در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولیو سیگار کشیدن را شروع کرد و در طول ماه بارها از حساب پسانداز خود برداشت میکرد. هر روز بعدازظهر چند ساعت را صرف لباس پوشیدن میکرد و اغلب با اتوبوس به کافههایی در استراتفورد میرفت. سیگار کشیدن شدید و استفاده بیش از اندازه از مشروبات الکلی باعث شده بود او فردی شناخته شده در کافههای قدیمی شهر باشد. او اواخر شب یا صبحگاه با تاکسی به محل زندگی خود بازمیگشت. بنابراین زمانی که در نیمه شب 23 آوریل 1954 به خانه بازنگشت، جای تعجب زیادی برای کسی باقی نگذاشته بود. آن شب، سیصد و نودمین سالگرد تولد ویلیام شکسپیر بود و تمام شهر در حال جشن گرفتن بودند. سالن تئاترشهر در حال اجرای یکی از نمایشهای شکسپیر بود و تمام رستورانها و کافهها هم مملو از جمعیت بود. اولیو آن شب ساعت 8 و 15 دقیقه با اتوبوس به استراتفورد رفت. اولین تماسش از هتل اسب سرخ بود که نشان میداد تا ساعت 9 شب در آنجا حضور داشت. او در چند کافه دیگر نیز مشاهده شد. بنا به گفته یکی از افراد حاضر در این کافهها، او به قدری مست بود که تعادل نداشت.
باربر هتل اسب سرخ گفت یک بار دیگر و در ساعت 11 و 45 دقیقه شب او را در خارج از هتل دیده است. این باربر، آخرین فردی بود که که اولیو را زنده دیده بود. صبح روز بعد، باغبان کلیسای ترینیتی که در مجاورت رودخانه قرار داشت، متوجه شد سنگ یکی از قبرها ناپدید شده است. در کنار همان قبر، یک عینک و یک جفت کفش زنانه قهوهای رنگ روی زمین افتاده بود. در عرض چند ساعت، پلیس جنازه اولیو را در رودخانه در حالی پیدا کردند که همان سنگ قبر گمشده به پایش بسته شده بود. علائم روی بدنش نشان میداد که او خفه شده است.
در دفترچه یادداشت او نام چند مرد وجود داشت. تمام آنها مورد بازجویی قرار گرفتند و بدون یافتن سرنخی از دایره تحقیقات پلیس خارج شدند. در نزدیکی رودخانه نیز کمپ سربازان قرار داشت که تمام آنها مورد بازجویی قرار گرفتند؛ اما باز هم نتیجهای به دست نیامد. اسکاتلند یارد فراخوانده شد و کارآگاه زبردست و معروف آن زمان یعنی جک کپاستیک وارد این پرونده شد. صدها نفر دیگر مورد بازجویی قرار گرفتند اما نتیجه همان قبلی بود. کپاستیک ناامیدانه به اسکاتلند یارد بازگشت و این پرونده را نیمه کاره رها کرد.
هیچ خبر دیگری از این ماجرا نشد تا اینکه هشت سال بعد دو خواهر داستانی را تعریف کردند که به این ماجرا ارتباط داشت. این دو خواهر که کمک راننده اتوبوس بودند، شب حادثه در استراتفورد حضور داشتند و همراه دو سرباز بودند. ساعت 11 شب، این چهار نفر به حیاط کلیسای ترینیتی رسیدند. خواهر بزرگتر گفت وقتی به کنار قبرها رسیدند، یکی از سربازان به شوخی گفت که دوست دارد سنگ یکی از این قبرها را به پای زنی بسته و او را داخل رودخانه بیاندازد. شاید اگر این دو خواهر سکوت نکرده بودند، قاتل اولیو پیدا شده بود و به دست قانون سپرده میشد. گذر زمان این مساله را غیر ممکن کرد.
پلیس بار دیگر و در تلاشی نافرجام، از سربازانی که آن شب در کمپ بودند بازجویی کرد؛ اما باز هم به نتیجه مشخصی نرسید. تا به امروز نیز مشخص نشده که که قاتل خانم اولیو بنت در آن شب شاد استراتفورد چه کسی بود؟
حسین خلیلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: