آرزوی محالی است برای نسل ما که افغانستان روزی آنقدر امن شود که مثل ترکیه، ارمنستان، گرجستان و هند در فهرست گردشگری قرار گیرد، سایه جنگ بلندتر و پهناورتر از این حرفهاست که بشود روزی را تصور کرد که تورهای گردشکری روضه شریف را مقصد خود معرفی کنند، اما رضا امیرخانی، نویسنده جوان ایرانی کسی است که این محدودیتها را به فرصت تبدیل و به این دیار زار و گریان، اما پرکرشمه و ناز سفر کرده و دستاورد خود را در قالب سفرنامه منتشر ساخته، بخشی از لذت او در سفر به کشور دوست و همسایه را در ادامه میخوانید:
از روضه بیرون میزنم و اگرچه ساعت پیش چاشت گذشته است، میروم دنبال پیش چاشت و چاشت. باز هم از یک دکاندار بازار بلخ، کباب بره میگیرم دو سیخ. خاک البته بیداد میکند. علاوه بر سینهام، پوستم نیز به این مقدار از خاک معلق در هوا حساس شده است.
چاشت دو سیخ کباب را میخورم و انعامی هم میدهم به شاگرد دکان که رفت و به احترام من غریبه، نان داغ گرفت از تنور هیزمی همسایه. افغانیها شاید در حفظ محیط پیرامون یا حتی پوشش، چندان در بند نظافت نباشند، اما انصافا در خوراک پاکیزهاند. برای همین هم آدم گرسنه نمیماند و همیشه چیزهایی هست که اشتهای آدمی را ترغیب کند. کنار روضه، شبیه دیگر اماکن زیارتی، سوپ مرغ هم میفروشند، همچنین آب قلم و پاچه. دیگها، شبیه مجمعه لبوهای خودمان، روی گاری سوار شدهاند و فروشنده داد میکشد: «قوت زوار! قوت زوار» زائر زار و نزار مزار، اما ترسش از خوردن بر ضعفش از نخوردن غلبه دارد!
بلند میشوم و میروم داخل بازار قدیمی مزار شریف، خاک باد، پوست دستم را خشک کرده است. سعی میکنم با دستمال بپوشانمش. تقریبا توی بازار همه چیز میفروشند از لباس دست دوم تا طلا و نقره؛ آدینه بازار مزار است دیگر.
راسته موبایل بازها هم راسته جالبی است. با سنگ رومیزی و فرچه، موبایل دست دوم را میگیرند و میسایند تا تمیز شود و نونوار. دیگری هم نوشته است ثبت قرآن روی موبایل. بعدا میفهمم ثبت را به جای اینستال گرفتهاند.
چیزی عجیبتر هم توجهم را جلب میکند. مردی میزی گذاشته وسط خیابان و روی آن تعداد زیادی باتری موبایل افتاده و از گوشه و کنار میز هم صدها سیم آویزان است. باتری موبایل را میگیرد و روی آن شماره میزند یا اسم مینویسد، بعد وصلش میکند به شارژی چینی تا کمتر از نیم ساعت باتری شارژ شود. گوشی بیباتری هم میماند دست صاحب. بین پنج تا ده افغانی هم مزد میگیرد. دور و بر میز هم پر از مردان افغانی است. این یعنی نمودی از ویژگی مهم مرد افغانی.
افغانستانی حتی شارژر را نیز بار زائد میداند، افغانی یعنی یک زندگی متحرک. جوری که هر آن که اراده کنی بتوانی جانت را کف دستت بگیری و فرار کنی. این یعنی همان مرده ریگ باقی مانده از میراث درویشی که آشوب این سالها هم به شکلش کنار آمده است. از عالم کمی پول میخواهی و پتویی که هم دستمال باشد و هم دستار و هم صافی و هم گونی و هم روانداز شب و هم سایهبان و... حالا هم که گوشی موبایل از ضروریات شده است، بهتر آن که موبایلت چراغ قوه هم داشته باشد و ماشین حساب هم و پخش صوت هم؛ بنابراین همان انواع ابتدایی موبایل چراغ قوه دار نوکیا، جنس رایج بازار بلخ میشود، با پنج افغانی هم میشود شارژر را حذف کرد... سبکبار بودن بیشتر... دنیا و آخرتت را سردست بگیری و الفرار.
همین است تفاوت غرب و شرق، از غرب به شرق که میآیی به نوعی خودپسندی فردی میرسی، نوعی درویشی، با جبر و نه از سر اختیار. مرد افغان و ویژگیهایش و برای همین از غرب به شرق میآییم، تا شلوار دوتا میشود دنبال ساخت خانههای بیریخت به شدت متفاوت هستیم تا خودی نشان دهیم یا چنان به جان کامیون و اتوبوس میافتیم و سراچه و ریکشا و زرنج رنگ به رنگ میسازیم که اصل جنس فراموش شود.
هنوز بستنی به شیوه سنتی تولید میشود و کسی با دست دیگی را که داخل دیگی دیگر جاسازی شده است، در واسطی از یخ و نمک میچرخاند و بستنی سنتی درست میکند. از هم پیالههای بستنی خور و به قول خودشان شیر یخ خور، راجع به حمام عمومی سوال میکنم و جواب میگیرم. در راه حمام، همان جور که به دنبال داروخانه میگردم برای خرید کرم مرطوبکننده پوست خشک شده دست، راهنمایی میشوم به خیابانی کنار بازار روضه که راسته حکماست. چند حکیم جی نشستهاند کنار خیابان و گره از کار مردم میگشایند. میروم به سمت یکی که ریش بلندتری دارد، مینشینم روبهرویش و دستم را دراز میکنم. به رخت افغانی من نگاه میکند.
ـ سلام علیک آشنا نیستی؟
ـ غریبه هم نیستم، علیک سلام.
ـ پس به قبله بنشین مرد.
میفهمم که باید رو به قبله بنشینم. بعد میپرسد که خانواده دار هستی و جواب آری میدهمش. هنوز نمیدانم این سوال چه ربطی دارد به سفره عطاری حکیم جی. دستم را میگیرد و فوت میکند و وردی میخواند.
ـ دوا از من شفا از او، گپی نیست، شفا میگیری به برکت و به حرمت روضه شریف. تفصیل بده که چه بلا مصیبتی آمده است؟
ماندهام که برای حکیم جی چگونه شرح دهم عالم امروزیمان را، عالم صغیر را. در دشت بلخ و بندرگاه مزار، چگونه برایش از سرمازدگی کوهستان پربرف «زاخگازور ارمن» سال پیش حدیث مفصل بگویم من تهرانی ایرانی. عاقبت همین قدر مجمل به او میگویم که پوست، سرمازدگی کهنهای دارد که خاک باد مزار گریبانش را گرفته است.
بسمالله میگوید و توبرهاش را باز میکند و شروع میکند به توضیح دادن راجع به شیشههای رنگی. انجکسیون رومی میدهم به تو و شقاقل مصری به همراه زیت زیتون. میدانی زیتون چیست؟ نه. هیچ هزاره و پشتو و تاجیکی دانا نیست به زیتون. این زیت را از بلاد دور عربی برایم آوردهاند. انجکسیون رومی را هم استادم یک شیشه قبل از مرگ داد، که این قدرش مانده است. به پیمانه نریزم، فیل را از پا درمیآورد.
نگاهش میکنم و محور ورد خوانیش هستم. زیت زیتونش تنها چیز باورکردنی است. انجکسیون، پودری است که رنگ صورتی دارد و بسیار به چشمم آشناست. عاقبت پودر را تشخیص میدهم. چیزی است شبیه فانیفیسهای ترش مزه دوران کودکی که ترکیبی بود از اسید سیتریک و اسانس طعم دهنده. دست میکنم توی شیشهای که او رویش ورد میخواند و کمی با انگشت برمیدارم، مزه میکنم. شاگرد حکیم داد میزند که نخوری، میکشدت. مزه میکنم همان فانی فیس خودمان است بلاشک! حکیم جی هم که مریض را جسور مییابد، کوتاه نمیآید و سر شاگردش داد میکشد:
ـ یله بگذارش. خون را صاف میکند انجکسیون رومی، ترشمزه بود؟ سر تکان میدهد، هم او فهمیده است و هم من! به هر رو مخلوطی را که ریخته است در شیشه کوچک زیت زیتون را میگیرم و تشکر میکنم و حق طبابتش را میدهم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم