تلنگر

گرداب

روزی که ناآگاهانه به لبخند‌های جمشید جواب دادم نمی‌فهمیدم که دستی دستی خودم را در چه گردابی گرفتار می‌کنم!
کد خبر: ۸۹۸۶۸۲

آن موقع سال آخر دبیرستان بودم و جمشید را هر روز در راه مدرسه می‌دیدم. او به من اظهار عشق و علاقه می‌کرد و ارتباط ما درحد نامه و تلفن یک‌سال طول کشید تا این‌که در بحبوحه کنکور جمشید به اتفاق خانواده‌اش به خواستگاری‌ام آمد، اما پدر و مادرم با ازدواج ما مخالفت کردند.

پدرم می‌گفت: نمی‌دانم جوانی که هنوز به سربازی نرفته با کدام عقل می‌خواهد زن بگیرد! با این وضعیت ارتباط من و جمشید قطع شد و پس از گذشت چند ماه پسر یکی از آشنایان که از هر نظر موقعیت مناسبی برای ازدواج داشت به خواستگاری‌ام آمد.

من با رضایت پدر و مادرم به محسن جواب مثبت دادم و با هم نامزد شدیم، ولی جمشید دست‌بردار نبود و مدام برایم مزاحمت ایجاد می‌کرد و با تهدید می‌گفت که انتقام می‌گیرم.

از این بابت خیلی ناراحت بودم و افسوس می‌خوردم که چرا حالا که شرایط خوبی برای زندگی و ساختن آینده‌ام به‌دست آورده‌ام باید آتش اشتباهات گذشته‌ام مرا بسوزاند، از طرفی می‌ترسیدم که مبادا محسن بویی ببرد.

مدتی گذشت و هر روز که نامزدم می‌آمد تا با هم بیرون برویم، می‌مردم و زنده می‌شدم و نگاه غضب‌آلود جمشید عذابم می‌داد . حتی او یک روز جلو آمد و به شوهرم سلام کرد، رنگ صورتم پرید.

جمشید پرسید ببخشید ساعت چند است؟

محسن هم جوابش را داد و ما به راه خودمان ادامه دادیم.

هنوز در فکر بودم که موضوع را با پدر و مادرم مطرح کنم که یک روز در کوچه جمشید به اتفاق دوستش سدراهم شدند و با تهدید چاقو و زور مرا سوار ماشین کرده و پس از طی مسافتی خودرو را جلوی یک ساختمان پارک کردند.

در آن لحظه به محض این‌که دوست جمشید پیاده شد تا در خانه را باز کند، از خودرو پیاده شدم و پا به فرار گذاشتم. من خودم را از دست آن دو جوان شیطان‌صفت نجات دادم و از همانجا به کلانتری رفتم تا راهنمایی بگیرم. گرچه هنوز هم می‌ترسم که شوهرم از رابطه قبلی‌ام با جمشید مطلع شود.

استوار یکم محمد‌حسین کریمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها