حسرت ابدی

«کجا بودی تا حالا؟» این جمله را «فرهام» در حالی که عصبانیت از سرو رویش می‌بارید، گفت و سپس صدای برخورد دستش با صورتم سکوت خانه را شکست. مادرم هراسان از آشپزخانه بیرون آمد و میان من و فرهام ایستاد و گفت: «رفته بود جشن تولد دوستش. از من اجازه گرفته بود. نصفه شبی سرو صدا راه نندازید.»
کد خبر: ۹۱۵۴۶۲

هنوز حرف مادر تمام نشده بود که فرهام انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید به سوی مادر گرفت و گفت: «شما دخالت نکن. شما باعث شدی این دخترچشم سفید، این قدر گستاخ و پررو باربیاد. نگاهی به ساعت بنداز. آخر کدوم دختر درست و حسابی این موقع شب برمی گرده خونه؟ این همه ازش حمایت نکن مادر. تا کی می‌خوای یه ماله دستت بگیری و پشت سرش راه بیفتی و گند کاری هاش رو ماله بکشی؟ شما کار نداشته باش و بذار من آدمش کنم. بعد از پدر، من مرد این خونه‌ام و نمی‌ذارم این دختر چشم سفید آبرو و حیثیت خانواده‌مون رو ببره!»

حرصم از حرف‌ها و اولدوروم، بولدوروم کردن‌های فرهام درآمده بود. با خشم گفتم: «نگاه کن تو رو خدا، ببین کی داره از آبرو و حیثیت حرف می‌زنه؛ آقا فرهامی که صد تا دوست دختر داره و تا حالا هر خلافی که فکرش رو بکنی کرده. بهتره اول به فکر خودت باشی داداش من، اول خودت رو اصلاح کن و بعد دیگران رو نصیحت کن! بعدشم، تو که ادعا می‌کنی مرد خونه‌ای و نمی‌ذاری آبروی پدر به باد بره، توی این چهارماهی که بابا مرده به احترامش کدوم یکی از کارای زشتت رو گذاشتی کنار؟»

همچنان گرم پرخاشگری بودم که یکباره مشت محکم فرهام روی استخوان گونه‌ام فرود آمد و نقش بر زمینم کرد. فرهام بی رحمانه مرا زیر مشت و لگد گرفته بود و مادر هرچه می‌کرد نمی‌توانست او را آرام کند و مرا از دستش نجات بدهد.

سرانجام زیر ضربات سهمگینی که فرهام بر سرو صورت و بدنم فرود می‌آورد، از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم و چشمانم را باز کردم، تمام بدنم درد می‌کرد. مادر سرم را روی پایش گذاشته بود و با هول و هراس نگاهم کرد و سعی می‌کرد به زور آب قند به خوردم بدهد.

مادر چشمان نیمه بازم را که دید، در حالی‌که موهایم را نوازش می‌کرد گفت: «این همه سر به سر داداشت نذار. هرچی باشه مرد، روی خواهرش تعصّب داره. آخه تو هم مقصری دیگه. واسه این که حرصش رو دربیاری، باهاش لج می‌کنی. چند بار بهت گفتم داداشت امشب زود میاد خونه، برو به دوستت تبریک بگو و کادوی تولدش رو بده و قبل از اومدن داداشت برگرد، اما تو چی‌کار کردی؟ واسه این‌که حرصش رو دربیاری تا اون موقع شب خونه دوستت موندی.»

سرم بشدت درد می‌کرد. حوصله بحث با مادر را نداشتم چون می‌دانستم سعی می‌کند با توجیهات الکی رفتار فرهام را موجه جلوه بدهد، برای تسکین درد درونم، پلک‌هایم را روی هم گذاشته و آرام آرام گریه کردم.

از هنگامی که خود را شناختم به تبعیضی که پدر و بویژه مادرم میان من و برادرم فرهام قائل می‌شدند، پی بردم. فرهام نور چشم والدینم بود و آنها به او با وجود این‌که یک‌سال از من کوچک‌تر بود، به گونه‌ای احترام گذاشته و فرمایشات ریز و درشتش را انجام می‌دادند که انگار نه انگار من هم در آن خانه هستم.

در این میان، فرهام هم که با پشتگرمی و حمایت پدر و مادرم حسابی دور برداشته بود، به هر نحوی که دلش می‌خواست رفتار می‌کرد و پدر و مادرم نیز همیشه، حق کوچک‌ترین اعتراضی را به رفتارهای او نداشتند و در خانه ما بهترین خوراکی‌ها، بهترین لباس‌ها، بهترین جای خواب و... برای فرهام بود.

پدرم که مردی مهربان و کارگر بود، باید کار می‌کرد و پول توجیبی پسر مفتخورش را هر ماه سرموقع می‌داد تا جنجال به پا نکند.

من که در آن خانه و برای پدر و مادرم «این دختره» بیش نبودم، حال و روزم این بود و در خانه هیچ حق انتخابی نداشتم. من در چنین شرایط بدی بودم که تبدیل به یک دختر منزوی و گوشه گیرشدم؛ دختری که وجودش پر از عقده‌های حقارت بود. با وجود این امّا درسم را خوب خواندم و تنها امیدم به این بود که سرانجام دانشگاه قبول شوم وبه هرشکل ممکن از زندانی که فرهام برایم ساخته فرار کنم.

اوضاع به همین شکل ادامه داشت تا این‌که فرهام به سربازی رفت و از خوش‌شانسی‌ام قبول شدنم در دانشگاه مصادف با نبودن او در خانه شد. پدرم که تا حدودی به زیاده‌روی‌های فرهام در سختگیری‌هایش نسبت به من پی برده بود، اجازه داد در دانشگاه ثبت‌نام کنم در حالی‌که مادرم به جای این که به دلیل قبولی دخترش در دانشگاه سراسری خوشحال شود، تنها گفت: «اگرفرهام بیاد مرخصی و بفهمه، بیچاره مون می‌کنه. یادمه چند بارکه توی دستت کتاب دیده بود، به من گفت دوست نداره خواهرش بره دانشگاه.»

حق با مادر بود چون فرهام وقتی که برای مرخصی میان دوره به خانه آمد و از قبولی من در دانشگاه باخبرشد، قیامتی به پا کرد و در نهایت از آنجا که پدر این بار جلویش درآمده بود، کوتاه آمد و روزی که داشت به پادگان بازمی گشت به من گفت: «چون بابا اصرار داشت کوتاه آمدم وگرنه قلم پات رو می‌شکستم. خوب حواست رو جمع کن ببین چی می‌گم. فکر نکن رفتم راه دور و از همه جا بی‌خبرم. خودت می‌دونی چقدر دوست و رفیق و آشنا دارم. اگه دست از پا خطا کنی، میام سرت رو می‌ذارم لب همین باغچه و گوش تا گوش می‌برم.»

حرف‌های فرهام تمام که شد، مادر نگاهی به من انداخت و در حالی‌که سرش را تکان می‌داد، گفت: «آره دیگه دخترم، باید به حرف برادرت گوش بدی و کاری نکنی که عصبانی بشه.»

دیگر با نبود فرهام در خانه نفس راحتی می‌کشیدم، زیرا او با رفتارهایش اعتماد به نفسم را آن‌قدر پایین آورده بود که گاهی در دانشگاه سوژه خنده همکلاسی‌هایم می‌شدم. از همان روزها بود که تصمیم گرفتم به هرشکلی که شده از زیر سلطه فرهام برای همیشه بیرون بیام و اجازه ندهم در زندگی‌ام دخالت کند وبه جای من تصمیم بگیرد.

دوران سربازی فرهام که تمام شد، بار دیگر خانه مان به یک میدان جنگ تمام عیار تبدیل شد. او که کار و باری نداشت و تمام روز بیکار بود، هرروزمن را تا دانشگاه می‌برد و گاهی ساعت‌ها منتظر می‌ماند تا کلاس‌هایم تمام شده و با هم به خانه بازگردیم.

من که توانایی‌هایم را شناخته بودم، نمی‌خواستم دیگر تحت هیچ شرایطی مثل گذشته تحت کنترل و نظارت فرهام باشم.

راستش دلم می‌خواست به نوعی به مادرم هم بفهمانم که دیگر آن دختر بچه سابق نیستم. دلم می‌خواست به مادرم نشان بدهم که من هم مثل فرهام هرکاری که بخواهم می‌توانم انجام بدهم و هیچ‌کس هم نمی‌تواند جلو دارم باشد.

فرهام بیشتر روزها غروب از خانه بیرون می‌رفت و گاهی شب‌ها نیز به خانه نمی‌آمد. من هم برای این که بزرگ شدن و شخصیت داشتنم را به والدینم اثبات کنم، با رفتن او بر خلاف نظر پدر و مادرم از خانه بیرون زده و پیش دوستانم می‌رفتم.

یک شب که سیاهی‌اش روی زندگی‌ام ماند، پدرم خوابید و دیگر بیدار نشد. همان موقع بود که به خودم قول دادم برای خاموش کردن شعله‌های آتش حقارت وجودم مثل فرهام بشوم.

به همین دلیل تا فرهام از خانه بیرون می‌رفت، من نیز شال و کلاه کرده و بیرون می‌زدم. از این مهمانی به آن مهمانی. روزی پرستو دوستم زنگ زد و بازهم خبریک مهمانی درست و حسابی را به من داد و از من خواست که باز هم با او به مهمانی شبانه بروم.

من نیز خدا خدا می‌کردم آن شب فرهام به خانه نیاید تا من هم بتوانم بار دیگربه مهمانی بروم که همین‌طور هم شد. همین که مادر با فرهام تماس گرفت و او گفت که شب به خانه نمی‌آید، فوری آماده شدم و به خانه دوستم رفتم.

در مهمانی غرق در شادی بودم که ضربه محکمی به صورتم خورد و نقش بر زمین شدم. از شانس بد من آن شب برادرم هم در آن مهمانی بود. دانیال وقتی دید که من زیر مشت و لگد فرهام هستم به کمک آمد. او چند بار به من ابراز علاقه کرده بود. ضربه مشت فرهام به سرم، دوباره بی‌هوشم کرد.

چند روز بعد پس از این که از بیمارستان مرخص شدم وبا مادرم به خانه بازگشتم با دیدن پارچه‌های مشکی و آگهی فوت برادرم بر سر در خانه دریافتم، فرهام بر اثر ضربات چاقوی دانیال از پا درآمده و در دم فوت کرده و دانیال نیز توسط پلیس دستگیر و تا اجرای حکم قصاص روانه زندان شده است.

اگرچه برادرم با من رفتار بدی داشت ولی نمی‌دانم چرا با شنیدن خبر مرگش، ناباورانه بغض راه گلویم را گرفته و اشک از چشمانم به سوی یک عذاب ابدی، سرازیر شد.

اکنون سالیان سال است که از ماجرای تلخ زندگی من گذشته و مادرم فوت کرده و دانیال نیز قصاص شده، اما آنچه هنوز هیچ‌گاه از ذهن و یادم پاک نشده، همان حسرت ابدی است که تا پایان عمر در صفحه سرنوشت نامبارکم زندگی‌ام به ثبت رسیده و هرگز راه فراری از آن نیست.

هشدار

نظر کارشناس روان‌شناسی، مشاوره و مدد کاری اجتماعی: یکی از بدترین تفاوت‌هایی که می‌تواند از سوی والدین نسبت به فرزندان​شان اعمال شود، تفاوت‌های جنسیتی محسوب می‌شود. متاسفانه برخی خانواده‌ها به خاطر نداشتن آگاهی برعکس توصیه‌های دین اسلام و همه کارشناسان امور خانواده، بین فرزندان پسر و دخترشان تفاوت قائل می‌شوند.

در این گروه از خانواده‌ها، پسرها دارای ارزش بیشتر بوده و حتی از فرزندان دخترشان توقع دارند، نسبت به برادر یا برادرانشان حرف​شنوی داشته و تابع نظرات آنها باشند. تفاوت قائل شدن از این منظر بسیار نادرست و مورد انتقاد است، چراکه فرزندان در جنسیت خود هیچ نقشی ندارند و نگاه تبعیض‌آمیز نسبت به فرزند دختر نه تنها از لحاظ تربیتی و روان شناسی تاثیرات منفی و غیرقابل جبرانی در دختران ایجاد می‌کند، بلکه از لحاظ آموزه‌های دینی والدینی که چنین نگاهی دارند، گناهکار محسوب می‌شوند.

متاسفانه چنین نگاهی می‌تواند به همان اندازه که در دختران خانواده ضعف در اعتماد به نفس ایجاد کند، می‌تواند با بخشیدن اعتماد به نفس کاذب در فرزندان پسر، راه‌های رسیدن به موفقیت را برای آنها سد کند.

سید مجتبی میری هزاوه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها