در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سید علی بابالحوائجی: برگ درخت در هنگام زوال میافتد، سیب سرخ در هنگام کمال، ببین چگونه میافتی چون سیب سرخی یا برگ درختی.
جوادی از سرعین: نمیدانم چرا چرخ فلک کرده مرا از تو جدا/ از کجا غنچه بچینم که دهد بوی تو را.
محمدجعفر محمدی از ساری: عشق چیست در این زمانه؟ هوس است/ مهد جانبازی و جان باختن است/ عاشقان گر به فلک بکشانند عشق را/ باز عشق بازیچه دست هوس است/ ای هوس سوختم از دست تو لیکن/ عشق، عشق است و هوس نابودیست.
یعقوب نخستین از اردبیل: ای کاش میشد با یک چشم به هم زدن برمیگشتم به دهه 50 یا 60؛ دهه اعتماد، دهه اطمینان، دهه تواضع و بالاخره دهه ایمان و اعتقاد و پاکی.
جانباز کرم حیدری: فرصت را غنیمت بدار. در جوانی توانی اما ندانی. در پیری دانی اما نتوانی.
روحا... عربانی از صومعهسرا: از میان دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میان کوچهها و دومی در لابهلای کتابها سرگردان است.
بدون نام: هر دوشنبه چاردیواری را با لذت میخوانم. از شما خواهش میکنم فال را مثل سابق بدون شعر و متن بیشتر کنید و صفحه مشورت را ابتدا بگذارید.
پری از اصفهان: چقدر سفت شده رکاب دوچرخه دوستیمان! یا من زیاد خستهام یا شیب زیاد شده. شاید هم تو دیگه رکاب نمیزنی.
احمد دهستانی از شهربابک: بزرگترین موفقیت زندگیام این بوده که با چشمهای خودم ببینم که چطور فراموشم میکنند.
قنبر یوسفی از آمل: پرواز را به خاطر بسپار/ طیاره افتادنیست/ حتی اگر ایرباس 350 باشد.
نرگس عباسی از اراک: بله، این بار میروم. این بار میروم به همان جایی که خردههای شکسته قلبم را ریختهام؛ که زیر پای گرگها له نشوند. این بار میروم به همان جایی که قمریهای بابابزرگ بدون ترس از شکار شدن دانه میخوردند. میروم همان جایی که انعکاس فریادم سکوت و بغض نباشد. جایی که بچهها با صدای کودکانهشان بازی میکنند. جایی که بچه آهوها بزرگ میشوند؛ میروم که دنبالشان بدوم تا پیدایت کنم. به خودت قسم من گم شدهام.
معصومه از اراک: شهر آلوده است! اشکهایم را در پشت پلک پنهان میکنم. امروز مجال نفس کشیدن را به امید نشستهام. فردا شاید راهی برای پرنده شدن باشد.
محمدرضا قلی زاده از خوی: خوشا به حال عروسکهای جلو ماشین که تا آخر عمرشان کارشان فقط رقصیدن است.
ترابی از یزد: تو فقط یک بار زندگی خواهی کرد؛ پس برای خودت زندگی کن. مهم نیست که دیگران چه فکری میکنند.
محمد دریایی از آبادان: رفتی در خاطرم باران گرفت. خاطراتت در وجودم جان گرفت. با تو بودن عادتی دیرینه بود. روزگار از من تو را آسان گرفت.
بدون نام: فردا یک راز است. نگرانش نباش. دیروز یک خاطره بود. حسرتش را نخور، اما امروز یک هدیه است. قدرش را بدان. نمیتوان برگشت و آغاز خوبی داشت. میتوان آغاز کرد و پایان خوبی ساخت.
پیامکهای شما هم رسید: اشرف و فرشته جودکی از دورود لرستان ـ بهاره از دامغان ـ مینا سعیدی از مشهد ـ فاطمه از نائین ـ سارا چوگان ـ بیژن از لالائین ساوه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: