هویدا: این حوادث، زودگذر است!

خاندان پهلوی آن گاه که در ایران بودند زندگی نفرت باری داشتند طوری که مشاهده وضعیت آنان ، خشم مردم را چنان برانگیخت که بساط زیست ویروسی آنان را از ایران برچید
کد خبر: ۸۸۱۴۸
، اما باتوجه به این که از کوزه همان برون تراود که در اوست اعضای این خانواده در خارج از ایران نیز زندگی نکبت باری داشته و دارند.
در این زمینه کتابهای خاطرات مختلفی به چاپ رسیده که از مهمترین آنها یادمانده های آقای احمدعلی مسعودانصاری (پسر خاله فرح دیبا) است.
او به دلیل قرابتی که با این خانواده داشته نکات ناگفته ای را از روابط درونی آنها در خارج از کشور پس از سقوط بیان می کند که خواندن آن برای خوانندگان مفید خواهد بود.
گردآوری خاطرات مسعود انصاری توسط آقای محمد برقعی در واشنگتن صورت گرفته و نشر آن در ایران توسط موسعه مطالعات و پژوهش های سپاه بوده است. البته او نیز در بیان خاطرات خویش مصالح و منافع شخصی را مدنظر قرار می دهد که پی بردن به این وجه از یادمانده های او، موضوع یادداشتی است که به صورت ستون در همین صفحه تقدیم می شود.
او {محمدرضا پهلوی}، که حداقل دو نسل از ایرانیان آن را به یاد دارند، به هنگام مرگ ، با بیست و چند کیلو وزن ، پوستی بود بر استخوان... سرطان غدد لنفاوی ، شاه را به تحلیل برده بود...(ص29)...و چه تشابه شگفتی بین سرنوشت و پایان پسر و پدر وجود داشت که هر دو در یک قاره آفریقا - و هر دو در حضیض و هر دو در غربت و هر دو در تنهایی جان و جهان را به جهان آفرین تسلیم کردند و از خود یاد و خاطره ای برجای گذاشتند که می تواند و باید عبرت آموز همه کسانی باشد که تا در مسند قدرت استوارند، چنان از بازیهای روزگار غافل و بری هستند که گویی عمرشان و قدرتشان ابدی و ازلی است...(ص30)
پدرم شادروان محمدعلی مسعود انصاری ، همان طور که گفتم ، دیپلمات بود و سالها در این کشور و آن کشور به سفارت یا مقامات دیگر می رفت... بدین ترتیب که مرا از همان سنین کودکی به پدربزرگ مادریم - مرحوم جواد دریابیگی - و مادر بزرگم - خانم فاطمه قطبی - که خاله خانم فرح دیبا و شهبانوی بعدی بود- سپردند. در حقیقت من در خانه پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کردم تا بزرگ شدم...(ص37)

محارم سیاسی و یاران بزم
...نزدیکان خانواده سلطنتی و مشخصا شاه و شهبانو، که من از آن اطلاع داشتم و خود من هم یکی از آنها بودم ، به دو دسته تقسیم می شوند: یکی محارم سیاسی و دیگری یاران بزم و مهمانیها و مجالس بسیار خصوصی.
گروه دوم بیشتر به وسیله و بر اثر آشنایی با شهبانو به دربار راه پیدا کرده بودند... (ص47)
رئیس کل تشریفات یعنی هرمز قریب...سالهای سال این سمت را به عهده داشت و در این اواخر معلوم شد از آن آدمهای زد و بندچی روزگار بوده است و در تمام فعالیت های نان و آبدار دست و سهم داشته است و حتی معلوم شد که در اعطای نشانهای درباری هم با گرفتن حق و حساب اعمال نفوذ می کرده است و خلاصه کلام آنقدر افتضاح کار بالا گرفت که ناگزیر برکنارش کردند و به عنوان سفیر! او را به رم فرستادند که...(ص76)این پادشاه سابق یونان که دوست خانوادگی خانواده سلطنتی ایران به شمار می رفت دید و بازدیدهایش منحصرا با هدف وقت گذرانی صورت نمی گرفت، بلکه قصد انتفاع و استفاده هم در بین بود و هم او از موقعیتش برای کسب و کار و تجارت و راستش را بخواهید نوعی دلالی استفاده می کرد و شاه به دولت توصیه می کرد که در بعضی از خریدهایش از خارج ، پادشاه یونان را هم دخیل سازند... ولیعهد سابق ایتالیا، ویکتور امانوئل ، هم که هنوز مدعی تاج و تخت این کشور بود از رفت و آمدهایش به دربار ایران نظر استفاده مالی داشت.
همچنان که در امضائ قرارداد یک بیلیون دلاری مربوط به بازسازی و توسعه بندرعباس و تبدیل آن به یک بندر بزرگی که یک پروژه مهم و پرخرج بود و به همین سبب نام طرح را «شه بندر» گذاشته بودند. نقش داشت و توانست کار را به نفع کمپانیهای ایتالیایی تمام کند... (ص89)
هویدا ظاهرا بعد از 13 سال نخست وزیری هنوز از آن سمت سیر نشده بود و با رقیب دیرین که اینک جای او را در کاخ نخست وزیری گرفته بود بر سر عناد بود و چون در مقام وزارت دربار به هر حال هنوز اهرم قدرتی را به دست داشت ، شروع به کارشکنی در کار دولت آموزگار کرد..... نامه معروفی که به امضای «رشیدی مطلق» در روزنامه اطلاعات منتشر شد و تظاهرات خونین قم را به پا کرد و در حقیقت اولین شعله انقلاب را روشن ساخت... منشا نگارش این نامه دفتر مطبوعاتی هویدا بود...(ص106)
خلعتبری ، وزیر امور خارجه از سفارت ایران در عراق گزارشی دریافت می کند مبنی بر این که آیت الله خمینی ضمن مساله ای از مسائل رساله عملیه خود سلطنت را غیر شرعی اعلام کرده و این نظر تازه در چاپ جدیدی از توضیح المسائل ایشان چاپ و نشر شده است... شاه که از دریافت چنین گزارشی سخت عصبانی شده بود، به وزیر دربار دستور می دهد که در رد و ذم آیت الله خمینی مطلبی نوشته و به روزنامه ها داده شود.... گفتم این کارهایی که می کنید عاقبت خوشی ندارد و می بینید که رفته رفته دارد دامنه تشنج ها وسیع و گسترده می شود.
هویدا با همان ژستهای همیشگی اش بدون این که در صدد تکذیب برآید گفت: خیالت راحت باشد، این حوادث زودگذر است و در ایران دو نفر هم با هم جمع نمی شوند که اتفاق و اتحادی داشته باشند...(ص110)

غفلت دربار و بیداری مردم
...به گمان آنها نه آخوند آدم بود و نه مردم! و سرانجام هم در حالی که دولت و دربار در خواب غفلت بودند موج مخالفت ها هر روز بالا گرفت و کار بدان جا رسید که دولت آموزگار نتوانست در برابر امواجی که برخاسته بود مقاومت و مقابله کند...(ص111)
به یاد دارم که اولین اقدام ایشان تغییر تاریخ شاهنشاهی و بستن کازینوها و حمله به "حزب رستاخیز" و این اقدامات و مطالب بود و علاوه بر اینها البته سخنان تحبیب آمیز نسبت به جامعه روحانیت و عجبا که کازینوهایی که دولت شریف امامی دستور بستن آن را می داد خود تا دیروز به عنوان مدیر عامل بنیاد پهلوی بر آن ریاست می کرد و همگان می دانستند که چه کازینو آبعلی و چه کازینو رامسر و غیره کلا به خود بنیاد پهلوی تعلق داشت.(ص114)
روزی که قرار بود ازهاری به نخست وزیری منصوب شود و به همین علت هم به دربار احضار شده بود. در سرسرای کاخ سعدآباد با یکی از مقامات دربار رودررو می شود و به سابقه آشنایی قبلی پس از احوالپرسی می گوید: فلانی دیدی چه خاکی به سرم شد! و وقتی که آن مقام درباری با تعجب از ارتشبد جویا می شود که ماجرا چیست؛
ازهاری با نگرانی و آشفتگی جواب می دهد که : اعلیحضرت اظهار فرموده اند که فرمان نخست وزیری را به من بدهند! (ص 118)نمونه کار و طرز عمل این مشاوران را باید تهیه متن نطق معروف "من صدای انقلاب شما را شنیدم " دانست. بعدها که رژیم سقوط کرد و شاه در تبعید و از این کشور به آن کشور رانده شد، خود من بارها شاهد درگیری شاه و فرح بر سر این نطق و مجموعه مسائل و عملکرد اطرافیان فرح و مخصوصا گروهی که در اواخر تشکیل شده بود، بودم... (ص 133)
یک روز خانم لیلی امیر ارجمند خطاب به شاه گفت: می خواهیم بخشنامه کنیم که دخترانی را که با روسری به کتابخانه های کانون پرورش فکری و کودکان می آیند راهشان ندهند.
شاه البته جوابی نداد ولی من گفتم حالا چه وقت این طور تصمیمات است... خانم به شاه گفت: این احمد با آزادی زنان مخالف است. شاه گفت: احمد راست می گوید. خانم ارجمند گفت : مگر خودتان این آزادی را به زنان نداده اید.
شاه جواب داد: این آزادی که من به شما داده ام پدرتان را درمی آورد و خودتان متوجه نیستید...((ص143)شاه) بیش از اندازه به خارجی ها اهمیت می داد و در وجودش ترس مبهمی از سیاست های خارجی وجود داشت که نمی توانست و نتوانست بر این ترس فائق آید.
او باطنا با انگلیسی ها بد بود، اما در عین حال از عملکرد آنها وحشت داشت و از مرداد 32 به بعد همان روحیه ترس و تسلیم محض را نسبت به امریکایی ها داشت.
حتی در سالهایی که ظاهرا در اوج قدرت بود و خود سکان همه چیز را به دست داشت و هیچ یک از رجال جرات نداشتند به ظاهر رابطه ای با سفارت خانه ها داشته باشند، باز این خود او بود که نظر سفیران امریکا و احیانا انگلیس برایش وحی منزل به شمار می رفت.
در جریان انقلاب هم که روحیه خودباختگی بر او مسلط شد، تنها نظر امریکا و انگلیس و سفیران آنها برایش مهم بود که چه سرنوشتی برایش در نظر گرفته اند! (ص172)
وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود، برای کفن و دفن او احتیاج به 12 هزار دلار پول نقد بود که هیچ کس از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله می داد. کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلوی ها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود...(ص174)

نفس مردم را می بریم
...جالب تر آن که بارها از افراد به ظاهر روشنفکر و اهل قلم ، نه تنها نظامیان و امرای سابق ، می شنیدم که می گفتند شاه باید با قاطعیت برخیزد و قدرت را بگیرد.
آنان می گفتند اگر این بار موفق شویم ، نمی گذاریم نفس از این مردم نادان درآید و بر آن بودند که این مردم نادان را اگر آزاد بگذارند، در نهایت به سوی حکومتی چون حکومت جمهوری اسلامی روی خواهند آورد... درست است که رضا حکومت را می خواست ، اما از هر مبارزه عملی و حضور در میدان جنگ هراس داشت.
همان طور که بارها تشریح شد، هر بار که طرحی به مرحله جدی و لزوم دخالت مستقیم او و گرفتن رهبری جنگی آن می رسید، واپس می زد. (ص276)
در سال 1986چند تن از دوستان ، که بهتر است نامشان را ذکر نکنم ، از طریق نیکسون و یارانش به فکر پیاده کردن طرحی ضربتی برای گرفتن حکومت ایران افتادند. نخست به دیدار نیکسون رفتند... با حمایت جان کانلی و جمعی از مقامات نظامی امریکا طرحی با عنوان «کیش» تهیه شد.
طبق طرح قرار بود با حمایت نیروهای امریکا در منطقه رضا غافلگیرانه در جزیره کیش پیاده شود و به جمهوری اسلامی اعلام جنگ کند. البته نیروهای هوایی عربستان سعودی و ناوگان امریکا در منطقه نیز از او پشتیبانی کنند.(ص293)
پس از آن که مراحل تصویب و برنامه ریزی اولیه طرح تمام شد و برای نخستین بار آن را با رضا در میان گذاشتند، وی بی آنکه در مورد طرح و جزئیات و اهدافش بپرسد، اولین سوالی که مطرح کرد این بود که خوب برای فرار چه فکری کرده اید؛... (ص294)رضا که اسیر تخیلاتش شده بود گفت:«پدر و پدربزرگ من که کار مهمی نکردند، این منم که باید کار اصلی را انجام دهم و می بایست ایران را از دست چنین نظامی نجات بدهم.»
بیژن که با شناخت از روحیات رضا تاب این همه رجزخوانی را نداشت به او گفت : «قربان ، پدربزرگ شما اسب قشو می کرد و از آنجا خود را به مقام شاهی رسانید، شما چه کرده اید که چنین ادعایی می کنید؛» (ص295)
در همین ایام ماجرای «ایران گیت» هم برملا شد و اطلاعات افشا شده ضربه ای سخت بر روحیه رضا وارد آورد. او کم کم متوجه می شد که در صحنه سیاست امریکا، اندیشه گردانندگان امور نه بر امکان سقوط جمهوری اسلامی ایران، بلکه بر تلاش ایجاد رابطه و انجام معامله با آن بود... امریکا پیش از سال 1985 که برای او بودجه عملیاتی تعیین کرده بود، متوجه عمق ریشه های مردمی دولت جمهوری اسلامی شده و به وسعت و توان نیرویی که بخش بزرگی از جهان را به حرکت درآورده پی برده بود و آن بنا را محکم تر از آن یافته بود که با عملیات از سر تفنن رضا فروریزد...(ص296)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها