در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
طرح و رنگ هر گل با دیگری متفاوت بود و برای همین روح تشنه او را مجذوب زیبایی و عطر دلانگیز خود میکرد. او به راحتی از کنار گلها نمیگذشت و بالای سر هرکدام میرسید، به آرامی دستی بر سرش میکشید و نوازشش میکرد، همانطور که گلها چشمان او را مینواختند، ساعت به نزدیک 12 ظهر رسیده و آفتاب بر فراز آسمان بود. هوای آن منطقه پاک و تمیز بود و به همین دلیل آفتابش هم در آن ساعت تابش قویتری داشت. گرما او را آزار میداد و به همین دلیل ترجیح داد دقایقی را زیر سایه یکی از درختان بنشیند تا از شدت تابش آفتاب کاسته شود. چهارپایه کهنهای را که در گوشهای افتاده بود برداشت و آن را زیر درخت بزرگ و پرشاخ و برگی گذاشت.
چه لذتی داشت بودن زیر آن سایه پرمهروعطوفت که او را برای چنددقیقه از آزار گرما دور کرده بود. هوای خنک و آرامش بخشی که زیر برگهای انبوه درخت جریان داشت تا مغز استخوان او نفوذ میکرد و تمام خستگیهای چندروز اخیر را از تنش به درمی آورد. حقیقتا دنیای طبیعت با فضای شلوغ و پرتردّد شهری که او هرروز مجبور به دست و پنجه نرم کردن با آن بود تفاوت داشت و او این محیط را همچون قطرات پررحمت باران بر کویر تشنه وجود خود میدانست.
لحظهها به آرامی میگذشت و او فارغ از افکار روزمره به این سو و آن سو نگاه میکرد و از زیبایی باغ لذت میبرد. به خوبی میدانست که این آرامش را مدیون درختی است که بر زمین سایه افکنده و او را مهمان نوازشهای پرمهر خود کرده است. گاهی نسیمی میوزید و با گردش در برگهای انبوه درخت، موسیقی لطیفی از طبیعت مینواخت. این همه زیبایی او را برای لحظهای به اندیشه وادارکرد. از خود پرسید که تا چه اندازه به این درخت شباهت دارد؟
درخت سالم و سلامت رشدکرده و تنومند شده، تا از یک سو میوه دهد و از سوی دیگر به زیبایی و کمال باغ بیفزاید، اما آنچه الان برای مرد جوان اهمیت داشت سایبانی بود که از شاخ و برگهای انبوه آن پدید آمده بود. درخت به او پناه داده بود تا زیر سایه اش قراربگیرد. مرد هم از این سایه لذت میبرد اما آیا آنچنان که این درخت به او و هر رهگذر دیگری لطف میکرد، او هم حق خود را در مقابل دیگران ایفا مینمود؟ آیا او تلاش کرده بود به دیگران پناه دهد و برای آنها نقش سایبانی پرمهر در مقابل سختیها و ناجوانمردیهای زندگی ایفا کند؟
به تازگی ازدواج کرده بود. والدینش خیلی خوشحال بودند که توانستهاند پسرشان را سامان بدهند، اما او به خوبی میدانست که ازدواج او چه بار سنگینی را بر خانواده تحمیل کرده است. جشن عروسی مجلل و سنگینی برای او گرفتند و برای تهیه خانه هم به یاریاش شتافتند. والدینش همان درختی بودند که به او سایهای دلپذیر میبخشیدند، اما درمقابل او برای آنها چه کرده بود؟ پدرومادرش برای برگزارکردن آن جشن عروسی سنگین خم به ابرو نیاوردند، اما جوان مطلع بود که آنها تمام پسانداز خود را از صرف این کار کردهاند و حتی خود را در دوران بازنشستگی زیر بار وام درازمدت بردهاند. شاید برای پرداخت این پول باید تا آخر عمر با زندگی قسطی سر میکردند و سختیهای زندگی را بیش از پیش میچشیدند، با این حال برای شادی فرزندشان کوچکترین اعتراضی نداشتند.
اما آیا این کار درست بود؟ آنها پیر بودند و او جوان. به اندازه کافی در دوران کودکی و نوجوانی زحمت او را کشیده بودند. چه لزومی داشت که پسر اصرار داشته باشد طی یک مراسم سنگین به خانه بخت برود و در آپارتمانی ساکن شود که توانایی رهن آن را ندارد؟ او میتوانست به خرج خود مراسمی کوچک با هزینه کم بگیرد و در خانهای کوچکتر ساکن شود، به طوری که کوچکترین فشاری بر والدین خود تحمیل نکرده باشد وتنها اسباب شادی و سرور آنها را فراهم نموده باشد، اما این کار را نکرده بود و بیرحمانه ترجیح داده بود خود زیر سایه آنها باشد و خوش بگذراند.
با فکرکردن به این مسائل عرق شرمی بر پیشانیاش نشست. او جوان و توانمند بود و وقت آن رسیده بود که پدرومادر پیرش را زیر پروبال خود بگیرد و برای آنها سایبانی در مقابل سختیهای زندگی باشد. خیلی کارها از دستش برمیآمد. چند سال بود که پدر نتوانسته بود خانه را نقاشی کند و حالا که زیر بار قسط رفته بود دیگر این کار برایش ممکن نبود.
مرد جوان با خود فکر کرد که میتواند در تعطیلات چهارروزهای که در ماه بعد پیش رو داشت به منزل پدری برود و اتاقها را رنگآمیزی کند. حتی اگر در این مدت کوتاه از پس رنگ کردن تمام اتاقها هم برنمی آمد، میتوانست اتاق پذیرایی که اصلیترین اتاق بود را به طورکامل نقاشی کند و اتاق خواب را به فرصت بعدی موکول نماید. میدانست با انجام این کار تا چه اندازه دل پدرومادر را به دست میآورد. مادرش هفتهای یک بار برای بیماریای که سالها از آن رنج میبرد باید به پزشک مراجعه میکرد. پسر با خود فکرکرد چقدر خوب میشد اگر ماهی یک بار هم که شده مادرش را همراهی میکرد تا او احساس تنهایی نکند و ته دل حس کند که پسرش قدردان محبتهای دوران گذشته اش است. آنها همیشه مانند پناهگاهی خوب فرزندشان را زیر پروبال گرفته بودند و او هنوز تلاش نکرده بود سرسوزنی جبران کند.
به همسرش اندیشید. سعی میکرد برای او وضع مادی خوبی فراهم کند اما هرگز به معنویات نیندیشیده بود. در همین مدت کوتاه زندگی مشترکشان حتی یک بار هم از دستپخت او تعریف نکرده بود و با این که میدانست همسرش برای شادکردن او برای زیباکردن خود و منزل تلاش میکند جملهای خوشحالکننده به او نگفته بود تا به این ترتیب انگیزهای مضاعف به او داده باشد. اصلا چرا او باید این روز تنها به باغ دوستش برای تفریح آمده باشد وقتی همسر جوانش همراهش نبود.
به یاد شغلش افتاد. فروشندگی میکرد و از درآمد خود رضایت داشت اما هیچگاه با افرادی که میدانست فقیرند و استطاعت مالی چندانی ندارند کنار نیامده بود. به هیچ وجه اهل نسیه دادن نبود و قسطی هم جنس نمیفروخت. میتوانست ودیعههایی ارزشمند درمقابل جنسش دریافت کند، اما ترجیح میداد با افراد غنیتر سروکار داشته باشد تا سریعتر به اهداف مالیاش دست بیابد. او هیچگاه سعی نکرده بود به دیگران کمک کند و همواره فشارهای اقتصادی و غیرقابل اعتمادبودن دیگران را بهانه کرده بود، درحالی که خود به خوبی میدانست تمام اینها دلایل واهی است و توجیهی برای یاری نرساندن به همنوع خود نیست.
دیگر جای درنگ نبود. مرد جوان در اثر لذتی که از لطف سایه درخت برده بود تغییراتی را درون خود احساس میکرد. از جا برخاست تا از محبت دوستش تشکر کند و کمکم آنجا را به قصد منزل ترک بگوید. خیلیها بودند که احتیاج داشتند زیر سایه لطف و محبت او به آرامش برسند و گرچه به دلیل غرور برزبان نیاورده بودند، اما حفرههای خالی روحشان بیش از همیشه محتاج بود. پدر، مادر، خواهر، همسر، همکار، مشتری، همسایه، دوست، آشنا و هر همنوع و هر موجود زنده دیگری در حد خود به او احتیاج داشت. اویی که میتوانست همچون درختی پرشاخسار سایبانی بزرگ و نوازشگر برای تمامی دردمندان باشد و تا به حال غفلت کرده بود.
سارا آذرخش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: