بای بسم الله: برجسته است ، هم خطهایی که می کشد، هم طراحی هایش و هم دشمنانش اگر در عالم هنر داشته باشد جز این نمی گویند. اول کمی مصاحبه کردیم ، 3سال پیشتر بود در روزهای آخر اسفند.
کد خبر: ۹۲۱۱۶
سپس ناگهان حادثه ای برای من... و اکنون در میانه فروردین مصاحبه به کمالش رسیده است.
خیلی مشکله؛
وظیفه انسان بودن.
کافکا می گه ما محکوم به زنده بودنیم.
زنده بودن یعنی انسان بودن که خیلی سخته.
فالکنر هم می گه: زندگی را باید تاب آورد.
یعنی زندگی سخته.
زندگی را ساده می کند؛
تجربیات دیگران.
مرد خدا؛
خودش کاری نکنه که خودش رو سرزنش بکنه.
آن کسی که وقتی به خودش نگاه کنه ، لذت ببره و حتی تحسین کنه خودشو؛
این حق یه آدمیزاده که وقتی داره کار خوبی می کنه ، رضایتی را حس کنه که به همه چیز می ارزه.
صمیمیت چیه؛
صداقت و راستی.
جایی که خاطره هاتون نباشن یا همراهتون نیان؛
تصورش سخته.
تصور و تصویر شما از خودتون؛
براساس تجربیاتمون می تونیم زندگی کنیم. (زیاد بهش فکر نکردم)
لازمشون داریم؛
سلامت و هوشیاری.
زمان صراحت شما؛
همین الان که داریم با هم صحبت می کنیم.
شده از چیزی بترسین؛
هراس یه بخش از {زندگیه}...
واقعی ترین اتفاق یعنی مرگ. پس هراسم از اینه که کارهای باقیمانده ام رو سامون بدم ، اگرچه اکثر کارهام نیمه تموم می مونن.
ندایی که از همین افق به گوش می رسه؛
همیشه یه کسی به من می گه داره کم کم غروب می شه ، باید کم کم دست و پا تو جمع کنی و کارهای ناتموم رو انجام بدی.
چه وقت اهل محاسبه نیستین؛
کلا اهل محاسبه و پول و این چیزها نیستم.
پول را برای چه چیزی می خواین؛
زندگی کردن.
زندگی؛
یک روند طبیعیه اما دلخواه نیست.
بودن؛
اصولا بهتر از نبودنه.
این که خیام می گه ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز؛
بله با این اسباب بازی ها زندگی را می گذرانیم.
و هر چقدر بزرگتر می شیم؛
به اسباب بازی بزرگتری تبدیل می شیم.
در پایان؛
یا اسباب بازی ها را از ما می گیرند یا ما را از اسباب بازی ها جدا می کنند.
فلسفه «هر چی می دهند از ما می گیرند»؛
روند قشنگی نیست، اما طبیعیه.
کنش آدم عاقل در این زمان کوتاه؛
آدمی که کاری بکنه شایسته انسان.
کاری که شایسته انسانه؛
تاثیرگذار باشه، دستی را بگیره ، راهی را به اندازه توانایی خود باز بکنه برای بعدی ها که راحت تر زندگی را بگذرانند.
فاجعه؛
بخشی اش بی سوادی آدمهای اطرافمونه. ناآگاهی و جاهلی اونا که نمی دونن برای چی دارن زندگی می کنن.
فکر و ذکر چنین آدمایی؛
به فکر انباشتن پولن.
از اهداف فراموش شده تون؛
کسی که داره به جلو نگاه می کنه، هدفش جلوشه. می تونه مکث کنه ولی هرگز فراموش نمی شه.
ایران ؛
وطن ، مث مادرمونه ، دوستش داریم.
معلوم نیست؛
آینده.
هنرمندان معمولا پیشگویند؛
پیشگو هستند ولی غیبگو نیستند.
از امتیازات شماست؛
اصلا ناراضی نیستم و خوشحالم که دارم زندگی می کنم. دوستان خوبی دارم و کاری که دارم می کنم لذتبخشه ، هنوز به کار «آموختن» مشغول هستم.
تکرار طبیعت بی جان؛
می خواد به راز ذات و معناش برسه. آن هستی و ذات که هست ، ما را جذب می کنه وگرنه صورت ، چیزی نیست.
تعهد به...؛
به این چیزهایی که آدم احساس می کنه باید آنها را بگه.
ما چه وقت ایرانی می شیم؛
ما گم کرده تاریخیم. اعتقاداتمونو از دست دادیم ، چون می خواستیم اروپایی بشیم و حتی ایرانیت مان را از دست دادیم.
رویای تابلوهای شما؛
یک انعکاس اجتماعی یه.
رنگ سفید؛
روشنی.
رویای این رنگ؛
شاید خوشبختی... رهایی.
رنگ سرخ؛
فکر می کنم شقاوت... خشونته.
همه رنگها؛
رنگ را «بزک کاری می دانم.»
اگر نیاز داشته باشیم به رنگ؛
اگر آن را در زمینه سیاه بگذاریم شخصیت واقعی اش را نشون می ده.
رنگ سیاه؛
باهاش می تونیم بی ریا حرف خودمونو بزنیم.
خاصیتش؛
بیشتر دیده می شه.
اگه می تونستین بهشت را چه رنگی می کردین؛
باید سبز باشه چون مهربونی یه.
جهنم چی؛
سیاهه. چیزی توش معلوم نیست.
از سوالهای مدرسه؛
آیا درسها هم می تونن رنگ داشته باشن؛
خب ، انشا چه رنگی یه؛
احتمالا باید سبز باشه.
شیمی چه رنگی یه؛
باید ترکیبی از آبی و بنفش باشه.
جغرافیا چی؛ سفید نیست؛ هندسه ، ریاضی؛
اینا قرمزه.
از سایر تداعی رنگها؛
حتی آدما می تونن یه رنگی را در ذهن آدم القا کنن.
رنگ دایی؛
بچه ها این احساس را دارن / می گن دایی قرمزه یا سبزه.
خاله چی؛
اگه خاله مهربونی باشه سبز می شه.
مادر و پدر؛
سفید مثل فرشته ها. خواهرها و برادرها؛ همین طورند.
شده تابلویی چیزی بیشتر از شما بخواد؛
زمانی که چیزی نمی تونم بهش بدم ، دیگه تموم شده است. نمی تونم نه چیزی بهش بدم نه چیزی ازش کم کنم.
امضای پای یک اثر هنری؛
چیز خاصی نیست. به این خاطر که اسم و تاریخ کارمون باشه.
قاب خالی از تابلو؛
دوست دارم کاری کنم و در آن بذارم تا آن قابه معنی پیدا بکنه.
این قاب مثل چیه؛
آدمی که حرف نمی زنه، لاله.
اگه تابلوها زبون درازی کنن؛
اگر آدم ظرفیتش رو داشته باشه و تحمل کنه شاید از این درگیری چیزی به وجود بیاد.
اگه بومها اعتصاب کنن و نقش نپذیرند؛
فکر می کنم اینها شاید سبب کار بهتر می شود؛ طرف چیز دیگری برویم که بهتر بتواند جواب ذهنیت ما را بدهد.
اگه تابلوها از شما فرار کنن؛
وقتی تموم می شن مثل بچه ای هستن که می تونن پرواز کنن، خودشون برن و جای خودشان را پیدا کنن همین هم برای یک نقاش کافیه.
اگه قلم موها فرار کنن چی؛
به یک ابزار دیگه رجوع می کنیم (می گه: غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل / شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد.
الهام از شعر فارسی؛
نمی شه گفت الهام ولی تقویت می شه.... شعر سعدی را که می خوانم عاشق تر می شم به حدی که عاشقانه هاش انرژی داره.
اگر ناگهان ببینی تابلوها در آتلیه نیستن؛
بهش فکر نکرده ام.
اگر پرتره ها زنده بشن و بیان بیرون؛
احتمالا زنده هستن ، تا موقعی که روی دیوار هستن و ما بهشون نگاه می کنیم زنده هستن.
تابلوهای چیده شده روی هم در گوشه انبار؛
فرصتی برای خودنمایی فعلا ندارند... دارند فرصتی را در تنهایی می گذرانند، ولی در هر صورت حرفهایی هستن ، مثل کتاب بسته که محتوایش وجود داره.
دوای افسردگی؛
کتاب خواندن ، فرصتی برای ادامه کار.
چه چیزی اوقات آباد می کند؛
تنها نشستن گوشه آتلیه و کار کردن.
فرزندتان؛
بهانه حیاتمه.
دوست داشتین چکاره بشه؛
همون کاره ای که دوست داره.
خودش چی؛
می گه جز هنر هر کاری بی معنی یه.
آشنایی با همسر؛
توسط یکی از دوستان ، بعد از دانشجویی.
توصیف لحظه اول؛
دست خود آدم نیست یه دفعه نگاه دو تا آدم به هم گره می خوره.
قضاوت الان؛
زنها مثل همند. موجود متفاوتی اند نسبت به مرد.
پیش بینی هایتان از زندگی مشترک؛
بعضی درست بوده بعضی نه.
منفی هاش؛
بسادگی تفکیک نمی شه کرد.
کدام بیشتر بوده؛
نکات مثبت زیادتر بوده.
در کل؛
ازدواج را امر مثبتی می دانم.
قبل از ازدواج؛
بخش زیادی از فکرش صرف {اون یکی} جنس می شه.
