او امسال وارد 61 سالگی شده و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش است. بناپور، بیش از 40 سال به گونهای با موجودات حیاتوحش منطقهاش انس گرفته که او را رفیق مارها و خزندگان میشناسند و سامانه تلفنی 118 میبد، شماره تلفن خانه او را در فهرست تلفنهای ضروری ثبت کرده است.
سالهاست مردم میبد او را میشناسند. اگر در این شهر بگویی خانه بناپور کجاست؟ میشنوی: میخواهید موزه حیاتوحش استاد و مارهای او را ببینید؟
این فرهنگی بازنشسته که بیاغراق، عاشق مارها و خزندگان است، مدتهاست غمگین است: «نمیدانم چرا نگاه مردم به حیاتوحش، به ویژه به خزندگان نگاهی خصمانه است و با دیدن بیخطرترین آنها هیچ فکری جز کشتن به فکرشان نمیرسد.»
شاید همین موضوع، اصلیترین بهانه برای ورود دوباره فرهنگی بازنشسته به مراکز آموزشی بود زیرا در حال حاضر این طبیعتشناس بومی با حمایت آموزشی از دانشجویان رشته محیطزیست و دانشآموزان مدارس، در ایجاد علاقه و انگیزه این عده نسبت به گونههای جانوری منطقه به ویژه خزندگان در قالب مظلومان حیات وحش، گام بزرگی برداشته است. او بدون دریافت هیچ کمکی، از لانهسازی برای پرندگان گرفته تا شناسایی خزندگان خطرناک و بیخطر به دانشآموزان آموزش میدهد تا ضمن بالا بردن آگاهی آنها کاری کند که نسبت به حفظ محیطزیستشان حساس باشند.
بناپور آنقدر خاطرههای خوش از طبیعت و مردمی که از او کمک خواستهاند، دارد که بیمهری برخی از مسئولان را برای حمایت نکردن از فعالیت خیرخواهانهاش از یاد برده است. خانه او موزهای است که گردشگران داخلی و خارجی بسیاری را به خود جلب کرده و بدون شک به یکی از جاذبههای میبد تبدیل شده است.
از لهجهای که مارها را دوستداشتنی میکند تا افعیای که ماهی شد!
لهجه شیرین این فرهنگی بازنشسته میبدی، وقتی از فواید مارها و خزندگان صحبت میکند به اندازهای در کنارآمدن با آنها موثر است که تا به خودت بیایی میبینی یکی از آنها را در دست داری!
خانواده این خزندهشناس میبدی هم در دوستداشتن مارها و خاردمها دست کمی از خود او ندارند. همسر بناپور نیز مثل خودش فرهنگی است. او از همان ابتدا علاقهمندی شوهرش به مارها را درک کرده و پس از این که فرزندانشان به دنیا آمدهاند به گونهای تربیتشان کردهاند که به حضور مهمانان ناخوانده در خانه عادت کنند. اما علاقه خانواده نسبت به خزندگان دلیلی بر این نبوده که تازهدامادشان هم به رژه آنها در اتاق علاقهمند باشد! استاد مارشناس وقتی خاطراتش را تعریف میکند، از ته دل میخندد: «داماد بزرگم اوایل ازدواجشان یک شب به خانه ما آمد. مشغول تماشای تلویزیون بود که ناگهان ماری را در آستانه در اتاق دید. بیاختیار فریاد مار! مار! مار! را سرداد. چارهای جز این نداشتم که به او بگویم خانه من چنین شرایطی دارد. البته او از علاقهمندان حرفهای مار شده است. خاطره شیرین دیگرم، مربوط به قناتی در مهریز است. مطبوعات محلی خیلی به آن پرداختند و تا مدتها ماجرای قنات زبانزد مهریزیها شده بود. مقنیان این قنات، حین کارشان متوجه افعی درشت اندامی در آبهای قنات شده بودند. هیچ کس جرات ورود به قنات را نداشت و چون مرا پیدا نکرده بودند، مسئولان تصمیم گرفتند از یزد و تهران نیرو بیاورند. همین که از ماجرا با خبر شدم اعلام آمادگی کردم و به سمت مهریز راه افتادم. مردم کنار چاه قنات جمع شده بودند. هیچ کدام از مقنیها هم حاضر نمیشدند با من داخل قنات بیایند. سرانجام بعد از کلی صحبت کردن یکی از آنان به این شرط که فاصله طولانی با من داشته باشد، پذیرفت مرا همراهی کند. داخل شدیم. ابتدا خبری از مار نبود اما بعد از چنددقیقه متوجه حرکت شدید یک موجود در آب قنات شدیم. همراه پا به فرار گذاشت و بیرون رفت. من ماندم و آن موجود. بعد از کلی تلاش ماهی غولپیکری به جای افعی ظاهر شد. تا زمانی که ماهی را با خودم به سطح زمین برسانم، مقنی داستان درگیری من و افعی را برای مردم تعریف کرده بود و آتشنشانی و اورژانس برای خارج کردن جسد من از قنات و گرفتن افعی به محل عازم شده بودند اما در همان گیر و دار من و ماهی بیرون آمدیم.»
خاطرات بناپور، تمامی ندارد. دستکم هفتهای دوبار زنگ خانهشان برای کمک به صدا درمیآید زیرا به خاطر کویری بودن منطقه، حضور خزندگان غیرطبیعی نیست. مثلا دوماه پیش ماری در زیرزمین خانهای جاخوش کرده بود که جهیزیه نوعروسشان در آن بود: «هیچ کس حاضر نشد مرا در زیرزمین همراهی کند. تمام جهیزیه را به حیاط آوردم اما فکر میکنید مار کجا بود؟» و بعد خندهای ریز تحویلمان میدهد: «داخل گلدان تزئینی عروس خانم جا خوش کرده بود.
معلم ماردوست، زمانی که 12 سال بیشتر نداشت، در مقطع ابتدایی کنار یک دیوار در حال درس خواندن بود که متوجه ماری در سوراخ پشت دیوار شد. «وقتی مار بیرون آمد آن را گرفتم. ناگهان به دور دستم پیچید. در حالیکه ترسیده بودم با همان حالت به سمت خانه دویدم. ولی ترسم را نشان ندادم. همه تشویقم کردند. بعدها متوجه شدم ماری که به دستم پیچید، شترمار بود. از آن زمان به مارها و خزندگان علاقهمند شدم.
به اعتقاد این فرهنگی بازنشسته، مارها نهتنها برای انسان خطرناک نیستند، بلکه برای طبیعت و زندگی آدم هم بسیار مفیدند. آنها عامل از بین بردن موشها و حشراتی هستند که به مزارع کشاورزی آسیب میزنند. این روزها در کشور چین از مارها برای تشخیص زلزله و پیشگیری از آسیبها استفاده میشود. زیرا به سرعت، لرزش را میشناسند و اگر مارمولکی در چند متری آنها حرکت داشته باشد، لرزش ناشی از حرکتش را احساس میکنند.
بناپور نمایشگاههای متعددی برای آگاهی مردم برپا کرده و بدون هیچ چشمداشتی در این زمینه فعالیت داشته است: «از هزینههای زندگی شخصی خود و همسرم در این راه خرج کرده و در این زمینه با اکثر دانشگاهها همکاری داشتهام. با همکاری اداره و مسئولان محیط زیست نیز برای آگاهی زیستمحیطی اغلب مردم اقداماتی انجام دادهایم. شاید از لحاظ مادیات کمبودهایی داشته باشیم، ولی همه ارزشها در مادیات خلاصه نمیشود. همینکه دانشآموزان و دانشجویان به منزل ما میآیند و در این زمینه آگاهی لازم را کسب میکنند برای من که بیشتر وقت و زندگیم را در بیابان و به این کار اختصاص دادهام، ارزش و افتخار است. ساکنان میبد باید بدانند بیشتر مارهای این منطقه سمی نیستند و نباید تحت تاثیر تبلیغات منفی و باورهای غلط قرار بگیرند.»
او با اظهار خوشحالی از این که تلاشهایش در میبد موجب شناخت بیشتر مردم از مارها شده، میگوید: «در حال حاضر، بیشتر افراد مار سمی را از غیرسمی تشخیص میدهند و حاضر به کشتن بسیاری از آنها نیستند. البته باید بگویم آموزشهای من در بازدیدهای عمومی افراد، آموزش تخصصی نیست زیرا ضرورتی ندارد که مردم بدانند قلب مار سه حفره دارد یا چهار حفره!»
فرهنگی بازنشسته شیرین لهجه، برای شناخت حیاتوحش منطقه به افراد، از هیچ کمکی دریغ ندارد. منزل او موزهای ارزشمند از گونههای جانوری متنوع منطقه است. وی نخستین فرد در میبد است که موفق به دریافت مجوز تاکسیدرمی شده و اغلب حیواناتی که تاکسیدرمی کرده، حیواناتی در حال تلف شدن بودهاند زیرا به شدت با شکار مخالف است و همواره برای حفظ محیط زیست منطقهاش تلاش میکند. به میبد که رفتید حتما از موزه خانگی بناپور بازدید کنید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم