کالبد شکافی یک شایعه تاریخی

کودتای سوم اسفند 1299و ظاهر شدن رضاخان در صحنه سیاسی کشور و سپس اوجگیری سریع و مستمر مقام و موقعیت وی و سرانجام ، برافتادن سلسله قاجاریه و بر تخت نشستن عنصر نظامی کودتا به عنوان شاه تازه، تاکنون در مقالات
کد خبر: ۹۰۲۱۸
و کتابهای متعددی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
این موضوعی است که دستمایه یک پژوهش تاریخی از سوی آقای سیروس غنی نیز واقع شده و حاصل آن به صورت کتاب ایران ؛ برآمدن رضاخان ، برافتادن قاجار و نقش انگلیسی ها، در دسترس همگان قرار دارد.
آقای غنی در این کتاب ، رضاخان را «پدر ایران نوین و معمار تاریخ قرن بیستم این سرزمین» می داند و درصدد اثبات این سخن و همچنین وابسته نبودن او به انگلستان و نقش نداشتن آن کشور در کودتای سوم اسفند است که مقاله حاضر به نقد آن می پردازد.
شایان ذکر است که نقد حاضر، بخشی از کتاب مزبور را دربرمی گیرد. امیدواریم در آینده ، توفیق نقد بخشهای دیگر این اثر را نیز پیدا کنیم.
شاید بتوان گفت وجه ممیزه این کتاب از دیگر کتابهایی که در این باره نگاشته شده ، ابتنای آن بر مجموعه گسترده ای از اسناد منتشر شده توسط وزارت امور خارجه انگلیس و البته وزارت امور خارجه امریکاست ، به طوری که باید کتاب حاضر را روایت بازسازی شده براساس اسناد مزبور از وقایع و تحولات منتهی به کودتای 1299و سالهای پس از آن تا تاسیس سلسله پهلوی توسط رضاخان به شمار آورد.
این امر حاکی از جد و جهد نویسنده محترم در هر چه بیشتر مستند ساختن روایتی است که قصد دارد از این دوران به دست دهد؛ اما نکته حائز اهمیت در پژوهش های تاریخی بر مبنای اسناد آن است که در وهله نخست ، مجموعه ای متنوع از اسناد مورد بررسی قرار گیرد.
این تنوع و چندگونگی منابع و اسناد به محقق امکان می دهد نقاط ضعف و قوت و به عبارت دیگر میزان صحت و سقم آنها را در مقابله با یکدیگر، به شکل بهتری تشخیص دهد.
حال آن که اگر یک دسته از اسناد مورد توجه قرار گیرند یا امکان مقابله آنها با دیگر اسناد موجود در آن زمینه وجود نداشته باشد، چه بسا که در پایان شاهد نگاهی یکجانبه به یک مساله باشیم و حاصل چنین نگاهی را در واقع باید روایت واقعه ای از زبان یک دسته اسناد دانست.
آنچه بر این نکته باید افزود و مورد توجه قرار داد، در نظر داشتن نقص و نقصان هایی است که می تواند از سوی دارنده و ناشر اسناد به دلایل مختلف در مجموعه انتشار یافته ، به وجود آمده باشد.
به عنوان نمونه چگونه ما می توانیم اطمینان داشته باشیم که دولت انگلیس در آن زمان کلیه مکاتبات و گزارشهای مقامات سیاسی و نظامی خود را درباره مسائل ایران ، منتشر کرده و در دسترس پژوهشگران قرار داده است؛
این موضوعی است که خوشبختانه در مبحث کودتای 1299مورد توجه نویسنده محترم واقع شده و ایشان سخن از نبود برخی اسناد بودار به میان می آورد. (ص212)
اینک به دنبال این مقدمه ، جا دارد کتاب حاضر را بررسی کنیم.


ماهیت کودتای 1299
به اعتقاد آقای غنی ، کودتای 1299حاصل یک برنامه تدارک دیده شده از سوی دولت بریتانیا و در راستای سیاست ها و اهداف کلان این کشور نبود و صرفا به تمهید افسری انگلیسی و برخلاف سیاست ناواقعگرای قرن نوزدهمی حکومت بریتانیا صورت گرفت ؛ همچنین اختلاف نظر وزیرمختار انگلیس در تهران با وزارت امور خارجه آن کشور و دست زدن به اقداماتی به ابتکار خویش ، دلیل دیگری از برنامه ریزی نکردن و عدم مداخله حکومت انگلیس در این کودتا به شمار می آید، بنابراین اگرچه این کودتا با نقش آشکار انگلستان درآمیخته است ، اما نویسنده این نقش را از آن دولت انگلیس نمی داند و معتقد است به 2عنصر خودسر نظامی و سیاسی آن کشور در ایران باز می گردد.
اما درباره طرف دیگر این کودتا یعنی رضاخان نیز فرضیه نویسنده محترم را می توان در همین پیشگفتار ملاحظه کرد. از نگاه ایشان ، شخصیت رضاخان نیز به هیچ رو نشانی از وابستگی به انگلیس نداشت ، چرا که «با وجود نقش آشکار انگلستان در کودتا و موقعیت برتر آن کشور در ایران ، رفتار رضاشاه با بریتانیا و با حکومت دیگر قدرتها بر پایه برابری بود.» (ص13)
برای ارزیابی این فرضیه ابتدا لازم است به نقش و جایگاه انگلیس در آن دوران نگاهی انداخته شود. همان گونه که می دانیم حفظ و نگهداری هندوستان به عنوان یک مستعمره بزرگ ، جزو اهداف راهبردی انگلیس به شمار می آمد و به این منظور هرگونه اقدام لازم را صورت می داد.
در این حال ، وقوع انقلاب سوسیالیستی 1917در روسیه از یک سو و قرار گرفتن انگلیس در جایگاه فاتحان در پایان جنگ جهانی اول به سال 1918، موقعیت ویژه ای را در عرصه بین المللی نصیب این کشور می کند. همچنین پایان یافتن عمر امپراتوری عثمانی و تقسیم سرزمین های وسیع این امپراتوری میان انگلیس و فرانسه ، برنامه ریزی های وسیع تر انگلیس را برای حضور در مستعمره های این کشور در منطقه خاورمیانه به دنبال دارد.
به این ترتیب انگلیس در دوران پس از جنگ جهانی اول ، در اوج قدرت استعماری خویش قرار دارد و هیچ سد و مانعی برای حضور بلامنازع خود در منطقه خاورمیانه و همچنین ایران نمی بیند. تنظیم قرارداد 1919که ایران را به یک کشور کاملا تحت الحمایه انگلیس تبدیل می کرد، دقیقا در این فضا شرایطی صورت می گیرد.
دولت انگلیس تجربه ها و سوابق درازمدتی در استعمارگری داشت و قاعدتا می توانیم چنین بیندیشیم که دستگاه حاکمه این کشور با اتکا به یک سنت و رویه و با بهره گیری از مجموعه عظیمی از تجربه ها و سیاست ها و اقدامات گوناگون ، اهداف خود را به پیش می برد.
غرض از این سخن آن است که توجه داشته باشیم فرد فرد مسوولان انگلیسی در این هنگام ، اهداف خود را در یک چارچوب کلی و بزرگ - منافع بریتانیای کبیر- پی می گیرند.
در واقع آنچه باعث شده است آقای غنی مسوولیت کودتای 1299و تحولات بعدی آن را حاصل تمهید خودسرانه یک افسر انگلیسی به نام آیرون ساید و ابتکارهای شخصی وزیر مختار انگلیس در تهران بخواند و به گونه ای تلویحی مسوولیت این ماجرا را از دوش دولت بریتانیا بردارد، نادیده گرفتن خط سیر کلی و چارچوب کلان سیاستهای استعماری این کشور در قرن نوزدهم و بیستم است.
به عبارت دیگر، باید گفت : ایشان با غور کردن در انبوهی از مکاتبات میان نمایندگان سیاسی و نظامی انگلیس در ایران با مقامات مافوق خود و پرداختن تفصیلی به جزئیات - که البته در جای خود امری مهم محسوب می شود از کلیات غفلت ورزیده است.
اما گزارش های ارسال شده از سوی کالدول ، وزیر مختار امریکا در ایران به هنگام کودتا، نگاه جامع تری به این واقعه دارد: «کاملا پیداست که تمامی این حرکت {کودتا} ریشه و حمایت انگلیسی دارد و هدف ، پیشبرد نقشه مهار کشور به قهر است.» (ص205)
جالب این که آقای غنی خود در فصل هفتم از این کتاب با عنوان «رضاخان و کودتای سوم اسفند (حوت 1299) از فقدان اسناد و مدارکی که نشان دهنده نوع واکنش وزیر امور خارجه بریتانیا به این کودتا باشد، اظهار تعجب کرده و عنوان داشته احتمالا برخی اسناد و مدارک مربوط همچنان ارائه نشده اند. (ص212)
براستی آیا ممکن است وزیرخارجه انگلیس در آن شرایط از اظهارنظر درباره این موضوع خودداری کرده و راه بی تفاوتی را در پیش گرفته باشد؛ مسلما پاسخ این پرسش منفی است.
حال که می توان گفت اسناد و مدارکی در این باره همچنان در اختفائ قرار دارد، چرا نتوان این احتمال را به دیگر موارد نیز تسری داد و چنین پنداشت که در تمامی زمینه ها، برخی اسناد کلیدی و تعیین کننده ، عرضه نشده اند.

رضاخان ؛ استقلال یا وابستگی
موضوع دیگری که در اینجا باید به آن پرداخت ، شخصیتی است که آقای غنی از رضاخان ارائه می کند.
او با بهره گیری از برخی نامه ها و گزارش های به جا مانده از ماموران سیاسی و نظامی انگلیس ، شخصیتی مستقل و بلکه ضدانگلیسی را از او تصویر می کند. (ص213)
آیا می توان پذیرفت انگلیسی های باتجربه در مهره چینی و نیرویابی در دیگر ممالک و سرزمین ها، فردی را به عنوان عامل نظامی کودتا برگزینند و مسیر او را به سوی موقعیت های برتر هموار سازند که دارای استعداد ضدانگلیسی شدن باشد.
برای یافتن پاسخ این پرسش بهتر است به گزارش کالدول وزیر مختار امریکا درباره رضاخان پس از انجام کودتا نگاهی بیندازیم : «کاشف به عمل آمد که تمام دست اندرکاران نهضت عملا کسانی می باشند که از قبل با انگلیسی ها رابطه نزدیک داشتند. سرگرد مسعودخان که پس از واقعه وزیر جنگ شد، در چندین ماه گذشته معاون شخصی کلنل اسمایس در قزوین بوده است.
رضاخان میرپنج که فرماندهی قزاقها را به دست گرفته است، در میسیون انگلیس و ایران خدمت می کرد و عملا جاسوس رئیس میسیون بود و در ماههای گذشته با انگلیسی ها در قزوین همکاری نزدیک داشته است.» (ص207)
بنابراین انتخاب فردی با چنین رابطه ای با عوامل انگلیسی که در سوابق نظامی خود، درگیری های شدید با نیروهای تحت حمایت بلشویک ها را به تعبیر اسناد انگلیسی دارد، صرفا از سر اتفاق یا فقدان دیگر عناصر مطلوب نبوده ، بلکه از آنجا که بیشترین ویژگی ها و صفات مورد نظر انگلیسی ها را داشته ، برای این ماموریت انتخاب شده است.
در این زمان و در شرایطی که اجرای قرارداد 1919به بن بست رسیده بود و کابینه های ضعیف و کوتاه مدت نیز کاری از پیش نبرده بودند و علاوه بر اینها، با افشای مفاد قرارداد و رشوه گیری عوامل امضاکننده آن ، جو ذهنی ضدانگلیسی میان توده های مردم و همچنین پاره ای مقامات و مسوولان سیاسی و مملکتی اوج گرفته بود، به طور طبیعی دولتمردان انگلیسی و ماموران سیاسی و نظامی آنها در ایران به خوبی می دانستند که باید راه دیگری را برای رسیدن به این منظور برگزینند.
در شرایط جدید، انگلیسی ها به ایجاد یک نیروی نظامی واحد و یکپارچه می اندیشیدند که از یک سو بتواند از نفوذ بلشویک ها به داخل ایران جلوگیری کند و از دیگر سو، جانشین قوای ایلات و عشایری بشود که در مناطق جنوبی کشور حفاظت از مناطق نفتخیز و خطوط انتقال نفت را به عهده داشتند.
در حقیقت چنین نیروی واحد و یکپارچه ای ، به شکل بسیار مناسب تر و باکارآمدی بیشتری می توانست حافظ منافع انگلیس در ایران باشد. این اقدام ابتدا در چارچوب مفاد قرارداد 1919از سوی انگلیسی ها آغاز شد: «بریتانیا در پاییز 1298 شروع به اجرای مفاد قرارداد کرد و جمع آوری گروهی ماموران مالی و نظامی برای اعزام به ایران.
در آبان 1298ژنرال ویلیام دیکسن به ریاست هیات هفت نفره نظامی برگزیده شد. ماموریت اینها آن بود که با ادغام کردن سپاه قزاق و ژاندارم و واحدهای کوچکتر شهرستانی ، ارتش برای ایران به وجود آورند.» (ص76)
بنابراین پایه گذاری این نیرو با عنوان ارتش ایران از سوی رضاخان در چارچوب تحلیلی گسترده باید مورد توجه قرار گیرد.
در حالی که آقای غنی اگرچه گاهی اشاراتی به شرایط جدید داخلی و بین المللی دارد، اما این اقدام رضاخان را نه تنها در چارچوب منافع انگلیس ارزیابی نمی کند بلکه به طرق گوناگون تلاش دارد رگه هایی از حرکتهای ضدانگلیسی را نیز در آن بیابد و عرضه دارد: «رضاخان به سربازان دستور داد هیچ گونه تغییر و نوآوری در مشق و تمرین های نظامی نپذیرند و بازگشت به روش قدیم روسی را خواستار شد. منظور از صدور این دستورها تضعیف موقعیت و قدرت افسران انگلیسی بود و اندکی بعد به خدمت کلنل اسمایس و کلنل هادلستن ، ارشدترین افسران انگلیسی نیز خاتمه داده شد.» (ص239)
به طورکلی خروج نیروهای نظامی انگلیس از ایران و به تبع آن از واحدهای نظامی ملی ، اقدامی بود که براساس سیاست های جدید بریتانیا صورت می گرفت.
فضای ملی گرایی و ضدانگلیسی حاکم بر کشور هم مسلما در این زمینه تاثیرات بسزایی داشته است. (ص274)
در این فضا و شرایط ذهنی یادآور حضور افسران روس در قوای قزاق و وابستگی این قوا به خارج بود؛ بنابراین زدودن این خاطره ذهنی نیز ضرورت داشت . همچنین خروج نیروهای انگلیسی از قوای نظامی در حال تاسیس ایران ، حساسیت های دولت اتحاد جماهیر شوروی را نیز کاهش می داد. (ص320)
طبیعی است در چنین فضایی به نحو بسیار بهتری امکان پیشبرد اهداف کلان بریتانیا در ایران به وجود می آمد. بنابراین رها کردن تمامی این واقعیات که می تواند چارچوب تحلیلی کلان مساله را در پیش روی ما قرار دهد و استنتاج از جزییات امور اجرایی ، کاری سزاوار یک پژوهش عمیق و روشنگر نیست.
تصاحب کرسی سلطنت از سوی رضاخان موضوع دیگری است که در کتاب حاضر سعی شده است نقش انگلیسی ها در آن تا حد ممکن کمرنگ و بلکه محو شود.(ص387)
چه بسا آقای غنی به واسطه این که مکتوبی در این 2ماه در اداره اسناد عمومی یافت نشده ، چنین نظری پیدا کرده است. مسلما فائل شدن به احتمالی مبنی بر عدم ارائه اسناد مربوط به این دوره به دلیل حساسیت آنها، از سوی دولت انگلیس به عموم ، منطقی تر از بی تفاوت نشان دادن وزیرمختار بریتانیای استعمارگر نسبت به آنچه در تهران می گذرد، به نظر می رسد.
اما جالب تر از آن ، نوع نتیجه گیری از پیام چمبرلین ، نخست وزیر انگلیس به وزیر امور خارجه ایران در آستانه تصمیم گیری مجلس برای خلع قاجاریه و به سلطنت رساندن رضاخان است : «چمبرلین هم نمی خواست در مساله تغییر دودمان شاهی درگیر گردد... تصمیم گرفت پیامی شخصی برای وزیر امور خارجه ایران بفرستد به این شرح:
...دولت اعلی حضرت {پادشاه انگلستان} هیچ میل ندارد در امور داخلی کشور دیگری آن هم {کشوری} دوست ، دخالت کند.
دولت اعلی حضرت {پادشاه انگلستان} نمی خواهد در کشمکش مربوط به قانون اساسی ، هیچ جانبی را بگیرد. اقدام در مورد این مسائل صرفا به عهده مردم ایران است.»(ص388)، «مشار مفاد پیام او را فورا به اطلاع رضاخان رساند و او را قانع کرد که انگلیسی ها قصد دارند بی طرف بمانند.» (ص389)
با آن که اعلام بی طرفی دولت انگلیس در امور داخلی ایران و سپردن مسائل به دست مردم ایران ، سخنی کاملا بی اساس و بلکه مضحک از سوی مقامات بریتانیایی است ، آقای غنی متعرض این مساله نمی شود و از قول مشار، این موضع گیری دولت انگلیس را حاکی از بی طرفی آن در امور داخلی ایران عنوان می دارد، حال آن که این موضع دقیقا به معنای چراغ سبز به رضاخان برای یکسره کردن کار قاجاریه بود و درواقع پشتیبانی نهایی و کامل از شخصی به شمار می آمد که 5سال پیش از این آیرن ساید وی را برای بدست گرفتن مقدرات کشور ایران برگزیده بود.

مسعود رضایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها