بدون شک بررسی جنبشهای مدنی سیاهان در آمریکا بدون بررسی ابعاد این دو شخصیت تحقیقی ناقص بهشمار میرود.
مارتین لوترکینگ
مارتین لوترکینگ (پسر) 15 ژانویه 1929 در یک خانواده متوسط در آتلانتا جورجیا به دنیا آمد. پدر و پدربزرگ وی از رهبران فرقه باپتیست بودند و همین تمایلات مذهبی موجب ادامه تحصیل وی در رشته علوم دینی شد.
درپی بازداشت رزا پارکس، زن سیاهپوستی که با بلند نشدن از روی صندلی اتوبوس برای یک سفیدپوست زندانی شد، کینگ جوان رهبری جنبش تحریم سیاهپوستان را برعهده گرفت و بهعنوان یک فعال مبارزه با تبعیضنژادی در سراسر آمریکا شهرت یافت. در سال 1957 بههمراه 60 رهبر سیاهپوست دیگر سازمانی را بنیان گذاشت که بعدها به «کنفرانس رهبران مسیحی جنوب» شناخته شد. وی در مبارزه علیه نژادپرستی از تعالیم مسیح، آبراهام لینکلن و مهاتما گاندی پیروی میکرد.
مارتین لوترکینگ در سال 1963 بهعنوان مرد سال ازسوی مجله تایم برگزیده شد و در سال 1964 بهعنوان جوانترین فرد جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. اوج فعالیتهای مبارزاتی لوترکینگ در دهه 1960 و برای تصویب قانون حقوق مدنی بود. وی در سال 1963 در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاهان که دربرابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دیسی برگزار شد، معروفترین سخنرانی خود را بهنام «رویایی دارم» انجام داد که از مهمترین سخنرانیها در تاریخ آمریکا بهشمار میآید. دکتر لوترکینگ در این سخنرانی، که در آن عبارت «رویایی دارم» تکرار میشد، درباره آرزوی خود سخن گفت و ابراز امیدواری کرد که زمانی آمریکا طبق مرام و آرمان خویش زندگی کند و تحقق مساوات و برابری ذاتی انسانها را به چشم ببیند. دکتر کینگ در 4 آوریل 1968 در شهر ممفیس مورد سوءقصد قرار گرفت و به قتل رسید. قاتل او یک مرد سفیدپوست به نام «جیمز ارل رای» بود که بعدها به حبس ابد محکوم شد.
«ایکس» هویتی ماندگار برای سیاهان آمریکا
مالکوم ایکس، یکی دیگر از رهبران جنبش سیاهان آمریکا بود. وی مبارزی بود که سال 1925 در ایالت اوهامای آمریکا به دنیا آمد. او هفتمین فرزند خانواده بود. پدرش کشیش و ازجمله افرادی بود که برای حقوق مدنی سیاهپوستان فعالیت میکرد.
مالکوم چهار سال بیشتر نداشت که با چشمان خود فرقهای از سفیدپوستان آمریکا را مشاهده کرد که خانه او را آتش زده و خانوادهاش را آواره کردند. دو سال از ربوده شدن پدرش میگذشت که یک روز جسد مثلهشده او را کنار ریل راهآهن پیدا کردند. مادر مالکوم بیش از این تاب نیاورد و در بیمارستان روانی بستری شد.
مالکوم ایکس، شاگرد ممتاز و برجستهای بود که هوش و استعداد تحصیلیاش، او را از دیگر شاگردان سفیدپوست مدرسه جدا میکرد، ولی این برتری هرگز باعث نشد دید نژادپرستان به او تغییر کند و دستکم نام او را با احترام صدا کنند. مالکوم، درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت آزاد باشد. هرگونه قید و بندی را از پای خود گشود و یک دوره بیبند و باری را در جامعه آن روز آمریکا تجربه کرد. دوستان بدی برگزید و بدیها را چشید؛ اما سرانجام هنگامی که برای فروختن یک ساعت دزدی به جواهرفروشی رفت، به دام پلیس افتاد و به حبس محکوم شد.
دوران محکومیت، از مالکوم ایکس انسان دیگری ساخت.
او بتدریج با سیاهپوستان مسلمانی آشنا شد که همبندش بودند؛ افرادی از گروه «امت مسلمان». هفت سال از دوران محکومیت مالکوم گذشت و او دوباره به آغوش جامعه نژادپرستی بازگشت. وی سیر مطالعاتی و تحقیقاتی خویش را ادامه داد و تا جایی پیش رفت که بهعنوان سخنگوی امت اسلام برگزیده شد. تبلیغات مذهبی و اعتقادی او در آمریکا، باعث شد تعداد زیادی از سیاهپوستان با اسلام آشنا شوند و در مدت کوتاهی به عضویت «امت اسلام » درآیند.
سفر به سرزمین وحی و زیارت خانه خدا، برگ افتخار دیگری بود که در دفتر زندگی مالکوم جای گرفت. مالکوم در مناسک حج دید که هیچ فرقی بین سفید و سیاه و رنگینپوست نیست و همه مسلمانان جهان، از هر طبقه و نژادی که باشند با صلح و دوستی کنار یکدیگر جمع میشوند و عالیترین مراسم مذهبی و اعتقادی خویش را به جای میآورند.
پس از بازگشت از مناسک حج، مالکوم نام حاج ملک شبّاز را برای خود برگزید. او درصدد ایجاد تشکیلاتی گسترده برآمد تا به وسیله آن، مسلمانان جهان را با نژادهای گوناگون به همدلی و ظلمستیزی فراخواند. مالکوم در آستانه راه بود که خانهاش را به آتش کشیدند. وی از این واقعه جان سالم به در برد، اما یک هفته بعد در 39 سالگی 21 فوریه 1965 هنگام سخنرانی در سالن بالروم منهتن نیویورک، با شلیک چند گلوله به زندگی پرفراز و نشیب او پایان دادند. به نظر میرسید مالکوم ایکس با گذاشتن نام مالکوم با «ایکس» نامیدن خود درصدد پیدا کردن هویتاش بود، اما ظاهرا تعصب کور در بین سیاهان آمریکا چنین اجازهای را به او نداد و همین مساله سبب شد تا هویت مبهم برای سیاهان همچنان باقی بماند و این قشر تا این تاریخ نتوانند به هویتی که بتوانند از آنها در برابر ناملایمات دفاع کند، دست یابند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم