بزن‌دررو

باجناق نامه!

دوباره پی خواهش و التماسی
کد خبر: ۸۸۷۹۱۶

نگو که دَمِ عید باز آس و پاسی

تو که دیشب از بنده سیصد گرفتی

فراموش کردی؟! عجب بی‌حواسی!

الا باجناقا! که با خانواده،

شب و روز در منزل من پلاسی

چنان رنگ کردی مرا با ظرافت

که گفتم: یقینا خودِ «باب راس»ی!

کنون بنده هم چون تو بی‌اسکناسم

مخور غم که چون بنده بی‌اسکناسی

طلبکار‌ هی می‌زند زنگ و چون من

شب و روز مشغولِ ردّ تماسی

غمِ نان عزیزم بگو کیلویی چند؟

نمی‌ارزد این حرف‌ها یک پاپاسی!

نگو دائم از مشکلِ اقتصادی

کمی هم بکن بحث‌های اساسی

جناحی شو ای فارغ از باند‌بازی

سیاسی شو ای غافل از دیپلوماسی

بکن مردمان را خودت دسته‌بندی

دو روزه شو استاد مردم‌شناسی!

به مردم ببند آنچه در ذهن داری

«دمو...» را چنین وصل کن بر «...کراسی»!!

بگو: «زنده بادا مخالف!» چو گفتی،

بزن بر دهانش به شکلی حماسی!

*

کجا می‌روی؟صحبت بنده باقی است!

چرا از افاضاتِ من می‌هراسی؟

عزیزم، مگر گِل لگد می‌کنم من؟

شدی مثل این قافیه از چه عاصی؟!

هنوز از پی قرض و در فکر نانی؟

امان از تو و این همه بی‌کلاسی!

چه چاره! برو! سطح فکرت همین است!

دریغا نداری بلوغ سیاسی!

سعید سلیمان‌پور ارومی
جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها