در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این هفته سراغ مادرانی رفتیم که فرزندان خود را کشتهاند .
8 بهمن 1391 تهران
نخستین پرونده فرزندکشی مربوط به زن 33 سالهای است که حدود پنج سال قبل فرزندان خود را در رود خانه انداخته و خفه کرده بود.زن جوان که مینا نام دارد یک روز مانند همیشه از خواب بیدار شده و فرزندان خود را آماده بیرون رفتن میکند.لباسهای مرتب به تن فرزندانش کرده و آنها را آماده گردش میکند. فرزندان مینا سرخوش از گردش نیمروزی با مادر، سوار بر تاکسی، به سوی رودخانه کرج میروند. از تاکسی که پیاده میشوند محمد که هفت سال داشت دواندوان به سمت رودخانه میرود و با شادی کودکانه میخندد و بازی میکند.
ناهید در حالی که فاطمه سه ساله را در آغوش میگیرد و به خود میفشارد محمد را نگاه میکند. میداند که ممکن است از کاری که قصد انجامش را دارد پشیمان شود پس باید خیلی زود تصمیمش را عملی میکرد تا منصرف نشود.
زن جوان فاطمه را به گرمی در آغوش میفشارد و به او میگوید که تو نجات پیدا خواهی کرد دخترم.
زن جوان دخترش را به آب میاندازد و سراغ پسرش میرود. پسر متوجه نشده بود که مادرش فاطمه کوچک را به آب انداخته و نمیدانست همین قصد را برای او هم دارد پس با آغوش باز، مادرش را پذیرفت. مینا پسرش را هم در آغوش کشید و به او اطمینان داد بعد از این همه چیز بهتر خواهد شد و او را هم مانند خواهرش به آب انداخت. بعد از آن هم قصد خودکشی داشت که توسط پلیس و مردم نجات پیدا کرد.
ناهید در اولین جلسه بازپرسی و همچنین در جلسات دادگاه جرم خود را قبول کرده و گفت: زندگی من را مجبور به چنین کاری کرده بود.من هشت سال قبل با همسرم ازدواج کردم و به امید خوشبخت شدن به خانه او رفتم، اما چیزی جز بدبختی ندیدم.
زن جوان درباره اینکه چرا فرزندانش را کشته است، گفت: هرکاری کردم تا زندگیمان را نجات دهم نشد. خواستم طلاق بگیرم، ولی دادگاه قبول نکرد و گفت دروغ میگویم. خواستم جدا زندگی کنم، نتوانستم. راهی جز کشتن خودم و بچهها نبود.
این زن توسط همسرش بخشیده شد و از قصاص نجات یافت.
13 بهمن 92
بیست و ششم اسفند ماه سال 89 بود که همسرش خسته و ناراحت از سرکار آمد. میخواست بخوابد. از او خواست که کسی مزاحمش نشود تا بتواند راحت استراحت کند. او میخواست نگذارد کوچکترین مشکلی همسرش را اذیت کند حتی صدای گریه پسر کوچکش.
شوهرش خواب بود و پسر نوزادش مدام گریه میکرد. شیرش داد اما او ساکت نشد. خسته شده بود و دیگر نمیدانست چه باید بکند. ناگهان بالشت بزرگی برداشت و روی صورت نوزاد گذاشت تا صدایش کمتر شود. حدود سی یا چهل ثانیه بعد دیگر صدایی از نوزاد نیامد. نوزاد آنقدر آرام شده بود که حتی روزهای بعد هم صدایش در نیامد. پسر کوچک خفه شده بود و زن جوان برای اینکه کسی او را مقصر نداند به همه گفت که شیر زیاد خورده و در حین خوردن شیر خفه شده است.
یکسال از این موضوع گذشت و هیچکس به قاتل بودن مادر جوان شک نکرد. زن که بیست و دو سال داشت در این مدت یکساله دوباره باردار شد و یک نوزاد پسر دیگر به دنیا آورد که سرنوشتی غیر از سرنوشت فرزند اول خانواده نداشت.
نوزاد دوم به دنیا آمده بود که پدر از کار بیکار شد و این موضوع باعث افسردگی شدید مادر جوان شد. او مانند بار اول که مادر بودن را تجربه کرده بود نمیتوانست گریه و بیتابیهای فرزندش را تحمل کند. یک روز که همسر زن جوان به خانه آمد دید که فرزندش بیجان در خانه افتاده است و همسرش خود را از این موضوع ناراحت نشان میدهد.
موضوع دوباره تکرار شده بود. زن به شوهرش گفت که بچه زیاد شیر خورده و خفه شده است. زمانیکه کودک را به بیمارستان بردند پرستاران بیمارستان به مرگ کودک مشکوک شده و به ماموران پلیس اطلاع دادند.
ماموران در جریان پیگیری مرگ نوزاد، پدر و مادر او را مورد بازجویی قرار دادند. در جریان این باز جوییها زن جوان به جرم خود اعتراف کرد و گفت: مدتها بود که همسرم سرکار نمیرفت و این موضوع اعصابم را ناراحت کرده بود تا حدی که خیلی از به دنیا آمدن فرزندم شوق نشان نمیدادم. دوست نداشتم به کارهایش رسیدگی کنم. زمانی که گریه میکرد، دلم میخواست فقط صدایش را نشنوم.یک روز که با فرزندم در خانه تنها بودم، او را به حمام بردم تا بشورم. زیر دوش گرفته بودمش و او مدام گریه میکرد و از دستم لیز میخورد. دیگر خسته شدم و چندبار او را به زمین کوبیدم تا اینکه دیگر صدایش درنیامد و مرد.
وی ادامه داد: بعد از آنکه دیگران به خانه آمدند به همه گفتم که خودش شیر زیاد خورده و شیر در گلویش پریده و خفه شده است.
زن جوان همچنین در ادامه بازجوییها به قتل فرزند اولش هم اعتراف کرد.
8 آذر 93 مشهد
در پرونده بعدی زن جوان با به دنیا آوردن دوقلوهای خود دچار بیماری افسردگی شدید شد. از همان اول هم زیاد آنها را دوست نداشت. دلش نمیخواست آنها را ببیند. حتی بعضی اوقات سعی میکرد به آنها صدمه بزند.
دوقلوها هفت ماهه بودند که اولین حرکتهای خود را برای آسیب رساندن به آنها شروع کرد. او همراه مادر و دختر 9 ساله و دوقلوهایش در خانه بود که ناگهان حس کرد دوست دارد این دو نوزاد در دنیا نباشند. میخواست آنها را دیگر نبیند. پس دست به کار شد. در حال خفه کردن یکی از پسران خود بود که پسر دیگر از خواب بیدار شده و گریه کرد. مادربزرگ نوزادان زمانی که متوجه شد یکی از آنها گریه میکند ولی کسی به دادش نمیرسد، از آشپزخانه بیرون میآید تا او را ساکت کند، ولی با صحنه بدتری مواجه میشود.
او مانع دختر خود میشود و بعد از آن هم زن جوان را با خود به خانهاش میبرد تا از کودکان دور بماند و به آنها آسیب نزند. از همان زمان متوجه میشوند که زن جوان دچار افسردگی شدید بعد از زایمان شده است. زن جوان تحت نظر پزشک مراحل درمان خود را طی میکرد و اطرافیان فکر میکردند که او روزبهروز پیشرفت میکند، ولی اشتباه میکردند.
درست در همان زمان که همه فکر میکردند زن 36 ساله بهبود یافته، او با کار خود خلاف این فکر را ثابت کرد و در یک جنون آنی فرزندان خود را با چاقو کشت. مادر قاتل درباره روز قتل میگوید: آن روز همسرم سرکار رفت و دختر 9 سالهام هم به مدرسه رفته بود و میدانستم که تا ظهر تنها هستم. در خانه با دوقلوها تنها بودم که ناگهان فکری به سرم زد. آنها را صدا زدم، ولی آنها جواب ندادند. توقع داشتم وقتی کودکان 14 ماههام را صدا میزنم آنها بتوانند پاسخم را بدهند، ولی این کار را نکردند و این موضوع من را خیلی عصبانی کرد. من هم به آشپزخانه رفتم یک چاقو بزرگ برداشتم.
وی ادامه داد: زمانی که به خودم آمد فرزندانم مرده بودند. نمی دانم چگونه این کار را کردم و حتی نمیدانم چرا. فقط میدانم بسیار ناراحتم و دوست دارم هرچه زودتر بمیرم تا پیششان بروم.
11 مرداد 94 مشهد
زن جوان همسر خود را سال 89 از دست داد و از آن زمان به بعد خودش سرپرستی فرزندانش را بهعهده گرفت.این زن که مینا نام داشت بعد از فوت همسرش دچار بیماری روحی شده و قرصهای آرامبخش مصرف میکرد. او که با دختر هشت ساله و پسر 9 ساله خود زندگی میکرد، روزبهروز از زندگی ناامیدتر میشد و از اینکه نمیتوانست فرزندان خود را در رفاه کامل نگه دارد، ناراحت بود. این ناراحتیها فرزندان او را هم بینصیب نمیگذاشت. زمانی که سیما و آرش بازی میکردند، آنها را دعوا میکرد تا سروصدا نکنند.
مینا دیگر نمیتوانست زندگی را اینگونه تحمل کند و به خیال خود اگر فرزندانش از دنیا میرفتند بهتر از آن بود که در این دنیا و با این شرایط زندگی کنند. نقشه کشید که آنها را بهگونهای بکشد تا کمتر اذیت شوند. او قرص خوابآور به فرزندان خود داد تا آنها از اطراف خود بیخبر باشند بعد از آن هم کودکان خود را با چاقو کشت و از خانه فرار کرد.
دو روز بعد از این حادثه پدر مینا با خانه آنها تماس گرفت، اما کسی جواب تلفنهایش را نداد. همین موضوع باعث نگرانی پیرمرد شد. پدر مینا به خانه آنها رفت هر چه در زد، کسی در را باز نکرد، اما صدای تلویزیون از داخل خانه میآمد. او نگران شده بود و به همین خاطر با پلیس تماس گرفت. زمانی که ماموران در خانه را باز کردند با اجساد بیجان سیما و آرش روبهرو شدند، ولی از مینا خبری نبود. ماموران پلیس در جریان تحقیقات خود دریافتند که مینا به یکی از شهرهای اطراف فرار کرده است. او را شناسایی و دستگیر کردند.
زن جوان بعد از دستگیری به جرم خود اعتراف کرد و گفت: فقط میخواستم فرزندانم کمتر عذاب بکشند و از این زندگی راحت شوند.
24 آذر 94 گچساران
یک خانواده کوچک چهار نفره داشتند. او به همراه شوهر و پسر و دخترش در گچساران زندگی میکرد. همسرش هر روز صبح ساعت7 از خانه به محل کارش میرفت و بعدازظهر برمیگشت و در تمام این مدت او و فرزندانش درخانه بودند.
بچهها با هم بازی میکردند و میخندیدند و سر و صدا میکردند و گاهی اوقات هم دعوا میکردند که همین دعواها او را عصبی میکرد.
او که از قبل سابقه بیماری عصبی داشت با دیدن دعوای فرزندانش بیش از بیش اذیت میشد و گاهی اوقات کارهایی میکرد که از فردی با سلامت روحی کامل بعید است.
یک روز که مانند همیشه همسرش در خانه نبود، دو کودک زن (فاطیما و امیررضا) با هم دعوا کردند. دعوای آنها هر دقیقه بیشتر میشد و این موضوع مادرشان را عصبی کرد به طوری که او طی یک تصمیم آنی فاطیما را به داخل آشپزخانه کشاند و از او خواست تا پیراهنش را دربیاورد. دخترک همان کاری را کرد که مادرش از او خواسته بود. مادر سپس یک چاقو به سینه و یک ضربه دیگر به گردن فرزندش زد.
بعد سراغ امیر رفت و از او خواست که روی زمین دراز بکشید. پسرش را هم به همان ترتیب زخمی کرد. کودکان طی چند دقیقه جان باختند. مادر قاتل که از کرده خود پشیمان بود با دیدن اجساد فرزندان خود چند ضربه چاقو به سینه خود زد، ولی نتوانست خودکشی کند. به خواهرش زنگ زد و موضوع را با او درمیان گذاشت. خواهرش زمانی که به خانه آنها رسید با پلیس تماس گرفت و ماموران را در جریان موضوع قرار داد.
31 اردیبهشت 95 کنگان
از زندگیاش خسته شده بود. با همسرش مشکل داشت و نمیتوانست به این زندگی ادامه دهد. حتی میخواست فرزندانش هم در این دنیا نباشند.
طی درگیریهای شدیدی که با همسرش داشت دریافته بود که زندگی برایش تمام شده است. مدتها بود که قصد کشتن خودش و فرزندانش را داشت. سرانجام در آخرین روز از اردیبهشت ماه، زمانی که همسرش برای انجام کاری به مسافرت رفته بود تصمیم خود را عملی کرد.
زن 27 ساله ابتدا قصد کشتن دخترش را کرد. دهان و بینی او را گرفت و آنقدر نگه داشت تا کودک جان باخت. بعد از آن هم پسرش را به همین ترتیب کشت.
زن جوان بعد از کشتن فرزندان خود رگ دستش را برید، ولی موفق به خودکشی نشد و قبل از مرگ اطرافیان پیدایش کردند.
غزاله مالکی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: