خاطره‌نگاری یک سفر دلپذیر به شمال با فرهاد آییش

آیـیـش‌نامه در جاده چالوس

فرهاد آییش، علاوه بر این که یکی از بهترین و منحصر به‌فردترین بازیگران و کارگردان‌هاست، یکی از بامزه‌ترین‌ها و باحال ترینِ آنها هم است. این ویژگی مهم و خصلت‌هایی چون شوخ‌طبعی و شادابی و پرانرژی بودن، هم با مرور نقش‌آفرینی‌هایش قابل ردیابی است و هم اگر بخت مصاحبت و گفت‌وگو با او نصیبتان شود، بیشتر به چشم می‌آید و از نزدیک آن را لمس می‌کنید. حالا حساب کنید معاشرت و همسفر بودن با عمو فرهاد (خودش هم برای ایجاد یک حس صمیمانه، دوستان و اطرافیان نزدیکش را عمو صدا می‌زند) چه لذت و حس و حالی دارد؛ آن هم سفر به شمال سرسبز و شهر چالوس.
کد خبر: ۹۲۲۴۰۳

تصمیم گرفتم لذت این سفر خوش و خاطره‌انگیز با یکی از بهترین آرتیست‌های ایران را با شما قسمت کنم تا بلکه اندکی از این شور و حال به شما هم منتقل شود. این نکته را هم بگویم که هدف از این سفر، حضور و سخنرانی فرهاد آییش در یک کارگاه بازیگری برای علاقه‌مندان به این هنر در شمال بود و دیگر این که این سفرنامه قرار بود زودتر از اینها منتشر شود، اما به خاطر آغاز ماه مبارک رمضان و عکس‌های دیزی‌خوری عمو فرهاد! انتشار آن تا امروز به تاخیر افتاد.

یک دزدی عاشقانه و 50 کیلو آلبالو

من اصولا با همه نقش‌هایم حال می‌کنم و فرقی نمی‌کند در سینما بازی می‌کنم یا تئاتر یا تلویزیون. در دو فیلم «یک دزدی عاشقانه» و «50 کیلو آلبالو» هم همین‌طور بود؛ بویژه از بازی در کار امیرشهاب رضویان خیلی لذت بردم و به من خیلی خوش گذشت. من و مهدی هاشمی هم خیلی با هم حال کردیم و خاطره همکاری خوب ما در نمایش «کرگدن» دوباره برایمان زنده شد. «یک دزدی عاشقانه» یک داستان شیرین و جذاب و نوستالژیک دارد با این هدف که نگاه و دریچه جدیدی را در سینمای کمدی باز کند. البته به نظرم اگر ریتم فیلم کمی تندتر بود، می‌توانست مخاطبان بیشتری را هم با خود همراه کند. بازی در «50 کیلو آلبالو» را هم دوست داشتم و همراه گروه لحظات خوبی با مانی حقیقی داشتیم. هرچند نقشم از پیچیدگی خاصی برخوردار نبود و چالشی برایم نداشت. با این حال برای کارگردان و تهیه‌کننده خوشحالم که مخاطبان از این فیلم استقبال کرده‌اند.

کارگردانی سینما

به کارگردانی سینما فکر می‌کنم، اما باید موقعیتش پیش بیاید. ضمن این که فیلم ساختن در سینمای ایران مراحل بسیار دشوار و پیچیده‌ای دارد و فرسایشی است. یکی دوباری هم دنبال این کار رفتم، اما همه چیز آن‌طور که باید پیش نرفت. پروسه فیلمسازی در اینجا طوری است که فقط درصد کمی به کارگردانی فیلم مربوط می‌شود و بیشترش دغدغه‌های مالی و چیزهای دیگر است که اساسا نباید ربطی به کارگردان داشته باشد. اما عملا می‌بینیم این‌طوری است و روی تمرکز و خلاقیت کارگردان، تاثیر منفی می‌گذارد. درچنین شرایطی شما باید با کسانی کار کنید که اصلا نمی‌دانید منظورشان چیست. من در روابط انسانی، آدم باهوشی هستم، اما در برخی لحظات دیگر مثل مواجهه با برخی تهیه کننده‌ها و مساله مجوزها، خبری از هوشم نیست و اصلا مناسبات اینجایی سینما را نمی‌فهمم. این درحالی است که به عنوان یک بازیگر همیشه رابطه خوبی با تهیه‌کننده‌ها داشته‌ام و تهیه‌کننده‌ها همواره با من خوش حساب بوده‌اند. اولا من سعی می‌کنم با آدم ناتو کار نکنم و دوم این که خیلی مراقبم. ضمن این که تهیه‌کننده‌ها، امثال ما را اذیت نمی‌کنند، چون اگر این کار را کنند، ما به ده نفر دیگر می‌گوییم و آنها سر کار آن تهیه‌کننده نخواهند رفت، چون می‌گویند فلانی پول آدم را نمی‌دهد. پیش آمده تهیه‌کننده‌ای روز آخر و موقع تسویه‌حساب به من بگوید 20 میلیون تومان تخفیف بده که این کار را هم از صمیم قلب کرده‌ام، اما هیچ‌وقت تهیه‌کننده‌ای پولم را نخورده است. البته حالا آن از صمیم قلبش را قُپی آمدم (می‌خندد)، ولی واقعا وقتی پی به صداقت تهیه‌کننده و وضعیت نامناسب مالی پروژه برده‌ام، این کار را کرده‌ام.

سفر

سفر را بسیار دوست دارم و هروقت کاری نداشته باشم، راهی سفر می‌شوم. از میان کشورهای خارجی هم، بیشتر از هر جایی به هند و تایلند می‌روم. ایرانی‌ها هم که تقریبا همیشه و همه‌جا حضور دارند، به محض دیدن من، محبت دارند و اظهار لطف می‌کنند. من هم در مسافرت‌های خارجی معمولا لباس‌های رنگارنگ و عجیب و غریب می‌پوشم. یک روز در یکی از خیابان‌های تایلند، خانمی که گوشه‌ای نشسته بود یکدفعه چشمش به من افتاد و شوهرش را که با فاصله کنارش ایستاده بود، با فریاد صدا زد و گفت: اکبر، اکبر! بیا این یارو رو نیگا کن، عین این مرتیکه... چیه اسمش؟ آییش! همان لحظه دیدم مائده (مائده طهماسبی، همسر آییش) از دور می‌آید، گفتم اگر الان مرا به اسم صدا بزند و بگوید فرهاد، آن زن واقعا متوجه می‌شود من آییش هستم و دردسر پیش می‌آید و طرف می‌خواهد بیاید عذرخواهی کند و این حرف‌ها. برای همین ما هم دویدیم و دررفتیم!

در ایران هم به جاهای زیادی می‌روم و هرجای این کشور زیبایی‌های خودش را دارد. به شمال هم زیاد می‌آیم، البته بیشتر به بابل می‌رویم که شهر مائده است. رامسر را هم به خاطر چشمه آبگرمش دوست دارم و هروقت فرصت کنم سری به آنجا می‌زنم. گیلان و بویژه بندرانزلی را هم خیلی دوست دارم. این جاده کندوان و چالوس را هم که یکی از زیباترین و باصفاترین جاده‌هاست، قدیم‌ترها زیاد می‌آمدم. با این که مناطق خشک و کویری و کوهستانی هم خوبی‌های خودش را دارد، اما اگر قرار باشد جایی را برای زندگی انتخاب کنم، این طبیعت سبز را بیشتر دوست دارم.

سقراط و مکبث در «چمدان»

بعضی‌ها از من می‌پرسند ضرورت اجرای نمایش «چمدان» چه بود که پس از 23 سال دوباره آن را در زمستان سال قبل و فروردین امسال روی صحنه بردم؟ من اصلا نمی‌فهمم ضرورت یعنی چه. بازیگری و کارگردانی شغل ماست و دوست داریم تئاتر کار کنیم. برای همین به متن‌های مختلف فکر می‌کنیم، البته روی صحنه بردن یک نمایشنامه به عوامل دیگری مثل سالن نمایشی و موقعیت هم بستگی دارد.

اول قرار بود نمایشنامه مکبث نوشته ویلیام شکسپیر را در سالن اصلی تئاترشهر روی صحنه ببرم، اما چون بخشی از پیشانی این سالن ریزش کرد و در قسمت زیادی از کار هم باید از بالابر استفاده می‌کردم، تصمیم گرفتم به خاطر قولی که به مدیریت تئاترشهر برای یک اجرا در این سالن داده بودم، نمایش دیگری را اجرا کنم. برای همین سراغ اجرای دوباره چمدان رفتم، ضمن این که مائده(همسر آییش) هم این نمایش را خیلی دوست داشت و یکی از دلایل مهم این اجرا هم خواست و علاقه او بود.

یک‌سالی هم می‌شود که نمایشنامه مکبث را دراماتورژی کرده‌ام و می‌خواهم با استفاده از گروه‌های رقصنده تئاتری، مفاهیم مختلف این اثر را به صورت فرم و حرکات موزون اجرا کنم. برخلاف نمایش‌های دیگر که قصه در سطح صحنه می‌گذرد، این کار در ارتفاع جریان خواهد داشت. اگر شرایط فراهم باشد و همه چیز طبق برنامه پیش برود، سال آینده مکبث را روی صحنه می‌برم. حالا که بحث تئاتر است، بگویم مثل این که قرار است سقراط باز هم اجرا شود. خاطرات خوبی از این نقش دارم و خوشحال می‌شوم باز هم آن را بازی کنم. از من می‌پرسند مثل این که خیلی با این نقش حال می‌کنید؟ من هم جواب می‌دهم، خب معلوم است. کدام بازیگر از یک فیلسوف پابرهنه شوخ طبع، بدش می‌آید؟ مگر نقش از این بهتر سراغ دارید؟

دکتر مصدق به روایت آییش

ساعت 18 این روزها، نمایشی در تالار وحدت روی صحنه می‌رود به نام «راپورت‌های شبانه دکتر مصدق» به کارگردانی اصغر خلیلی. نکته مهم درباره این نمایش، بازی فرهاد آییش به نقش دکتر مصدق است؛ آییش با بهره‌گیری از گریمی که او را بسیار شبیه این شخصیت مبارز و تاریخ‌ساز کرده، موفق شده با درک و تحلیل و اجرای درست، بخوبی زیر و بم نقش را پیش روی تماشاگر قرار دهد و او را به سال‌های دور و ملتهب ایران ببرد. همکارانم در بخش فرهنگ و هنر روزنامه جام‌جم، قصد دارند گفت‌وگویی تخصصی را درباره این نقش‌آفرینی با آییش انجام دهند که متن آن را بزودی در صفحه 16 خواهید خواند.

دیزی‌خوری

وقتی بیشتر از نیمه راه را طی می‌کنیم، عمو فرهاد آییش پیشنهاد می‌دهد دیزی بخوریم. اما این پیشنهاد از طرف کسی که گوشتخوار نیست، عجیب به نظر می‌رسد. برای همین، از آییش می‌پرسم، مگر گیاهخوار نیستید؟ می‌گوید: «آره، من گوشت و مرغ و غذاهای فست‌فودی نمی‌خورم و بیشتر غذاهای شرقی و دریایی می‌خورم که سبزیجات زیادی دارند. اما چند وقت پیش موقع تمرین حالم بد شد و به پزشک مراجعه کردم. او به من توصیه کرد هرازگاهی غذاهای گوشتی و مرغ هم بخورم. الان هم تا جایی که بتوانم، سعی می‌کنم غذاهای گوشتی و مرغ نخورم، دیزی را هم برای این می‌خورم که گوشتش خیلی واضح و آشکار نیست و خیلی به چشم نمی‌آید!»

وقتی آییش کنار یک دیزی سرا توقف می‌کند و از ماشین پیاده می‌شود، سه نفری که روی نیمکت جلوی این غذاخوری نشسته‌اند، با دیدن او گل از گلشان می‌شکفد. یکی از آنها بلافاصله می‌گوید: به به، آقایون هنرمندا! چند ثانیه بعد یکی از آن سه پس از چند لحظه فکر کردن و سرچ سریع ذهنی، اسم این هنرمند را به خاطر می‌آورد و با صدای بلند و شادمانه می‌گوید: فرهاد آییش، خیلی خوش اومدید.

عمو فرهاد هم در همه مدت، با کارگران این دیزی‌خوری و دیگر مشتری‌های آنجا با خوشرویی و مهربانی رفتار می‌کند. رفتاری که در طول مسیر و در کارگاه آموزشی بازیگری در چالوس هم ادامه پیدا می‌کند و حتی در پایان برنامه، آییش دلش نمی‌آید، هیچ‌کسی را ناامید به خانه روانه کند. آییش با انرژی و روحیه‌ای مثال‌زدنی و این خصلت خوب مردمداری، اجازه داد همه حاضران سالن که در میان آنها مردم و علاقه‌مندان هم دیده می‌شدند، با او عکس یادگاری بگیرند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها