مادربزرگ ، عید ماست

بوی شیرینی های دستپخت مادربزرگ توی تمام کوچه پیچیده . دلم برای شیرینی های کشمشی و گردویی که برای عید می پزد، لک زده است.
کد خبر: ۹۱۳۶۸
می دانم مادربزرگ ، امسال هم مثل هر سال برای تک تک نوه هایش تخم مرغ رنگ کرده و برای پسرها و دخترهایش ، سبزه کاشته است.
مادربزرگ ده،پانزده روز مانده به عید، شروع می کند به خانه تکانی. همه جا را برق می اندازد.
تک و تنها، آب حوض را خالی می کند و ماهی های قرمز توی حوض را می اندازد توی تنگ بلور؛ هفت ماهی به نشانه هفت نوه. هر بار که به سراغش می رویم و به او می گویم : «عزیزجون ! تنهایی کار نکن ، بگو بیاییم کمکت.»
لبخندی می زند و می گوید: «این طوری بهتره. توی تنهایی هام ، یاد قدیمها می افتم.» و بعد لبخندی زیبا، پهنه صورتش را می پوشاند. گاهی وقتها هم شروع می کند به تعریف خاطراتش ؛ خاطراتی از چهارشنبه سوری ، عید و...
مادربزرگ اهل یکی از روستاهای لرستان است. وقتی از عید و چهارشنبه سوری و سیزده به در صحبت می کند، گل از گلش می شکفد، مخصوصا زمانی که یک عالمه گوش شنوا دوروبرش باشد. مادربزرگ می گوید: «چهارشنبه سوری ها خیلی سرمون شلوغ بود. از صبح سه شنبه مشغول تدارک برنامه های عصر می شدیم.
غروب نشده ، مردهای جوون ، اسبهاشونو زین می کردن تا نمایش سنتی شب چهارشنبه سوری رو اجرا کنن . شب که می شد، توی هر گوشه از ده ، کپه کپه آتیش روشن می شد. اون موقع ها از این بمب و نارنجک هایی که حالا بچه ها باهاشون بقیه رو می ترسونن خبری نبود.
اصلا کسی دوست نداشت بقیه رو اذیت کنه. وقتی اومدیم تهرون ، سال اول برادرهام رفتن و از بیابونای اطراف ، بوته های خار جمع کردن.
شب که شد، بوته های خشک شده و اسباب اثاثیه کهنه و شکسته ای رو که بعد از خونه تکونی بیرون گذاشته بودیم ، روی هم تلنبار می کردیم و آتیش راه مینداختیم به چه بزرگی. بعد هم از روی آتیش می پریدیم و می خوندیم : «سرخی تو از من ، زردی من از تو.»
می پرسم : «مادربزرگ! فالگوش چی؛ فالگوش هم وامیستادین؛» غش غش می خندد و می گوید: «آره... همیشه هم کسی که می گذشت یه حرفهایی می زد که باعث خنده می شد.»
می پرسم : «قاشق زنی چی؛» سرش را تکان می دهد و می گوید: «چادر سر می کردیم و یواشکی ، بدون این که شناخته بشیم ، می رفتیم در خونه همسایه ها واسه قاشق زنی و وقتی برمی گشتیم ، یک عالمه شیرینی ، شکلات ، نقل و حتی پول بهمون می دادند.»
امسال چهارشنبه سوری ، تمام نوه ها، مثل هر سال توی خانه مادربزرگ ، جمع هستند. همه می دانند که مادربزرگ مثل هر سال یک عالمه آجیل ، میوه ، شیرینی و یک کپه کوچک چوب خشک وسط حیاط، منتظر ایستاده است.
هنگامی که اولین ستاره شامگاهی شروع به چشمک زدن می کند، همگی آن کپه کوچک چوب را روشن می کنیم و با هم می خوانیم : «سرخی تو از من ، زردی من از تو.»
مادربزرگ ، سروصدای ما را که می شنود و شوخی کردن و خندیدن ما را که می بیند، می خندد و با گوشه چارقدش ، اشکی را که می خواهد از گوشه چشمش روی گونه های چروکش بریزد، پاک می کند و با آن صدای مهربان ، مثل همیشه می گوید: «بچه ها! مواظب همدیگه باشین.»
کنده های چوب که می سوزند و تمام می شوند، مادربزرگ به بچه ها ماموریت می دهد که خاکسترها را جارو کنند و هر بار قرار می شود که یکی از نوه های مادربزرگ ، خاکسترها را بیرون ببرد. بچه ها همراه مادربزرگ ، او را دوره می کنند و یکصدا می پرسند: «کجا می ری!»
مامور بردن خاکسترها جواب می دهد: «کوچه» می پرسند: «چی چی می بری؛» جواب می دهد: «درد و بلای اهل خونه.»
او از خانه بیرون می رود و در را پشت سرش می بندد. وقتی خاکسترها را در کیسه ای که مادربزرگ به او داده می ریزد، در را می کوبد و این همان زمانی است که همگی ما پشت در منتظر می مانیم تا در را به رویش باز کنیم.
اول از او می پرسیم : «کی هستی؛» و او نامش را می گوید. می پرسیم : «از کجا اومدی؛» می گوید: «از عروسی» می پرسیم : «چی چی آوردی؛» و او می گوید: «تندرستی» و بعد در را باز می کنیم تا او وارد خانه شود.
بعضی از سالها که حال مادربزرگ ، بهتر و به قول خودش ، دماغش چاق است ، کوزه ای را که کمی زغال به نشانه سیاه بختی ، کمی نمک به نشانه شوری چشم و یک سکه بی ارزش داخلش گذاشته ، به کوچک ترین نوه اش که من باشم ، می دهد تا آن را از بالای پشت بام به وسط حیاط پرت کنم ، او همیشه قدیمی ترین و کهنه ترین کوزه اش را انتخاب می کند.
آن وقت همه بچه ها یکصدا می پرسند: «چی بود شکستی ؛» و من جواب می دهم : «قضا و بلا» می پرسند: «توی کوزه چی بود؛» و من می گویم : «غم و غصه».
شب که می شود، همه دورتادور مادربزرگ می نشینیم تا شیرینی و آجیل چهارشنبه سوری بخوریم و به خاطرات او گوش بدهیم. نزدیک عید که می شود، جنب وجوش عجیبی توی خانه مادربزرگ به چشم می خورد.
پنجشنبه آخر سال ، روزی است که تمام دخترها و عروسها در خانه مادربزرگ جمع می شوند. حلواهای مادربزرگ ، حرف ندارد. او صبح زود از خواب بیدار می شود و «حلواپزان » راه می اندازد.
پس از آن که حلوا پخته شد، آن را بین اهالی محل پخش می کند. کار پخش کردن حلواها به عهده نوه های کوچک اوست. گاهی وقتها هم که حالش خوب است و از درد پا شکایتی نمی کند، قسمتی از حلوای پخته و آماده را برمی دارد و برای زیارت اهل قبور به بهشت زهرا می رود و بقیه حلوا را آنجا پخش می کند.
از مادربزرگ می پرسم: «عزیزجون! چرا ظرفهای حلوا رو نمی شورین و میذارین برای روز بعد؛» می خندد و می گوید: «عزیزکم! این یه رسم قدیمیه. از قدیم می گفتند که ارواح در گذشتگان توی این روز خاص ، آزادن و به خونه هاشون سرمی زنن. اونا وقتی می بینن که همه جا تروتمیز شده و براشون خیرات دادیم ، خوشحال می شن و برای اهل خونه ، از خدا برکت می خوان.»
سفره هفت سین مادربزرگ ، برای خودش حکایتی است! او سفره ترمه قدیمیش را پهن می کند و سبزه و سیر و سماق و سرکه و سمنو و سیب و اسپند و گل و میوه و شیرینی و ماهی قرمز و قرآن و آیینه قدیمی خانوادگی و عکس پدربزرگ را با دقت و آرام می چیند.
او از عدد هفت و ویژگی های آن در فرهنگ ایران زمین ، قصه های قشنگی را نقل می کند و می گوید: «هفت سین نشونه سعادت ، سیادت ، سلامت ، سپیدروزی ، سرافرازی ، سخاوت و سربلندیه.»
روز اول سال نو، همه توی خانه مادربزرگ جمع می شویم . او همیشه دوست دارد که همه عزیزانش در اطرافش باشند و هیچ وقت یادم نمی آید که تبریک تلفنی ، کارتی یا بدتر از آن ، اینترنتی را تبریک حساب کرده باشد. وقتی سال تحویل می شود و ماهی های تنگ بلور بالا و پایین می پرند و نارنج ، توی کاسه سفالی آبی می چرخد، خان دایی دعای تحویل سال را می خواند: «یا مقلب القلوب و الابصار! یا مدبر اللیل و النهار! یا محول الحول و الاحوال ! حول حالنا الی احسن الحال.»
ما بچه ها معنی تک تک کلمات را نمی فهمیم ، اما می دانیم که مادربزرگ و خان دایی ، بهترین چیزها را برای همه آرزو می کنند. بعد نوبت به روبوسی و عیدی گرفتن می رسد و ما بچه ها، دلمان غنج می زند که ببینیم مادربزرگ به ما چه می دهد.
عیدی های مادربزرگ با دیگران فرق دارد. او همیشه با تخم مرغ های نقاشی شده اش ، ما را غافلگیر می کند. نقاشی هایی که بیشتر شبیه تابلو هستند. این نقاشی ها به قدری زیبا هستند که ما هیچ کدام دلمان نمی آید تخم مرغ ها را بشکنیم و بخوریم.
و بعد صدای زنگ در خانه مادربزرگ می آید که آن قدر مهربان است که همسایه ها دلشان نمی آید جای دیگری بروند و قبل از این که برای دید و بازدید به خانه اقوامشان بروند، ابتدا پیش او می آیند. مادربزرگ ، برکت محله است!

زهرا رضایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها