تعامل با افزایش سطح تماسها و تسهیل رفت و آمد و آغاز مهاجرتها که بخشی از آنها برای تغییر بافت اجتماعی مناطق حومه شهرهای بزرگ اروپایی صورت میگرفت دچار تحولات اساسی شد. از اواخر قرن 20 ما شاهد هستیم که نظامات اروپایی برای پیرایش مناطق شهری بویژه گتوهایی که یهودیان در آن ساکن بودند زمنیه پذیرش اقلیتهای تازه را فراهم آورند. با جنگ جهانی اول و آغاز مهاجرت یهودیان از اروپا عملا فضا و عرضه اجتماعی بازتر شد. آغاز انقلاب صنعتی و گسترش آن سبب شد که جمعیتهای مهاجر تازهای به اروپا وارد شوند. این جمعیتها برخلاف آنچه که دنیای اسلام در دوران مجد و عظمت خودش داشت از طبقات عادی بودند که بعضا نه دل به زمین اروپا بسته بودند و نه در مسیر همزیستی و همراهی با اقلیمی که به آن وارد شده بودند، قدم برمیداشتند. از نظر اروپاییان این مهاجران به هر حال به کشور خود بازمیگشتند و فرض پذیرش و اقدام اجتماعی آنها و گرفتن تابعیت و تولید نسل تازه که بتواند با قدرت به زبانهای اروپایی تکلم کرده و در کنار حفظ فرهنگ دینی و آیینی خود از روشهای اروپایی برای بیان دیدگاههای خود استفاده کند امری نبود که در آن موقع بدان توجه شود. یک نسل بعد از این دوران، یعنی بعد از جنگ جهانی دوم تصویر مسلمان مهاجردر اروپا شفافتر و با وضوح بیشتر خود را نمایاند. به نظرم از این مقطع به بعد در لایههایی از جامعههای اروپایی ترس از آینده و این همزیستی مطرح شد.
با افزایش سطح تعارضات در میان دنیای غرب و مناطق اسلامی که برای حفظ مستعمرات این تعارض فزونی یافت. بهطوری که امروز به نظر میرسد بخشهایی از راستگراهای اروپایی، مهاجران مسلمان را به عنوان یک تهدید بلندمدت در آینده سیاسی و اجتماعی خود تصور میکنند. البته تعمیم دادن این تصور بر یک اقلیت 15 تا 20 درصد در هر کشور اروپایی به کلیت جامعه هم غلط است. تنها چیزی که بر این نگرانی میافزاید این است که این جمعیت، از صدای بلندتری در مقابل سایر بدنه اجتماعی برخوردار هستند و برای بازگشت کشورهای خود به نوع گرایشهای فکری و سیاسی و افراطی مقارن جنگ دوم، اسلام و جمعیتهای مسلمان را به عنوان یک هدف شفاف و نقطه نزدیک هدفگذاری کردهاند.
آیا اسلام هراسی را باید در راستای نظریه برخورد تمدنهای هانتیگتون دانست؟
الزاما چنین نیست چون در نظریه برخورد تمدنها، هانتیگتون از گسلهای تمدنی صحبت میکند. آنچه که امروز شاهدش هستیم فاقد هرگونه مرزبندی چه به لحاظ جغرافیایی، سیاسی و اعتقادی و چه زبانی در مناطق پرتنازع و تصادم است. پذیرفتنی نیست که خط گسل تمدنی از مونیخ یا پاریس، رقه یا سرت در لیبی رد شوند. نمیتوان این خطوط که با نقطهچینها به هم وصل میشوند به عنوان یک مرز برگزید و این تصور را داشت که در آن سوی مرز یک تفکر است و در این سوی مرز تنوعی دیگر. شرایط کنونی ناشی از آن است که تمدنها دیگر نقشی برای احراز هویت یکپارچه را ندارند.
فتاح غلامی / روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: