زندگی با طمع مخدر

مادرم مرا باردار بود که پدرم به دلیل سوءمصرف مواد مخدر مرد. سوءمصرف مواد مخدر از همان موقع در زندگی من وارد شد. شد دوست، همراه و همزادم.
کد خبر: ۹۰۹۵۳۶

سه سالم بود که مادرم فوت کرد. وقتی بزرگ شدم عمویم گفت او هم به دلیل سوءمصرف مواد مخدر از دنیا رفته بود. در آن زمان بود که حتی عکس مادرم را که همیشه در کیف پولم نگه می‌داشتم، برایم کدر شد.

مادرم که مرد، به خانه پدربزرگم فرستاده شدم. تنها چیزی که از خانه پدر بزرگم به یاد دارم یک حیاط کثیف پر از آشغال بود که هر گوشه‌اش را آهن یا چوب‌های شکسته پر می‌کرد. داخل اتاق‌ها هم وضعی بهتر از بیرونش نداشت. 13 سال در آن خانه با یک پدر بزرگ که نصف زندگی‌اش را در خماری و نصف دیگر را درخواب بود زندگی کردم. در آن خانه من بودم و پدربزرگ و یک عموی جوان که آرزوهای بزرگ ولی به قول خودش دست‌نیافتنی داشت.

همیشه فکر می‌کردم تنها نقطه قوت کودکی‌ام عمو مرتضی بود. او هم مانند من از خانواده‌اش خجالت می‌کشید و سعی می‌کرد اوضاع را بهتر کند ولی نمی‌توانست. خودش دانشجو بود ، درس می‌خواند و سرکار می‌رفت ولی از وضعیت درس من هم غافل نمی شد و با من هم درس کار می‌کرد. می‌گفت در این خانواده که همه معتادند باید من و تو دکتر و مهندس شویم تا اوضاع را عوض کنیم.

ده سالم شد که عمو مرتضی قصد سفر تحصیلی کرد. می‌خواست برود ولی دلش پیش من بود. نمی‌توانست من را پیش پدر بزرگ معتادم تنها بگذارد، اما رفت وقبل از رفتنش با یکی از دوستانش صحبت کرد که همیشه به من سر بزند و به وضعیت درس من رسیدگی کند. او یک حساب بانکی هم برایم باز کرد تا بتواند بدون دخالت پدربزرگم برای من پول پس انداز کند و خرج زندگی‌ام را هم بدهد.

هر روز از مدرسه می‌آمدم و پدربزرگم به من مقداری پول می‌داد تا برایش جنس بخرم. نمی‌دانستم آنها چیست و پدربزرگم می‌گفت داروست برای درد مفاصل، من هم می‌خریدم. یک روز که با بچه‌ها داشتم فوتبال بازی می‌کردم زمین خوردم و پایم صدمه دید.

تا چند روز پا درد شدید داشتم و موضوع را به پدربزرگم گفتم. او هم وقتی دید من خیلی ناله می‌کنم کمی از آن دارو به من داد تا دردم کم شود. این اولین تجربه من بود ولی متاسفانه آخری نبود.

حس خوبی به من دست داد زمانی که از آن ماده بد بوی قهوه‌ای رنگ خوردم، هر روز به بهانه درد می‌رفتم و کمی از پدر بزرگ می‌گرفتم و می‌خوردم. پدربزرگ فهمیده بود که من هم معتاد شده‌ام. خودش بدون آن که حرفی بزنم مواد را در چای یا آب جوش می‌ریخت و به من می‌داد.

نزدیک به دو سال به همین روال گذشت تا این که سوءمصرف مواد مخدر باز هم سایه سیاهش را روی زندگی‌ام انداخت. پدربزرگم هم مرد و من دیگر حتی کسی را نداشتم که به خانه‌اش بروم. فامیل مادرم هم نمی‌دانستم کی هستند. پدر مادرم از ازدواج دخترش با پدرم ناراضی بود و به همین دلیل او را طرد کرده بود. از فامیل پدرم هم کسی حاضر نشد نگهداری من را به عهده بگیرد. اوایل می‌خواستند من را به پرورشگاه بفرستند و وقتی با مخالفت سخت من روبه‌رو شدند من را به حال خود رها کردند.

در این میان چند بار تلفنی با عمو صحبت کردم و او را از وضعیت خود مطمئن کردم و به زندگی تنهایی خود ادامه دادم.

دو ماه از مرگ پدربزرگم گذشت و من روز به روز مصرف موادم بیشتر می‌شد. پولی که عمو برای خرج تحصیلم می‌فرستاد را می‌گرفتم و دود می‌کردم. حتی به مدرسه هم نمی‌رفتم. دیگر همه محل می‌دانستند من معتادم. من یک پسر بچه نوجوان معتاد بودم که هیچ چیز از دور و برم نمی‌فهمیدم فقط مواد می‌خواستم و بس.

دوستان عمویم موضوع را به او اطلاع دادند و او به ایران بازگشت. وقتی به خانه رسید حتی به من سلام هم نکرد. آرام و بی‌صدا وارد خانه شد و وسایلم را جمع کرد و در آتشی که در حیاط درست کرده بود سوزاند. بعد هم دستم را گرفت و من را همراه خود برد.

در طول راه هر چه با او حرف زدم هیچ جوابی به من نداد و حتی نگاهم هم نکرد.

او من را به مرکز ترک اعتیاد برد و ترکم داد، عمویم زندگی‌ام را نجات داد. کمکم کرد تا راه پدر و مادرم را ادامه ندهم. حالا حدود یازده سال از آن ماجرا می‌گذرد و من در یک شرکت ساختمانی به عنوان مهندس کار می‌کنم و زندگی شیرین امروزم را مدیون عمویم هستم.

براساس سرگذشت یکی از خوانندگان تپش.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها