بعد از دو، سه روز اصغر آمد

دیروز چهار به غروب مانده ، در معیت میرزا نجف خان کلخورانی ، نشسته بودیم در یک قهوه خانه ای ، حوالی قریه ونک. اخیرا متجددین ، به لسان اجانب تکلم کرده ، به قهوه خانه می گویند «کافی شاپ».
کد خبر: ۸۷۵۱۸

و این لغت در اصل مربوط به مملکت بریطانی بوده ، از بس از آن ناحیت به طور کولتور تهاجم نموده اند، در همه ایالات و ولایات ، کلهم اجمعین به قهوه خانه همین می گویند که عرض شد. در آنجا نشسته بودیم و از برای ما قوری های چای و قلیان های اعلا مهیا کرده بودند.
جز ما کلی آدم آمده ، رعیت و ارباب در کنار هم نشسته ، به مخده ها تکیه داده ، تنقلات و بستنی و یک چیزهای عجیب و غریب از برای خود ارد داده یک بستنی هایی هست رویش فشفشه گذاشته و میوه و شربت از هر قسم رویش ریخته ، به غایت حیرت انگیز بوده ، مملکتی شده است ، این مملکت. به میرزا نجف عرض کردیم ، از این قبیل قهوه خانه در شانزه لیزه مملکت پاریس هم پیدا نخواهید کرد.
بداهتا یک دو سه بیتی هم در باب ونک فرمود: شما که زالزالک دارید / سبیل با سالک دارید/ یک باغ در ونک دارید/ درشکه با یدک دارید/ قس علی هذا.
طرف انگشت اشارت میرزا نجف خان را رویت کرده ، ضعیفه ای دیدم عینهو آرتیست های مملکت هالیوود با کفش روی نیمکت نشسته ، برایش چای قوری ، قوری آورده میل فرموده ، کانهو با نوکر و کلفت خود حرف زده باشد، یک قلیان معسل و معطر به عطر توت فرنگی ارد داده ، برایش فی الفور آورده چنان دم و باز دمی کرده ، به قاعده دودکش کارخانجات از منخرین دود بیرون داده ، در قهوه خانه هر کس بوده ، از فعل خود غافل شده، چشم به این ضعیفه دوخته ، یک عاقله مردی از بس «زوم این» و «زوم اوت» می فرمود، فی المجلس با عیال خود دچار مرافعه شده ، ما به خودمان آمدیم.
به قهوه چی اشاره دادیم یک قوری چای اعلا تجدید نماید. آمده زیر لب از او پرسیدیم این ضعیفه کیست ؛ گفت دختر بهمن خان قهوه چی. صاحب این کافه. تا پارسال این دختر به غایت زشت بوده ، میرزا بهمن خان از این بابت دپرس شده می گفت من چه کنم با این دختر که نه حسن صورت دارد، نه حسن سیرت.
او را با خود به کافه آورد، بلکه یک نفر پیدا شده ، طوق بندگی به گردن انداخته ، دختر را بدهد و شرش را بکند. هیچ کس پیدا نشده ، حتی عمله جات و نوکرها استنکاف نمودند. آخرالامر یک طبیب حاذق نزول اجلال فرموده ، آن طبیب در اصلاح اجزای صورت عجیب متبحر بوده می گویند در مملکت اتازونی و یک قدری در فرنگ درس طبابت و بوزاق خوانده ، معجزه می کند.
اعجازش همین که می بینی. گفتم جل الخالق. میرزا نجف گفت اگر کفر نبود باید می گفتی جل المخلوق. گفتم استغفرالله.
میرزانجف دستی به منخرین خود برده فرمود یعنی هر دماغی را عمل می نماید. قهوه چی گفت من خودم یک دماغ داشتم در کل مملکت طهران نادر بوده ، یک شاعری می آمد قهوه خانه از باب مطایبه گفت : ناگاه دماغی از در آمد / بعد از دو سه روز اصغر آمد.
جمله اش تمام نشده میرزانجف گفت : کارت ویزیت طبیب دم دست است.

راپورت خفیه
میرزاسیدعلی میرفتاح
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۰:۲۷ - ۱۴۰۲/۱۰/۲۹
۰
۰
خوش مان آمد

نیازمندی ها