بعد از ازدواج؛
به ورای ازدواج فکر می کنه. تبدیل می شه به چیزی که از ما تولید می شه.
یعنی؛
این خیلی مهمه ، چون زندگی معنا پیدا می کنه.
کار هنری یعنی؛
از خود زاده شدن... بهش می گن خلاقیت.
حس انجامش؛
احساس آرامش و رضایت.
سعادت؛
کسی که احساس می کنه به رویاش رسیده.
به رویاتون رسیدین؛
حس می کنم الان در رویاهام زندگی می کنم، خیلی راضی ام و شکایتی ندارم.
بی سعادتی / شقاوت؛
آزار رساندن به موجودات. ما به دنیا نیامده ایم که آزار برسونیم.
شباهت شما و درخت؛
باید درخت باشیم. اگه میوه نداشته باشیم، سایه خوبی باشیم.
فرق شما و درخت؛
درخت هم مثل ماست، اونم پیر می شه.
دانشجوی قدرنشناس؛
آدمی بیمار که شاخکهاش کار نمی کنه. مشکل داره که نمی تونه تشخیص بده.
شاخصه کار خوب؛
کار خوب داد می زنه. مثل آدمی که داره حرف راست می زنه ، معصومه.
اگه پرنده بودین؛
بالاخره به زادگاهمون بازمی گشتیم. الان هم پرنده هستیم.
یکی از فضیلت های انسان؛
رویاش رو هیچ کس ازش نمی تونه بگیره. با رویاش همه جا می ره باید خیلی از داشتنش خرسند باشه.
بچه ها؛
من عاشق بچه هام.
اگه این کاره نبودین؛
دوست داشتم مهدکودک داشتم.
وقتی آدم باهاشون زندگی می کنه؛
(موجودات پاکی اند) خودش هم پاک می مونه ، مثل اونا زندگی می کنه.
از رویاهای بچگی هاتون؛
رویام همیشه این بود که هرچی دلم خواست بتونم نقاشی کنم.
شده غرق بشین؛
خیلی... اتفاق می افته و لذت بخشه. وقتی سالم از کار می آی بیرون.
بیرون که می آی؛
می بینی غرق نشدی که هیچ ، یه چیزی هم فهمیدی.
شده تابلو شما را ببلعد؛
گاهی.
یا... تابلویی جهان را ببلعد؛
ابتدا گاهی این غرور به آدم دست می ده ؛ ولی وقتی فاصله می گیره می بینه آنچنان هم که فکر می کرده نیست.
آندرو واید؛
با وجودی که ظاهر کارش رئالیسته و خیلی ساخت و ساز کرده ؛ ولی ساختار و تفکر کارش مدرنه.
رامبراند؛
استاد مسلم هنر نقاشی ، بنیانگذار نقاشی مدرن... پرتره ای که کار کرده واقعا مدرنه ، هنوز هم ذاتش را نشان می ده ، هیچ کس جرات نمی کنه باهاش برابری کنه.
ادوارد هوپه؛
تقریبا به همان شکل واید.
فرانسیس بیکن؛
عشقش رامبراند بوده ، رامبراند را درو می کرده... خودش هم از نظر شخصیتی آدم پیچیده و متفاوتی بوده.
لوشرک ؛
از کم نظیرترین هنرمندان روزگار، طراحی آفیش هاش بسیار معروفه.
دومیه ؛
البته طنزی دارد توی کارهاش ، از نظر طراحی دستی قوی داشته.
لوسین فروید؛
چه جوری بگم... عمرش را گذاشته روی تجربه گذشته ها و سعی کرده یک نگاه نویی (معاصر) ارائه کنه.
دیوید هاگنی؛
یکی از نمونه های جنبشهای قرن بیستم اروپا.
اریک فروم؛
چیزی که انسان را به انحراف شدید می کشونه ، خود شیفتگی یه.
محسن وزیری مقدم؛
معلمی بسیار خوب و شریف.
کلانتری؛
کارش را عمیق نمی بینم ؛ یه نگاه توریستی داره. دهه 50بود از نقاشان موفق بود.
کمال الملک؛
کار آنچنان مثبتی انجام نداد.
علی محمد حیدریان؛
خیلی پیشتر از استادش (کمال الملک) از نظر جنم هنری خیلی جلوتر بود.
پرتره هاش از رامبراند و رنه وار؛
می تونه مطابق بهترین نمونه های نقاشی اروپا به حساب بیاد. هرچی دارم از این مرد دارم.
جواد حمیدی؛
از اساتید بسیار شریف و هنرمند ارزنده.
ازش چی یاد گرفتین؛
خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.
جهانتان در زمان دانشجویی چه رنگی بود؛
اون موقع فکر می کردم تا 30سالم بشه یک نقاش موفق می شم.
و... حالا چه رنگی یه؛
می بینم از 60و چند سال هم گذشته ام ؛ ولی هنوز به جایی که می خواستم در طراحی و نقاشی نرسیده ام.
اکنون؛
راه درازی مونده.
در لبه 40سالگی؛
خیلی مغرور بودم. احساس می کردم اگر می مردم ، کارهام چیزی نبود که ماندگار بشه ، کسی نبودم واقعا.
نشانه اش؛
کارهام داره معنی پیدا می کنه. مخاطب پیدا می کنه.
قضاوت دیگران درباره شما؛
بعضی ها می گن داره تکرار می کنه یعنی پس از این مهارت به کجا می خواد برسه.
نگرش دوباره به خود؛
معتقدم پروسه تحول طراحی (که دارم مطالعه می کنم) خیل طولانی یه و تغییر ظاهری و مشخصی درش به وجود نمی آد.
آن تغییر درونی را چه کسی می بینه؛
فقط هنرمندان حرفه ای این تحولات رو توش می بینن.
سهم شما در این تحول؛
سهم زیادی دارم در هموار کردن شیوه و راهی برای طراحی کردن معاصرانه.
یک رویای دست نیافته؛
خیلی خوشم می اومد کلکسیونی از گبه ، گلیم و قالیچه ها داشته باشم.
نقش این کلکسیون؛
بهم از نظر رنگ و فرم ، ایده می ده.
مینیاتورش (= نقاشی ایرانی)؛
مینیاتور را نمی فهمم ، زیاد نمی تونم با آن رابطه ای برقرار کنم جز یک کار تزئینی ، چیزی درش نمی بینم، حرفی برای گفتن نداره.
کاشی های مسجد امام؛
بسیار زیباست و به هویت ما کمک می کنه.
خوشنویسی؛
یک کار استثنایی یه در فرهنگ ما. کار بسیار مشکل و زیبایی است بیشتر فرهنگیه به نظر من تا هنری.
خط خوش داشتن؛
مثل این که از مزیت های یک انسان با فرهنگه.
نستعلیق؛
خیلی از دیدنش لذت می برم. نشونه فرهنگ بالایی یه ولی در هنرهای تجسمی سهم زیادی نداره.
ایرانی بودن و ایرانی ماندن در هنر؛
مطالعه می خواد در حالی که از رهاورد هنر اروپا استفاده می کنی ، نشون بدی که خودت ایرونی هستی.
سهم معماری در آثار شما؛
فکر نمی کنم چیز خاصی باشه.
مهمترین عناصر یک کار؛
طبیعت یا اجتماع پیرامون ، شیوه یا تکنیک متناسب کار، تفکری که باید در کار متجلی باشه.
کی خسته می شین؛
زمانی که احساس می کنم حرفی را که بهم فشار می آورده یا می خواستم ، زدم.
پس از خستگی؛
این خستگی رضایت بخشی یه.
توی نقاشی مثل اسمتون معتبرین؛
سعی می کنم.
منابع الهام؛
درختهای سپیدار، کوچه پس کوچه های خلوت اصفهان.
از شیراز چی توی ذهن شما مونده؛
صداقتی که بین مردمش وجود داره ؛ صاف و بی غل و غش.
تخت جمشید؛
وقتی می رم مبهوت می شم به گذشته. اینا کی بودن که طبیعت را مغلوب خودشون کرده بودن.
شاهچراغ؛
برای شیرازی ها رفتن به شاهچراغ یک رسمه.
از خصایص شیرازی ها؛
همه چی را سرجاش می ذاشتن، صله ارحام پرست. آدمهای کمک کن... در عین مدیستی ، مذهبی بودن.
دیگر شهرها؛
فکر می کنم همه شهرستان ها این جوری بوده که اینها از بین رفته
(تهرون) شهری برای زندگی؛
نمیشه گفت من نمی دونم.
یا... کشور؛
هیچ جا مثل گوشه آتلیه ام احساس راحتی نمی کنم.
این آتلیه اگر گوشه ای از صحرای آفریقا بود؛
آن هم فرقی نمی کرد ما یه جایی می خواهیم برای کار کردن و فکر کردن
اگر وسط نیوجرسی یا نیویورک بود چی؛
چه بهتر توی نیویورک بود که دیگه ایده ال بود در نیویورک همه چی وجود داره.
مثلا؛
کلاس های طراحی حرفه ای را بیشتر در آنجا گذراندم.
چنانچه جزیره ای در وسط اقیانوس بود؛
نه از اون تنهایی خوشم نمی آد، با مردم بودن بیشتر لذت داره.
چه جوری این مصاحبه رو تموم کنیم؛
اگه همین جوری که تا حالا گذشته، ادامه پیدا بکنه، شکایتی نیست.